حافظ ما خواننده های معمولی
محمدرضا نوشمند
آن چه که در بخش «نمونه یی از نقد یک متن ادبی بر اساس شرح حال نویسنده و تاریخ خلق اثر» از بررسی دکتر ثروتیان آمده بود، همه ی آن چیزی بود که من از ایشان در دست داشتم و در متنی با عنوان «شرح نامه های حافظ» آمده بود. بدون شک این استاد شرح کاملی از غزل بررسی شده را دارد، ولی نکته ی مهم در آن روش خاص در تحلیل، این است که همه ی ابیات را نمی توان با همان یک روش تحلیل کرد. زیرا ممکن است منتقد فکر کند که برای تفسیر هر بیت از آن به یک سند تاریخی نیاز دارد تا حرفی برای گفتن داشته باشد. به زور هم که نمی شود همه ی ابیات را به یک حادثه ی تاریخی وصل کرد و با همان نگاه آنها را معنی و بررسی کرد. ترجیح می دهم حرفهای خودم و بررسی خودم را به عنوان یک خواننده ی حافظ نشناس در این جا بیاورم تا شیوه ی نگاه یک خواننده ی معمولی از یک مورخ یا ادیب حرفه ای مشخص شود. گاهی، خواننده ی معمولی خیلی شاعرانه تر از یک متخصص پای صحبت حافظ می نشیند. خوش باوری او، هر چند غیر واقعی، هنگام معنی کردن یک شعر خیلی بیش تر به دردش می خورد تا باورکردن واقعیت های تاریخی یی که فقط به مجهولات او در این مورد می افزاید.
سخت می شود باور کرد کسی که حافظِ قرآن است و خدا به یُمن دعای شب و ورد سحری به او گنج سعادت داده است- همان کسی که به یقین می داند توحید فرقش با شرک چیست و عدل کدام است و ظلم کدام، و فرشته چگونه می آید و دیو چرا باید برود- پیش آدمی که پدرش را کور کرده و کشته است- و پسرش را نیز- گردن کج کند تا به دلیل رفاقت و یا قرابتی که بین او و آن جلاد وجود دارد برای نجات کسی وساطت کند. هر چند که نمی خواهم بگویم بعید است.
آدمی که دغدغه اش نجات دیگری از زیر تیغ جلاد است، وزن و قافیه و ردیف به چه دردش می خورد؟ یعنی ممکن است جلادِ خون ریز آن قدر احساسات لطیف و درک ظریفی از شعر داشته باشد که با شنیدن غزلی از حافظ تیغ را کنار بگذارد و دست در دستِ مخالفِ خود در کنار «گل و سبزه و نسرین» خوش باشد؟ هر چند اگر وجود چنان «حافظ»ی را قبول کنیم دیگر وجود چنین جلادی چندان بعید به نظر نمی رسد.
سخت می شود با بخش های نوشته شده ی تاریخ، بخش نانوشته ی آن را از روی یک غزل نوشت- و یا برعکس. ولی بعید نیست یکی این کار را هم کرده باشد. ذهن ما شاید در خلق «حافظ»ی که دوست داشتنی است، خلاف واقعیت های تاریخی عمل کرده باشد و مانند خودِ او، برای خلق موجودی دوست داشتنی به نام حافظ، شیوه ای شاعرانه و تخیلی را در پیش گرفته باشد. چندان بعید هم نیست. ولی خیلی ها همین حافظ خیالی و آسمانی را که در امور جدّیِ زندگی شان به او تفأل می جویند، خیلی واقعی تر از حافظِ آن مورخ آگاه می دانند، و غیر از حافظی که در حافظه ی خودشان دارند، حافظ دیگری را نمی خواهند. یکی از آنها خودِ من که با تفسیر غلطِ خودم از غزلی ازحافظ بیش تر دلم خوش است تا با تفسیر درست و علمی و تاریخی و ادبیِ یک مورخ ِ ادیب و حافظ شناس و یا ادیبِ تاریخ شناس که تفسیرش با حال من جور درنمی آید و شاید حال از من معمولی ترها را ناخوش هم بکند.
گفته شده است که حافظ پس از ناکامی و نافرجامیِ ِغزلی که برای نجاتِ قوام الدین از تیغ شاه شجاع نوشته بود، پس از کشته شدنش غزلی را در سوگِ او با این مطلع نوشت:« آن یار کزو خانه ما جای پری بود/ سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود.» مایلم این غزل را با فراموشی آن چه که تاریخ در باره اش گفته است، و با گذشتن از حرفی که تعبیر فال حافظ برایش نوشته است، معنی کنم. (فال کسی را که این غزل برایش آمده است، فالنامه این طور برایش معنی کرده است: «دلت تنگ و نگران عزیزی هستی که مدّتی است از تو دور شده و خاطرات خوش او تنها دل خوشی تو گشته. خبری که از او دریافت می کنی موجب امیدواری و نشاط تو می شود. نیت تو با دعاهای شبانه روزی ات به درگاه خداوند برآورده خواهد شد.) به نحوه ی معنی کردن غزلیات حافظ برای فالگیری توجه کنید! متوجه می شوید که نقد در گذشته یک جور معنی گریز بود و حالا یک جور دیگر. فاصله ی بین تفسیر با اسناد و ادله ی تاریخی و تفسیر با دیوان حافظ در یک دست و یک قاچ هندوانه در دست دیگر در شب یلدا، فاصله ای است به اندازه ی افراط تا تفریط. هر دو از آن غزلی که پیش روی خواننده است خیلی دور شده اند. خواننده باید با نزدیک تر شدن به خودِ غزل، از تصویر تاریخی غزل و همچنین از تصویر عوامانه ی آن فاصله ای منطقی بگیرد و بعد آن را معنی کند. گاهی دیدن یک تصویر از نزدیک و با عینک واقعیت و تاریخ، درست به اندازه ی دیدن آن از فاصله ای بسیار دور، زیاد خوب نیست زیرا ایرادهای آن را به صورتی غیرواقعی برجسته تر و آشکارتر می کند. (یاد لطیفه ای افتادم که بد نیست برای سرگرمی شما و در ضمن رساندن منظورم در این جا نقل کنم: روزی زنی جلو آینه ایستاده بود و به قیافه خودش زُل زده بود و از چشم و ابرو و دماغ و دهن و لب و لوچه ی خودش ایراد می گرفت. شوهرش که کمی آن طرف تر نشسته بود شروع کرد به گریه کردن. زن به او گفت: «تو چرا گریه می کنی؟» مرد جواب داد: «تو یک دقیقه نتوانستی قیافه ی خودت را جلو آینه با این اوصاف تحمل کنی. حالا تصورش را بکن که من بیچاره با این وصفی که تو از قیافه ات داری، چه طور باید یک عمر این قیافه را تحمل کنم.») با چنین نگاهی، حافظ که برای خیلی ها چون پری از عیب بری است، معیوب می شود. حتی با عینک ساده لوحی وقتی فال حافظ را برای کسی جوری معنی می کنیم که هیچ جای آن ربطی به گذشته و حال و آینده اش پیدا نمی کند، باعث می شویم حافظ از چشمش بیفتد. این صمیمیت های الکی در شب های یلدا، مانند همان کندوکاو باستان شناسانه بیش تر به حافظ ضربه می زند. (بد نیست «شاید»هایی را که در بررسی خیلی از آثاری وجود دارد که بر اساس متون تاریخی تحلیل شده اند بشمارید.) دیدن یک شعر با چنین نگاهی، مثل این است که آدمی صورت کسی را آن قدر از نزدیک نگاه کند که تمام لکه های آن را ببیند و به جای اندیشیدن به زیبایی آن چهره، به آن لکه ها فکر کند. با فاصله ای نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک نسبت به یک غزل و با زاویه ای مناسب می شود بدون حدس و گمان های علمی-تاریخی و حافظ خوانی های تفننی-تفألی، به درک و لذّتی از آن رسید که با ارزش باشد. غزل زیر و معنی یی را که از آن ارائه شده است بخوانید؛ ولی به آن اکتفا نکنید.
و امّا، بررسی بیت به بیت این غزل از قلم یک خواننده ی معمولی:
1
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
در بیت نخست، فعل «بود» نشان می دهد که حافظ از یاری حرف می زند که دیگر نیست. این «نبودن» می تواند نبودن حقیقی کسی به علت غایب شدن موقتی و یا نیست شدن و مرگ اش باشد. البته «نبودن» مجازی کسی در زندگی دیگری می تواند نتیجه ی غافل شدن خودش از وجود او باشد. با توجه به معنی کلّ شعر باید از این گزینه ی سوم صرف نظر کرد و با تکیه بر یکی از دو معنی نخست به بررسی این شعر پرداخت. دو گزینه ی نخست در باره ی کسی صادق است که ویژگی های موجوداتِ زمینی را داشته باشد. کسی که دیگران را موقتاً ترک می کند و یا با مرگش برای همیشه از آنها جدا می شود. یاری را که حافظ ازش حرف می زند شبیه پری بود، و همین کافی است که بدانیم که نه پری بود و نه بالاتر از پری. (همیشه در توصیف مثبت، فردی را که در خصوصیتی پست تر از چیز دیگری است به آن ماننده می کنند.) فردی که پری نبود، چنان از نظر خصوصیات شبیه به پریان شده بود که آنها هم فریب می خوردند و چون فکر می کردند او هم یکی از آنهاست پیش او می آمدند.
چه نشانه هایی در شعر وجود دارد که بر اساس آنها بتوان گفت که از میان دو گزینه ی ترک موقتی و مرگ، منظور حافظ از «نبودن» همان مرگ است؟ واژه های «سفر»، «رهگذر» و «آب روان» در زبان و سنت ادبی کنایه از گذشت زمان و عمر و اجتناب ناپذیر بودن مرگ است. کلمات دیگری هم که بار منفی دارند، تصویر مرگ را در شعر برجسته تر می کنند.
حافظ در این غزل از ضمیر «ما» و «من» هر دو استفاده می کند؛ ولی آنجا که می گوید «ما» بیش تر منظورش همه است و جایی هم که می گوید «من» منظورش خودش است. منظور حافظ از «خانه ی ما» همین دنیای ماست. هر چند حافظ «خانه ی ما» را با وجود آن یار، خانه ی «پَری» می دانست، ولی بدون شک نسبت به این نکته نیز هوشیار بود که عبارت «جای پَری بود» را می توان «جای پُری بود» نیز خواند. تکرار واژه ی «پری» در هر دو مصرع با این برداشت موجه تر جلوه می کند. با این طرز خواندن می توان گفت خانه ای که نمادِ همه ی دنیاست برای او و برای همه، با وجود آن یار ِ بی عیب، پُر و بی نقص بود. این اغراقی را که در ابتدای شعر داریم در انتهای شعر با حرفی کامل می شود که از زبان حافظ با این صراحت کم تر شنیده شده است. آن کدام حرف است؟ _حافظ می گوید:
خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گُل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
در واقع، آن بلبلی که باید خودش را بکشد همین حافظ غزلخوان است. امر و تحریک به خودکشی؟ چرا خودکشی!؟ با آن اغراقی که در ابتدای شعر آمده است، می توان این خودکشی را توجیه کرد. شاید فکر می کند کسی که یارش را، که همه چیز و همه ی دنیای اش بود، از دست داده است، اگر خودش را از این غصه و فقدان بکشد نباید او را سرزنش کرد.
2
دل گفت: فروکش کنم این شهر، به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
در بیت دوم منظور از شهر، با توجه به اهمیت نمادین مکان دربیت نخست و برای همراهی با کلمه ی «خانه»، باید همان معنای رایج «شهر» به زبان فارسی باشد. شهر در این بیت، باز برای شاعر به طور مجازی جای همه ی دنیا را گرفته است. (به نظر من «شهر» در این غزل با معنی عربی آن یعنی «ماه، برای بیان زمان» جور درنمی آید. اگر حافظ می خواست با این مفهوم از این واژه ی عربی استفاده کند، از معادل فارسی آن ،یعنی «ماه»، بهتر می توانست استفاده کند. این واژه حتی از نظر آوایی با موضوع و درونمایه ی «آه و افسوس» در این شعر بیش تر سازگار است. دیگر این که، چرا باید حافظ که در این دوبیت نخست خیلی خوب زبان فارسی را به کار گرفته است، یکباره برای بیان یک حرف ساده از واژه ای عربی استفاده کند؟) پس منظور از شهر، مکانی است با همه ی اهالی و امور آن؛ و همه ی این ها با هم دوباره نمادی برای دنیا و هر چه که در آن است می شود. از دست دادن آن یار بی عیب برابر است با از دست دادن همه ی دنیا که بی او تا سرحد خودکشی برای زندگی بی ارزش شده است. دل بستن به دنیا، رخی را می خواهد که در نظر آدم آن را چنان آراسته کند که خواستنی شود. وقتی که آن دلیل قبول دنیا و بقای در آن از دست می رود، حتی زنده بودن خودش نوعی خودکشی است، پس خودکشی هم با این تلقی است که مجاز می شود.
