این روزها سادگی هم بد چیزی نیست. شنیده اید که گاهی به این و آن و خودمان و خودتان و حتی خودشان گفته می شود که «چه کار به این کار و آن کار و این چیز و آن چیز و این کس و آن کس دارید؟ راه خودتان را بروید و کار خودتان را بکنید و خودتان را درگیر هیچ چیز و هیچ کس نکنید. آدمهای پیچیده زودتر طناب دور گردنشان پیچیده می شود.» این حرفها که حرفهای آدمهای عادی است، از زبان نظریه پردازان نیز در فرهنگ عقاید تحت عنوان «عقل خاص دیوانگان» آمده است. برخی اعتقاد دارند که به محض این که بشر به دنیای پیچیده ی متمدن رسید، کم کم دلش برای آن زندگی ساده و بی غل و غش و بی دنگ و فنگ گذشته های دور تنگ شد و دلش هوای ساده دلی ها و ساده اندیشی هایی را کرد که دور از فلسفه بافی های گنگ و مباحث علمی سردرگم باشد. سادگی برای خیلی ها خواستنی و دلپذیر شد و دنباله روان زیادی پیدا کرد. ساموئل بکت می گفت که همه ی ما دیوانه به دنیا می آییم، ولی بعضی هایما ن به همان حال باقی می مانیم. به همین دلیل است که بچّه ها و دیوانه ها وجه اشتراک زیادی دارند. معمولاً می گویند که حرف راست را از بچّه ها و دیوانه ها باید شنید. درست است که سادگی و بلاهت ممکن است در بعضی ها ذاتی باشد، ولی افرادی نیز هستند که خودشان را به سادگی می زنند و به جای این که هنگام گوش کردن به حرفهای دیگران از شیوه ی  نگاهِ عاقل اندر سفیه استفاده کنند، جوری به صاحب سخن نگاه می کنند که انگار خری دارد به نعلبندش نگاه می کند، ولی بعد از حرّافی های زیاد طرفِ خود، خیلی مختصر و مفید نشان می دهند که فقط خودشان را به جهالت زده بودند تا نشان بدهند که دیگران هم با همه ی استدلالاتشان چندان عاقل نیستند.

 سقراط که برای رسیدن به حقیقت و کمک به طرفِ مباحثه ی خود برای نزدیک شدن به درست ترین پاسخ، در برابر هر سؤالی که او مطرح می کرد با سؤالات خود، ابتدا خود را به نادانی می زد و بعد او را غیر مستقیم به سمت درست ترین جواب برای سؤالاتش هدایت می کرد به عنوان نخستین دیوانه نمای عاقل معرفی شده است. او برخلاف افراد زیادی که مدعی اند که عقل کل هستند به این نتیجه رسیده بود که «تا بدانجا رسید دانایی من، که بدانم هنوز نادانم.»  هر وقت که عقل به نقد خود بنشیند و به این نتیجه برسد که دل نیز مانند خودش روش استدلال خود را دارد که می تواند قابل قبول هم باشد، مجبور می شود که به وجود دیوانه ی عاقل نیز اعتراف کند. گاهی باید پذیرفت که دیوانگان از سر سادگی به حقیقتی عمیق تر و ماندگارتر می رسند. در هر زبانی ضرب المثل های زیادی وجود دارد که حاکی از حقیقتی است که در کلام و رفتار دیوانه ها می توان دید. در تاریخ در کنار شخصیت های بزرگ با افکار و مقاصد پیچیده، افراد ساده ای مانند بهلول را می توان دید که با استدلالی ساده می خواهند از حقیقتی بزرگ سخن بگویند. این گونه شخصیت های شیرین عقل و شیرین بیان را می توان در آثار ادبی و نمایشی بزرگ نیز به وفور دید. خدمتکار ابلهی که شاه لیر در کنار خود دارد، از خودِ او عاقل تر است؛ و حقیقت را روشن تر از او می بیند و بی پیرایه و با زبانی تلخ بیان می کند. دیوانه نمایی این گونه افراد سپر دفاعی آنان در برابر بزرگان صاحب منصب و صاحب قدرتی است که ممکن است از حقیقت گویی آنان بسیار خشمگین بشوند. لقب دیوانه ای که به این گونه آدمها داده می شود باعث می شود که دیگران شیوه ی گفتاری و رفتاری آنها را دنبال نکنند، زیرا برای خیلی ها متصف شدن به دیوانگی گران تمام می شود. بیش تر انسانها دوست دارند که در چشم دیگران بالغ و عاقل و جدی باشند. خود را به خریّت زدن و گفتن ِ «نمی دانم جانم راحت» کار هر کسی نیست.  

با توجه به مبانی روانشناسی فروید می توان گفت که هر آدمی که «من» و نفس لذت جوی او هر چه را که می خواهد انجام می دهد دیوانه ی تمام عیاری است که نمی تواند خود را با «من ِ اخلاقی» و محدود کننده ای که شرع معرفی کرده است سازگار کند و نیز نمی تواند به آن شخصیتی برسد که عرف می خواهد از هر شخصی در جامعه بسازد.