«علی ای همای رحمت»
محمدرضا نوشمند
همیشه شعر با زبان استعاره و نمادینش پشت لایه ای از اسارت قرار می گیرد تا تمام زورش را برای بیان آرزوهایش برای نیل به عدالت و آزادی بزند، و نقد ادبی با پرده دری در این سوی پرده ی اسارت با نگاه به حدّ آزادی خود از زبان شعر حرف بیرون می کشد؛ هر چند خودش هم خیلی از حرفهایش ناگفته می ماند.
شعر «علی ای همای رحمت» برآمده از اوضاع و احوال دوره ای است که مشاهده ی بی عدالتی و نابرابری، شاعر را به اوچ نیازش به امیری عادل و انسان دوست رسانده است و شعرش تجلی چنین آرزویی است. ظلم و زورگویی و بی خردی در رژیم پهلوی، شهریار را به سوی «علی ای همای رحمت» کشانده است. بهترین اشعار هر ملتی، مربوط به زمانهایی می شود که کمترین آزادی را برای بیان صریح حرف دل و عقل خود داشته اند. بهترین شعر را زمانی می گویی که «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم.» هر آدمی اگر مانند شهریار با میرزاده ی عشقی و ایرج میرزا و ملک الشعرای بهار نشست و برخاست داشته باشد، یقین بدانید که سلام و احوالپرسی اش هم بوی سیاست می دهد. امّا هنر شهریار چنان سپر بی چند و چونی است که او و شعرش را جاودانه می کند، و هیچ کدامشان را نمی توان مانند میرزاده ی عشقی و شعرش به راحتی ترور کرد. اگر شعر «همای رحمت» را جلو یک سیاستمدار بگذاریم، چون می داند که او کجا و امام علی (ع) کجا، خواهد گفت که این شعر مذهبی و در وصف امامی معصوم است، تا زمان ظهور غایب معصوم هم نمی توان از حاضران غیرمعصوم توقع داشت که آن امیری باشند که شهریار در شعرش می گوید. اگر آن را جلو یک آدم مذهبی بگذاریم، او که با سیاست سر و کاری ندارد، ولی ادعای دین و دینداری اش از دیوان اشعار شهریار هم قطورتر است خواهد گفت که این شعر فقط یک شاهکار ادبی است. کتاب تاریخ و اصول احکام و دین که نیست. شاعر احساساتی شده است و یک چیزهایی نوشته است که به دل آدم می نشیند. ما برای اثبات دینداریمان از شاعر که تقلید نمی کنیم. گاهی آدم چه قدر گفته های ناگفته دارد! بررسی ِ ذوقی ِ چند بیت از این شعر را تحمل کنید:
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
در دنیایی که همه دنبال همای سعادت می گردند، علی «همای رحمت» است. قرآن کریم با صفت رحمان و رحیم خدا شروع می شود و رسیدن به رحمت هدف اهل قرآن باید باشد. دست یابی به رحمت، سعادت را هم به دنبال دارد. «همای سعادت» آن گونه که در افسانه ها آمده است و ورد زبان مردم است، ضامن رفاه جسم و جان آدم است؛ «همای رحمت» اگر بر روی شانه های کسی بنشیند، آن سوی رفاه مادّی را هم می تواند ببیند و حس کند. به همین علت است که شهریار می گوید علی سایه ی هما را به ماسوا فکنده است. علی(ع) همان گونه همای رحمت است که پیامبر اسلام(ص) رحمة للعالمین است. آیت خدا بودن آنها هم برای این جنبه ی مشترکشان است.
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
این گفته ی شهریار شبیه به بخشی از مناجات خواجه عبدالله انصاری است که می گوید:
الهی! این چه فضل است که با دوستان خود کرده ای؟ که هر که ایشان را شناخت، تو را یافت؛ و هر که تو را یافت، ایشان را شناخت.
در حقیقت، «عرفان» شناختن چیزی از روی اثرات آن است. یکی از معانی عرف «بوی خوش» است. عارف بوی خوش خدا را از آیات او استشمام می کند و با دنبال کردن آن به خدا می رسد. مانند آدمی که با حسّ بوی خوش گلها متوجه می شود که در آن اطراف باغی قرار دارد و با دنبال کردن آن بو می تواند به باغ برسد. آدمی که عارف نیست، گرچه بوی خدا را آن گونه که عارف درک کرده است حس نمی کند، ولی با شناختی که از عارف پیدا می کند، روزی متوجه خواهد شد که او نیز بوی همان گلی را می دهد که در باغ خدا می روید. بنابراین هر کسی عرفا را بشناسد، انگار خدا را شناخته است. حتی اگر کسی عرفا را در زمان خودشان نشناخته باشد، بعدها اگر به باغ خدا و به خداشناسی برسد، متوجه می شود- هر چند کمی دیر- که آن عرفا هم اهل همین باغ بوده اند، چون عطر گلهای همین باغ را داشته اند.
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه ی بقا را
سر چشمه ی بقا را به دست گرفتن خیلی فرق می کند با سر سلسله ی حکومت را به دست گرفتن. علی(ع) در هر صورت امیر است، در این دنیا و آن دنیا. وقتی حوض کوثر در اختیار او باشد، پس معیار بهره بردن از آب زلال آن خودِ اوست. ما را نسبت به او و نسبت به همچو او شدن و بودن خواسته اند نا امید کنند که گفته اند «علی می ماند و حوضش!» همین ضرب المثلی که ورد زبان مردم است ببش تر به درد آن سیاستمدار و دینمدار(!) می خورد. متأسفانه شمّه ای از تأثیر آن ضرب المثل را در این شعر شهریار می شود دید. شهریار در تمام این شعر نشان می دهد که علی (ع) یک استثنا است. مشخص است که هیچ کس نمی تواند از همه نظر و در همه ی ابعاد شخصیتی اش مانند او به کمال برسد. ولی هر کسی در هر جنبه ای که شخصیت اش بارزتر است باید سعی کند مانند او باشد. بی خود نبود که دکتر علی شریعتی می گفت «علی تنهاست.» برای این که اگر امیر و مأمور و بالادست و زیردست همه به این نتیجه برسیم که او دست نیافتنی است، هم به خودمان و هم به او خیانت کرده ایم. مملکت داری و مردم داری به شیوه ی او می شود یک استثنا؛ پس ما که استثنایی نیستیم، هر چه که کردیم کردیم! عجب استثنایی هایی هستیم ما! من فکر می کنم که شهریار که بدون این «مگر»ها و «بجز»ها شعرش اصلاً شاهکار نمی شد، با زبان بی زبانی می خواهد بگوید که ما باید از خودمان و این رفتارمان خجالت بکشیم. منظورش این نیست که در حدّ و جایگاه خودمان نمی توانیم مثل او بشویم. شعر را تا پایان آن که دنبال کنید متوجه می شوید که شهریار از این ناراحت است که چرا ما یک ذرّه از خصوصیات او را در خود نداریم، «به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت / که ز کوی او غباری به من آر توتیا را.» حتی اگر کمی از غبار وجود او را توتیای چشم خود کنیم و طرز نگاهمان به دنیا عوض شود، می توانیم مثل او شویم.
مگر ای سحابِ رحمت تو بباری ار نه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ما سوا را
شهریار حضرت علی را به ابر پر بارانی تشبیه کرده است که در روز قیامت که می خواهند همه ی آنهایی را که غیر اویند بسوزانند، می آید و آتش را خاموش می کند تا لطف و رحمت پروردگار شامل حال آنها هم بشود. البته یک معنی دیگر این بیت این است که علی (ع) با شفاعت خود همه ی شیعیان خود را در آن دنیا از آتش جهنم نجات خواهد داد. البته بهره مند شدن از این شفاعت خیلی خوب است، امّا باز در برخورد با آن ضرب المثل باید گفت که تشویق به امکان علی گونه شدن زودتر هر شیعه ای را به شفاعت آن حضرت نزدیک می کند.
برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
جدا از تلمیحی که در این بیت است باید به یکی از چندین نکته ای که از آن می توان با برداشت آزاد یا غیرآزاد رسید اشاره کرد، و نکته ی مورد نظر من این است که اگر از نگینی که کسی را پادشاه کرده است، گدا سهمی نداشته باشد باید در پادشاهی او شک کرد. اگر نگین پادشاهی به درد رسیدگی به فقرا نمی خورد، پس به چه دردی می خورد؟
به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تُست اکنون به اسیر کن مدارا
این حرف مکمل حرفی است که مولوی در بیان داستان کسی که در هنگام نبرد برای توهین و همچنین خشمگین کردن امام آبِ دهان خود را به روی ایشان ریخت زده است. امام در آن لحظه به روی خود نیاورد و خشم خود را خورد، و وقتی که احساس کرد اگر حالا شمشیر بزند برای خودش دارد می زند نه برای خدا، شمشیر را کنار گذاشت. با قاتل علی(ع) باید طبق توصیه ی او رفتار کرد. این بیت شهریار را در مرثیه ی تأثیر گذاری این طور آورده اند: «هر چه باشد حسنم خون علی در رگ تُست، مهربان باش تو با قاتل من ای حسنم!» (این توصیه که هم توصیه ای دینی و هم انسانی و هم سیاسی است، با هر دیدی که به آن توجه کنیم خوب است.)
به جز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که عَلم کند به عالم شهدای کربلا را
امیر بودن شجاعت می خواهد. شجاعتی در حدّ گذشتن از مقام امیری و رسیدن به مقام الهی شهادت. چه قبل از رسیدن به امیری و چه بعد ار آن، شجاعت و شهادت در خون علی و فرزندان اوست. (تمام خاک ایران را امیران بزدل و مردم ساده ی دنباله رو آنها که در بزدلی مقلدان خوبی بوده اند به بیگانگان داده اند. نه امیران ترسو به مبارزه با غاصبین برخاستند، و نه مردم مصلحت اندیش و محافظه کار با آن امیران وطن فروش مقابله کردند.)
و امّا ادامه ی شعر:
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که می تواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
به دو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضایگردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چو نای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوش تر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا!
امام علی(ع) حرف دلش را که حرف حق بود در زمانی که کسی حرف شنوی نداشت، در دل شب، در دل ِ چاه می ریخت و با دوستِ خود خدا در میان می گذاشت. شهریار هم در این زمانی که چون علی نیست همه جا را شب می بیند، خود را به مرغ حقی تشبیه کرده است که همچو امام علی حرف دلش را به دوستانش دارد می گوید. او حرف دلش را در چاه شعرش ریخته است و دوستانش اگر بتوانند دل این چاه را ببینند می توانند حرف دلش را بفهمند.