چند سال پیش، مرحوم پرویز مشکاتیان، استاد بی بدیل موسیقی که بزرگترین خواننده های این روزگار ، بهترین آثار خود را مدیون همکاری با او و آهنگ های به یادماندنی اش هستند، مقاله که نمی توان گفت، دلم نمی خواهد اسمش را دست نوشته هم بگذارم، دل نوشته ای یا به خون دل نوشته ای  را با عنوان «دریغا، شب بی دوست» در اختیار مجله ی آدینه گذاشته بود که در نوروز 1373 چاپ شد. گاهی آدم تا به خودش می آید  و می خواهد از دوست بپرسد که «جان جهان دوش کجا بوده ای؟» می بیند دیر شده است.

 دریغ از شب و روزهای بدون او!  پرویز مشکاتیان شبهای بی دوست خودش را دیده بود که می توانست شب های بی دوست ما را هم پیش بینی کند. دریغ از موسیقی بدون مشکاتیان! اغلب وقتی هنرمندان از کنار گذاشته شدن خودشان صحبت می کنند، جوری صحبت می کنند که همه خیال می کنند انگار منظورشان فقط  مردم و یا مسئولینی است که آنها را از یاد برده اند، در حالی که کلام مشکاتیان حاکی از این است که بزرگترین و مهم ترین بی وفایی ها را هنرمندان باید از چشم خودشان ببینند. بزرگترین اساتید هنر و موسیقی که معاصر هم هستند و می توانند بهترین آثار هنری را خلق کنند و یادگارهای بیش تری را با کم ترین نقص از نسل و دوران خود باقی بگذارند، یک باره نسبت به هم راه کج می کنند؛ خودشان برای خودشان راه سازی می کنند، مرادی می شوند و مریدانی دست و پا می کنند؛ غافل از این که هر راهی را که آدم بی دوست و دوستی برود بیراهه است. پس از مرگ ایرج بسطامی، پرویز مشکاتیان با اشک هایی که انگار فقط چشمها و نگاه خودش را می شست از مهجور ماندن ایرج و مظلومیت و تنهایی اش در بازار منم منم های موسیقی گفت. صدای تنهایی و سمفونی درد خودش را اگر کمی دقت کنیم از ناله های قلمش می توانیم بشنویم. «دوستی کی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟»

 

دریغا، شب بی دوست

از پرویز مشکاتیان

حادثه که نه، فاجعه ای که دیرزمانی است در این پهنه ی غم، دلم را آزرده است، فروپاشی دوستی هایی است که بی گمان، به همین پهنه ی غم، معنای کمی نداده است. دوستی هایی که چون طالبی ورامین، از شوری- شهد گرفته است و شهد ویژه ی خود، با عیار این سرزمینی.

دوستی هایی که تموّجات گونه گون را در نوردیده و ریزه اش، سرکسری و تاج پرویزست. و صد حیف که بارها و بارها، پیران ما، به کوس و کرنا بردمیده اند که:

سپهر برشده پرویز نیست خون افشان

و:

چو خاکم بخواهی بوسه دادن

 رخم را بوسه ده اکنون همانیم

درست است که هر واژه، بار و بُعد خودش را داراست و واقعاً از دیدگاه فلسفی، می توان تصریح کرد که آنچه که پتانسیل پاشیدن داشته باشد، روزی فروخواهد پاشید و این که:

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت

نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

ولی زمانی که آشنایی به دوستی گرایید، می بایست برای نگاهداشت و پاسداشت آن، از خویش گذشت، یا اگر نتوان گذشت به خاطر حرمت به خویش، در این چند ماهه، دیده ام سایه دار شدن دوستی هایی را که فروغ مه و مهر، زان آتشکده هاست.

گفته بودیم که:

ما می خواهیم زندگی را ژرف تر و تیزتر دریابیم، اگر چه به بهای درد و رنج باشد، ما می خواهیم به باطنی ترین اسرار آن پی ببریم، اگرچه بعد بدانیم که فریب خورده ایم. ولی کاش هر فریب به بهای ژرف نگری یا التیام بخش دردهای بشری و دوستی به فرجام آید.

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

در حقیقت، جهان نه بر لِه و نه برعلیه ماست، بلکه فقط در دست ما به منزله ی ماده ی خامی است که می تواند بهشت یا دوزخ گردد. و دریغا که بر آن باشیم که بی دوست می توان به دروازه های بهشت راهی گشود.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

پس از دویست سال تجزیه و تحلیل نفس، روانشناسی در پشت سر فکر و اندیشه، میل را دید و در ماورای میل، غریزه را یافت، همچنان که پس از صدو چندی سال مادّیگری، در پشت سر مادّه، انرژی پیدا شد، و ورای انرژی عشق و پشت سر آن دوست!!! چه نیرویی بالاتر از وزش ِ نسیمی ز طره ی دوست؟!