حافظ از ضمیر «ما» به «من» می رسد و نظر خودش را در مورد نیاز همه به چنان یاری این گونه ابراز می کند: خیال می کردم این شهر و اهالی و امور آن را می توانم به بوی و به بودن او رام و آرام کنم، غافل از این که با کسی که از جنس همین دنیا و رفتنی و مسافر است نمی توان ثبات را به این شهر و دنیای بی ثبات آورد.
3.
منظور خردمند من، آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
4
از چنگ منش اختر بد مهر به در برد
آری چه کنم دولتِ دور قمری بود
در ابیات سوم و چهارم حافظ بیان می کند که سرنوشت چگونه یار او را گرفت و تأسف او بیش تر برای چیست. حافظ یار خود را به این دلیل به ماه تشبیه نکرده است که صورتی زیبا چون ماه دارد. تشبیه یارش به ماه بیش تر به این دلیل است که نورش را باید از موجودی همچون خورشید به عاریت می گرفت. پس اگر این خورشید به اختر بد مهری تبدیل شود و نخواهد که دیگر نورش به ماه بتابد و او ابراز وجود کند، نیست و از نظر ناپدید می شود. وقتی آدمی سرنوشت اش مانند این ماه ( یا قمر) باشد طالعی بهتر از این نمی تواند داشته باشد. (قاتلی که در این شعر از آن صحبت می شود، در این بیت سرنوشت است.) تأسف حافظ برای این است که خورشید نه تنها سرنوشت یارش را، بلکه سرنوشت خودِ او را نیز به دست داشت. با از دست دادن ماه، انگار حافظ چشمه ی الهام خود در شعر، و موضوع و موصوف شعرش را از دست داده است، این تأسف با آگاهی از این که این شخص دارای خرد و حسن ادب و نظر بود و همانی بود که حافظ می خواست و به چنگ آورده بود بیش تر می شود.
5
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر ِ تاجوری بود
معنی ظاهری این بیت این است که «ای آدم عاشق باید این معشوقه ای را که تو را در این حال درویشی رها کرد و رفت ببخشی. او در مملکت دیگری برای خودش مقام شاهی دارد و تاجدار است.» ولی اگر این بیت را بخواهیم با همان تصویری که از خانه در بیت نخست داشتیم معنی کنیم باید بگوییم که آن یار، خانه ی درویشی و فقیرانه ی این دنیا را برای رسیدن به مملکت حسن و زیبایی و مقام یافتن در دنیای دیگری رها کرده است. (در این غزل تصویری که منفی است، آن تصویری است که حافظ از تنهایی و توقعات برآورده نشده اش دارد ، نه آن تصویری که از رفتن و یا مرگ ِ یارش نشان می دهد.)
6
تنها نه ز راز دل ما پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
این راز برملا شده کدام راز است؟ چه ربطی به از دست دادن دوست دارد؟ اگر بخواهیم این بیت را به اصل موضوع و درونمایه ی این غزل ربط بدهیم، باید این طور فکر کنیم که فلک تحمل این را نداشت که حافظ با یارش خلوت کند، بنیاد فلک بر جدایی و جدا کردن عشاق است نه وصال آنها. راز حافظ این بود که پنهانی و به خیال خودش دور از چشم و قاعده ی فلک می تواند به کسی دل ببندد و با او خلوت کند. ولی فلک با گرفتن آن یار پرده ی این دلبستگی را پاره کرد. به بیان دیگر، می توان گفت که پس از از دست دادن آن یار، سوگ و اندوه حافظ از شیفتگی اش نسبت به او پرده برداشت، و همه نسبت به راز علاقه ی او نسبت به کسی از جنس این دنیای فانی باخبر شدند.
