ترس ِ حسین پناهی
شعری از حسین پناهی
من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم.
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم.
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم.
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم.
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم.
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم.
من می ترسم، پس هستم.
این چنین می گذرد روز و روزگار من.
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:5 توسط Mohammad Reza Nooshmand