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره ی دوست

چه جای دم زدن نافه های تاتاریست

این روزها با هجوم این تفکرات خواندم که:

گابریل گارسیا مارکز در مقدمه ی کتاب زائران غریب چنین می آورد: پنج سال بود که در بارسلون اقامت داشتم، خواب دیدم به همراه گروهی از دوستانم، پای پیاده، در تشیع جنازه ی خودم که حال و هوای یک جشن و سرور را داشت شرکت داشتم. همه از بودن با هم خوشحال بودیم، به ویژه من که در موقعیت شگفت انگیز مرگم، می توانستم با دوستان آمریکای لاتینی ام باشم. یعنی قدیمی ترین و عزیزترین دوستانم که مدتها بود آنها را ندیده بودم. در پایان مراسم هنگامی که دوستانم گورستان را ترک می گفتند، من هم خواستم به دنبالشان بروم، اما یکی از آنها به من فهماند که جشن پایان گرفته است و تو تنها کسی هستی که نمی توانی این جا را ترک کنی. در آن هنگام بود که فهمیدم مردن یعنی دیگر هرگز دوستان خود را ندیدن.

 باری حقایق در همه جای دنیا جاری اند، گرچه واقعیات ممکن است رسیدن به آنها را تند یا کند کنند، گابریل گارسیا مارکز باید از آمریکای لاتین برخیزد، در بارسلون و در تبعید بگوید که:

چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش گم شد از ضمیرم

لطیف ترین لذات، مانند تلخ ترین رنج ها، لازمه ی یک روح مترقی و کامل است. ما برای ترقی و تعالی خویش، نیازمند مقاومت موانعی هستیم که قدرت ما در تصادم با آن تیزتر شود و مشوق پیشرفت ما باشد، ولی آیا این مقاومت و تداوم آن به تنهایی دارای همان باری خواهد بود که با دوست؟!

اگر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است

باید سعدی رسیده باشد بدانجا که بگوید: جهان برای کسی که در آن می اندیشد نمایشی خنده آور است و برای کسی که آن را احساس می کند نمایشی حزن انگیز (هوراس والپول) که بسراید:

دوست نزدیک تر از من به من است

وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او

در کنار من و من مهجورم

 

چند روز پیش، به عزیزی رسیدم که مدتی نه مدید، ندیده بودمش. با چشمانی اشکبار خواند و از مولوی که:

گر ز حال دل خبر داری بگو

ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک تر داری بگو

برای چندمین بار در این اخیر، احساس کردم دارم فرو می پاشم، البته این فروپاشی از آنجا که در می یابی هنوز دوستی و تعشّق، کاملا رنگ نباخته است، می تواند باعث مجموع شدنت باشد. و این چنین است که این قصه از هر زبان که می شنوی نامکرر است. در همین پهنه ی غم، گستره ی شادی فراوانی نیز هست که می بایست آن را دریابید.

زندگی زیباست ای زیبا پسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آن قدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

باغها را گرچه دیوار و در است

از هواشان راه با یکدیگر است

شاخه ها را از جدایی گر غم است

ریشه هاشان دست در دست هم است

و در آغاز پایان، منّت خدای را عزّ و جلّ، که طاعتش موجب قربت به حافظ و سعدی و مولانا و سایه و مشیری و گابریل گارسیا و هوراس والپول و به شکر اندرش مزید نعمت، که اگر اینها نمی بودند نفسی نمی رفت که ممد حیات باشد و نوشته ای نمی آمد که مفرح دوست.

دل من دیر زمانی است که می پندارد

دوستی نیز گلی است

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ی ترد ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه ی نازک را، دانسته بیازارد

در زمینی که ضمیر من و تُست

از نخستین دیدار

هر سخن هر رفتار

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش مهر است

گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آن چنان با تو درآمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است

در ضمیرت اگر این گل ندمید ست هنوز

عطر جان پرور مهر

گر به صحرای نهادت نوزیدست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت

آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان

خرج می باید کرد

رنج می باید برد

دوست می باید داشت

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دلهامان را

مالامال از

 یاری

غمخواری

بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند

شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه، عطر افشان، گل باران باد.

 

یادش گرامی باد!

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است

هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق