مرد یا زن یا هر دو یا هیچکدام؟
در ترانه سرایی هم مانند داستان نویسی، باید نویسنده بتواند خودش را جای کسی که به جایش دارد تصمیم می گیرد و حرف می زند بگذارد. در گذشته که زنها هم می توانستند آواز بخوانند برخی از ترانه سراها با آگاهی از این که برای چه کسی و با چه صدایی و روی چه آهنگی دارند ترانه ای می سازند، طوری آن ترانه را می نوشتند که اگر قرار بود خواننده زن باشد، مرد نمی توانست آن ترانه را اجرا کند و بر عکس. مثلاً اگر یک آقایی با صدای کلفت بخواند «بازم دلم گرفته، گریَه م اختیاری نیست،» مردها و زنهای دور و بر او چه حسّی بهشان دست خواهد داد؟ حالا می خواهد اندی باشد و یا هر رندی باشد!؟ اگر خواننده ی دیگری با سبیل و صدای کلفت بیاید و بخواند که «روحم جسمم شد خسته از بازیچه گشتن» شنونده فکر نمی کند که کدام آدمی می آید و با روح و جسم او بازی می کند؟ بیش تر ممکن است با سبیل او بشود بازی کرد، هر چند ممکن است مانند یک تکه «حصیری» زمخت باشد و پارچه ی مخمل و حریری نباشد. «کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه» را مرحوم پسطامی، زیبا هم که خوانده باشد به این خاطر است که از صدایش جوری استفاده کرده اند که فقط صاحب صدا مرد باقی مانده است نه خودِ صدا.
جدا از خوانندگی، در دکلمه ی شعر هم همین طور است. مرحوم خسرو شکیبایی در انتخاب اشعاری از فروغ برای دکلمه، دقت نکرده بود که بعضی از واژگان و جملات و درونمایه و موضوعات موجود در آنها نشان می دهد که حتماً یک زن باید آنها را دکلمه کند تا شنونده بهتر مطلب را حس کند. فرق اساسی دکلمه ی «نیکی کریمی» از اشعار فروغ فرخزاد و «خسرو شکیبایی» در همین مناسب و نامناسب بودن شخص و صدایی است که آن اشعار را می خواند.
فمنیست ها نه تنها ایرادی مانند آنچه را که ملاحظه کرده اید مطرح خواهند کرد، بلکه ایرادی را هم به خودِ من خواهند گرفت که «اصلاً تو چه حقّی داری که با چنین نقدی از زنها دفاع کنی؟ مگر آنهاد خودشان لالند، یا دستشان چلاق است که بنویسند؟ این که مردی هم بیاید و فکر کند که خودش باید از موضوعی در ارتباط با زنها دفاع کند بیش تر ثابت می کند که زنها تا چه حد در این محیط و جامعه ضعیفه اند! باید همان آقای ترانه سرا جایش را می داد به خانم ترانه سرا، و آقای آهنگ ساز می شد خانم آهنگساز، و نوازنده ها می شدند خانم ها و خواننده می شد خانم و شنونده ها هم خانم و منتقد برنامه هم خانم! این طور خانم ها بهتر خودشان را مطرح می کردند.» بله، ولی این طوری که خیلی بدتر از آن چیزی که حالا هست می شد! می شد «زنان بدون مردان!» وقتی زنان بدون مردان باشند و مردان بدون زنان، دیگر جنسیت مهم نیست. مهم این است که شخصیت هر کدام در کنار دیگری تعریف شود.