یک حرف در سه اپیزود
این روزها کم کم داریم به مدیریت امور اقتصادی و مالی جیب هایمان عادت می کنیم. من یکی که نمی دانستم کار مدیریت این قدر آسان است! باید از همان اول مدیر می شدم. معلمها که دیگر چیزی ندارند به دیگران یاد بدهند. این مدیرانند که آموزش های نظری و عملی شان تمامی ندارد. چه کسی فکرش را می کرد که اداره ی مشکلات مادّی خانه و خانواده و محل و محله این قدر آسان باشد. کافی است که هر کسی پولهایش را به تعداد جیب های لباسش تقسیم کند. (اگر جیب نداشت، جیب درست کردن که کاری ندارد. با یک چاک زدن و یک وصله اضافه کردن دم در آن هر لباسی جیب دار می شود.) بعد، پس از تقسیم جیره و مواجب هر جیب، در ِ یکی از آن جیب ها را باید گِل بگیرد؛ یعنی دوباره بدوزد و بداند که فعلاً جیب بی جیب. بعد باید ابتدا با توکل به خدا و سپس با تکیه به جیب های سر باز خود به عیش و معاش بپردازد و یادش باشد که اسراف و تبذیر گناه است. حفظ آبرو هم از هر واجبی واجبی تر است. (ببخشید! می خواستم بنویسم واجب تر است. از دستم در رفت!) گاه گاهی می تواند با دست بردن در جیب های سرباز به جیب های خالی شده قرض بدهد تا کمبودهایشان را جبران کند، ولی بی موقع و بی جا نباید سراغ آن جیبِ سربسته برود. باید دقت کند که هیچکدام از جیب هایش ته باز نباشد. این همان حالتی است که در بازار به آن ورشکستگی می گویند و در زندگی کارمندی ورپریدگی!
آورده اند که در زمان امیر کبیر آبله در شهر تهران و ولایات نزدیک آن افتاده بود. چند نفری هم مرده بودند. امیر فرماند داد که در همه جا آبله کوبی را شروع کنند و با واکسن پیشگیری به مبارزه با آبله برخیزند. امّا امیر چنان به فکر جان مردم بود که یادش رفته بود که این مردم حرف رمالها و دعانویس ها را بهتر می فهمند و بیش تر گوش می کنند. تعداد زیادی از مردم از ترس این که اجنه با تزریق واکسن وارد خون فرزندانشان می شود و آنها را دیوانه می کند نمی گذاشتند کسی به آنها واکسن بزند. باز هم کودکان از آبله می مردند. قضیه را به امیرکبیر گفتند و او دستور داد که هر کس حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. امیر غافل بود که فقر فرهنگی مردم بر فقر مالی آنها می چربد. با این که اغلب جیب هایشان خالی بود باز هم با تهدید مالی از ترس جن زدگی حاضر نمی شدند به بچّه هایشان واکسن بزنند. باز هم تعداد زیادی از کودکان تلف شدند. یک روز پینه دوزی را که فرزندش در اثر امتناع او از آبله کوبی مرده بود با جسد ِ آن طفل نزد امیر آوردند. امیر به آن طفل بی جان نگاهی کرد و به آن مرد گفت : «ما برای نجات بچّه هایتان دستور داده ایم تا آبله کوبی کنند.» آن مرد گفت: «به من گفته بودند اگر این کار را بکنم فرزندم جن زده می شود.» امیر با عصبانیت گفت: «وای از جهل و نادانی. حالا هم بچّه ات را از دست داده ای و هم باید پنج تومان جریمه بپردازی.» پیرمرد با التماس گفت: «باور کنید که من فقیرم و چیزی ندارم.» امیر گفت: «قانون قانون است و حکم برنمی گردد.» بعد دست در جیب ِ مبارکِ خود کرد و به آن پیرمرد پنج تومان پول داد و گفت این را بگیر و به صندوق دولت بپرداز!!! بعد تا روی صندلی اش نشست بقالی را با جنازه ی فرزندش نزد او آوردند و امیر با حالی زار شروع به گریستن کرد. برای چه؟ برای آن کودک، یا جهل مردم و یا یک پنج تومانی دیگر؟!
مولوی در مثنوی نقل می کند که فقیری را در اثر نداری و بدهی به دیگران به زندان انداخته بودند. آدم پرخوری بود. غذای خود را که می خورد هیچ! طمع در غذای دیگر زندانیان نیز داشت. مدام از غذای این و آن می گرفت و یا برمی داشت و می خورد و سیرمونی نداشت. زندانیان به زندانبان شکایت بردند و گفتند ما را از دست این آدم فقیر با شکمی به مثابه ی خندق بلا نجات بدهید. زندانبان شرح ماجرا را به قاضی گفت و قاضی دستور داد تا آن فقیر پرخور را نزد او آوردند. قاضی به آن مرد گفت :«تو آزادی می توانی بروی بیرون و هر چه دلت می خواهد بخوری!» آن مرد گفت: «ای قاضی من فقیرم. زندان برای من مانند بهشت است. من از اینجا بیرون بروم از گرسنگی می میرم. اگر کسی چیزی به من بدهد نمی توانم تاوانش را پس بدهم.» قاضی به مأمورانش دستور داد تا او را ببرند و دور شهر بگردانند و همه جا جار بزنند که او فقیر است و چیزی ندارد به کسی بدهد. هرکس مایل بود با همین حال به او کمک کند و یا کمک نکند. مأموران نیز برای اجرای حکم قاضی هیزم فروشی را گفتند تا آن فقیر را سوار الاغش کند و او را همه جای شهر بگرداند و آنچه را که قاضی گفته است با صدای بلند به همه ی مردم اعلام کند. هیزم فروش نیز از همان دقیقه تا غروب آفتاب او را گرد شهر می گرداند و به مردم می گفت که این شخصی را که سوار بر الاغ می بینید از مال دنیا هیچ ندارد و بدانید که اگر به او چیزی بدهید و یا قرض بدهید نمی تواند تاوان بدهد. غروب که شد هیزم فروش آن مرد را از الاغش پیاده کرد و به او گفت که حالا باید مزد و حق و حساب من و این الاغم را که از صبح تو را دور شهر گردانده ایم بدهی. آن مرد فقیر به او گفت: «مردک! تو خودت نمی دانی از صبح داری به مردم چه می گویی؟ تو به همه داری می گویی که من چیزی ندارم به کسی تاوان بدهم، بعد خودت از من دستمزد می خواهی؟»