7
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
این بیت از راز بقای حافظ در کنار دوست، و میل به فنای خود در دوری از او صحبت می کند. (من هنوز نمی دانم که آن فالگیر از کجا امید به دیدار یار را آورده است!) گاهی با یک نگاه ظاهری هرگز نمی توان فهمید که یک آدم به چه چیز زنده است؛ وقتی علت زندگی اش به نوعی از دست می رود رازش برملا می شود. راز حافظ که اوقات خوش زندگی اش فقط همان اوقاتی بود که در کنار یار بود با رفتن آن یار آشکار می شود. واژه ی باقی که هم ریشه با «بقا» است در عبارتی آمده است که فاقد بقا و حیات است. باقی و باقی بودن بدون او فقط بی حاصلی و بی خبری است.
8
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
از میان آب و گل و سبزه و نسرین در مصرع اول، گنج روانی که در مصرع بعد آمده است باید به آب برگردد. خودِ این آب هم که بر حسب سنت، نمادی برای عمر و گذشت زمان است، به بیت پیشین و اوقات خوش اشاره می کند. در عین حال، می توان گفت که حافظ یارش را به آبی تشبیه کرده است که وجود او باعث وجود گل و سبزه و نسرین و آن اوقات خوش بود؛ و رفتن اش که همچون آب لاجرم باید می رفت موجب شد که فرصت عیش از دست برود. این «گنج روان» همان یاری بود که عمرش همچون آب جاری و گذرا بود، هر چند که همه ی ارزش زندگی حافظ به داشتن چنان گنجی بود.
9
خود را بکش ای بلبل ازین رشک که گُل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
بلبل که حالا از این بیت معلوم می شود یکی از آن جمع گل و سبزه و نسرین بود و در کنار آب بود، با ناپدید شدن گل دچار جنون می شود. بلبل آن عاشقی است که سحرگاه باد صبا آمده و معشوقه اش را فریفته و با خود برده است؛ و حالا از حسادت باید خودش را بکشد. آن چه که مهم است و از شیوه ی بیان حافظ آشکار است این است که معشوقه خود به این رفتن راضی بوده است،(تکرار همان تصویری که از رها کردن خانه ی درویش و تاجور شدن در مملکتی بهتر ارائه شده بود.) همین باعث حسادت و جنون و میل به خودکشی عاشق دل شکسته شده است. بنابراین، اگر باد صبا را عزرائیل هم بدانیم باید هم از دید عاشق و هم از دید معشوق او را و سفر به مقصد او را بهتر از حافظِ عاشق و خانه ی او(یعنی این دنیا) بدانیم. بنابر این، منظور حافظ از خودکشی، رهایی از دنیا و تعقیب معشوقفه تا آن دنیا از، از سر حسادت و در عین حال از سر اشتیاق است.
10
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
این بیت را اگر مستقل از ابیات دیگر معنی کنیم، باید بگوییم حافظ بی مقدمه یار را ول کرده و برای خود شیرینی به خدا چسبیده است. ولی من می خواهم همین حرف حافظ را نیز به موضوع همان یار ربط بدهم. حافظ می خواهد بگوید که همان اوقات خوشی را که در زندگی در کنار چنان یاری داشته است که خودش گنج روان و گنج سعادتی بود، همه را از دعای شب و ورد سحری به دست آورده است. حافظ خوب بلد است که از خودش مستقیم و غیر مستقیم تعریف کند. حتی در ابتدای شعر که می گوید «خانه ی ما جای پری بود» اگر منظورش از «ما» خودش باشد که خیلی از خودش تعریف کرده است. برای این که اگر کسی به خانه ی حافظ بیاید و فرشته ها به واسطه ی خوبی و بی عیبی او به خانه ی حافظ بیایند،باید بگوییم که خودِ حافظ چه فرشته ای است که آن معبود فرشته ها پا به خانه ی او گذاشته است! این خاصیت و کیفیت همان دعای شب و ورد سحری باید باشد.
سخن آخر. این تحلیل شاید به نظر خیلی ها، از جمله خودم، معمولی و غیر تخصصی باشد، ولی خیلی ها عمری است که با یک چنین نگاهی به حافظ با او زندگی می کنند و او را کاشف هر رازی می دانند. حتی راز حافظ را از زبان خودش که بشنویم شیرین تر است. (به تلخی زبان من هم توجهی نکنید!)