همیشه عدّه ای از هنر و ادبیات انتظار دارند که با زبان خوش و یا زبان تلخ و گاهی زننده و گاهی تند ، یعنی با نوازش و نیشگون و سقلمه و سنبه و حتی اردنگی مردم را بسیار متعهدانه بیدار کند که یک کاری بکنند. امّا چه کاری؟ بیش تر اوقات کاری کارستان و تاریخی! ولی هر کاری و هر هدفی که می خواهد تاریخی  باشد تاریخ مصرف پیدا می کند، و این آن چیزی نیست که هنر در پی اش باشد و با ذات هنر که می خواهد همیشگی و جاودانه باشد جور دربیاید. چون هنر حقیقت گویی و واقعیت نمایی را هدف متعالی خود می داند، هر کسی از ظنّ خود یک جوری یار آن می شود، ولی این که توقع داشته باشد هنر در همه حال و در همه راهی یار و یاورش باشد، از پُر توقعی است. اگر قرار است که دیگری به هنرمند بگوید که چه بگوید و چه بنویسد و چه بخواند، هنرمند حق دارد بگوید که «گر تو بهتر می زنی بِستان بزن!» در جشنواره های گوناگون هنری، در همه جای دنیا، اغلب داوری ها به سمت سلیقه های حزبی و حکومتی کشیده می شود. هنر خاصیتی دارد که اگر آینه ی وجود آدم با تعصب کدر نشده باشد نقش آن چه موافق با نقشی که ما در ذهن خود داریم باشد و چه نباشد، در دل ما خواهد نشست. کار هنری کار دل است، کار گِل که نیست! هنر روی همه تأثیر گذار است جز آن کسی که نقش هوس و نیاز خود را می خواهد در آن  ببیند. آدم نیازی را که خودش می داند چیست بدون هنر هم می تواند برآورده کند. آدم دست به سوی هنر می برد تا آن نیازی را برآورده کند که خودش هم تعریف خاصی از آن ندارد. حسّ عجیبی هنرمند و هنردوست را به سمت هنر می کشاند که مانند موسیقی بی شیله و پیله و بی شعار است، و از نان و مسکن و حتی آزادی هم واجب تر است. شاید از این تعبیر «حتی آزادی هم» تعجب کرده باشید، ولی باید بدانیم که اگر هنرمند و هنر دوست آزادی هم نداشته باشند باز هم  به سمت هنر می روند. پس، در وحله ی اوّل نیاز به هنر آدم را به سوی هنر می کشاند. با این مقدمه لازم نیست که شرحی بر شعر «خر و بلبل» که ترجمه ی رشید یاسمی از یکی از اشعار کریلف است بنویسم. خودتان بخوانید و قضاوت کنید:

خر و بلبل

خری با بلبلی گفت: «ای هوسباز

مرا امروز مهمان کن به آواز

مگر بینم که استادیت چون است

که هر چیزی رهین آزمون است

منم آوازه ی بلبل شنیده

ولی آواز او هرگز ندیده»

چو بلبل این شنید آواز برداشت

بپاشید آتشی کاندر جگر داشت

نوایش از زمین بر آسمان شد

به نغمه آتش افروز جهان شد

درخت و کوه و دشت و برکه ی آب

به نغمه آتش افروز جهان شد

بیاسود از پریدن مرغ طیّار

فروماند از جهیدن آب سیّار

تو گفتی باد از جنبش بیاسود

دگر در شاخساران ره نپیمود

شبان سرمست بر خاک اوفتاده

عنان گله را از دست داده

به یاد یار می زد نوشخندی

همی افکند بر آتش سپندی

چو بلبل از سرودن لب فرو بست

خر او را گفت: «اینجا نکته ای هست

توان گفتن که آوازت بدک نیست

ز الحان تو بعضی بی نمک نیست

ولیکن کاش زحمت می کشیدی

خروسان ده ما را بدیدی

ز استادان خوشخوان سحرخیز

همی آموختی لحن دلاویز

به تعلیم خروسان می شدی گم

هر آن نقصی که داری در ترنم!»

چو بلبل گوش کرد این داوری را

مجسم دید در قاضی خری را

بهم برزد دو بال و دور شد، دور

میان شاخساران گشت مستور

خدایا از خران ما را نگهدار

وزین خر داوران ما را نگهدار!