همه ی آدمها با ترس از جاسوس به دنیا می آیند انگار که این بخشی از ضمیر ناخودآگاه جمعی آنها است، و در عوض برای مقابله  با جاسوس و یا دفاع در برابر او آگاه یا ناخودآگاه دست به جاسوسی می زنند و سرانجام جاسوس از دنیا می روند. این حرف، حرفِ من نیست. این برداشتِ من از حرفهای میشل فوکو است. او بر این باور است که این دولت ها نیستند که به مردم دیکته می کنند که چه کاری را انجام بدهند و چه کاری را انجام ندهند. دولت ها نیاز خود را از طریق ساختارها وسیستم هایی که شبیه به ساختار و سیستم بیمارستانها، تیمارستانها،  مدارس ، دانشگاهها و حتی زندانها است به مردم تحمیل می کنند و مردم به جای آنها خودشان خودشان را کنترل می کنند. دولت ها بدون این نحوه ی عملکرد مردم نسبت به یکدیگر هیچ  قدرتی ندارند. فوکو معتقد است که برای درک نحوه ی عملکرد این گونه سیستم ها به جای نگاه به کل جهان و جامعه باید بخش کوچکی از آن مانند یک زندان را خوب  مشاهده کنیم. او جامعه را به مثابه ی زندانی می بیند که در آن مردم  یکدیگر را مانند پلیس زیر نظر دارند و هر کسی از ترس مجازات مراقب رفتار خود است. او برخلاف مارکسیست ها معتقد است که دولت عامل و حامل قدرت نیست، بلکه در جامعه  شبکه ای از قدرت های کوچک شکل می گیرد که در نهایت به قدرت عظیمی تبدیل می شود که از طریق فرهنگ و زبان خود را به مردم تحمیل می کند. او معتقد است که هر فکری، گفته ای و احساسی به وسیله ی دنیایی که در آن زندگی می کنیم تنظیم می شود و اصولی را به وجود می آورد که دانش ما را در هر دوره ای از زمان و تاریخ شکل می دهد، سازمان دهی می کند  و به آن اعتبار می بخشد.