این روزها گاهی با افراط هایمان برای عقده گشایی از تفریط هایمان ثابت می کنیم که دیگر شورش را درآورده ایم. «نه به آن بی نمکی! و نه به این شوری شوری!» مجبور شدم که این ضرب المثل را هم سروته در اینجا بیاورم. ما دیگر چه جور آدمهای کم ظرفیتی هستیم که مربی و ورزشکار را هم ممنوع المصاحبه می کنیم. وقتی که نسبت به همه  چیز و همه کس حساس می شویم و حرف خودمان را پیش می بریم و به کرسی می نشانیم، چرا در مورد ورزش چنین نکنیم؟ این ترکیب ِ عربی ممنوع المصاحبه دیگر در کشورهای عربی هم کاربرد ندارد. چشم هایمان را جوری عادت داده ایم که یکدیگر را مجرم می بینیم. گوشهایمان را جوری عادت داده ایم که جز تعریف از خودمان چیز دیگری را نمی توانیم بشنویم. هر وقت دهانمان باز می شود می بینیم که ناخودآگاه داریم  به نفع خودمان شعار می دهیم و بر علیه هرکس غیر از خودمان دشنام. عادت است دیگر! چه می شود کرد؟ درست است که نوزادی که در این مملکت به دنیا می آید مثل همه جای دنیا ابتدا با یک پس گردنی صدایش را در می آورند تا معلوم شود که زنده است، ولی در همه جای دنیا رسم نیست که با پس گردنی دهان آدمهای بالغ را ببندند تا اصلاً حس نکنند که زنده اند. در همه جای دنیا با پستانک دهان بچه ها را می بندند تا بفهمند که پستان را هر وقت که خواستند و گریه کردند  نباید تقدیمشان کرد. ولی در همه جای دنیا این طور نیست که حق و حقوق مسلم هر آدمی را حق السکوتی بدانیم که عین پستانک باید دهانشان را ببندد. شاید  از همان روزی که  این نوزاد «پستان به دهن گرفتن آموخت،» این را هم باید یاد می گرفت که فقط برای خوراک و لذّت جویی و شیرین زبانی دهانش را باز نکند. گر چه همه ی پستانداران مانند هم نیستند (! ) و  نوزاد حتی اگر غلام خانه زاد هم باشد همیشه با خوراک و لذّت سیر نمی شود. به مدرسه که می رود، نمی توان صفحات کتاب را به ذهن و دهانش تپاند و با همانها دهانش را بست. اضافه تر از آن گفت و خواست جوابش چیست؟  «گُنده تر از دهانت حرف نزن!»  به دانشگاه رفت و  چیزی را گفت که در درون جزوه اش نبود، جوابش چیست؟  «حرف زیادی نزن!» اگر منتقد و محقق شد و حرف تازه ای زد چه؟ «حرف دهانت را بفهم!»  اینها همه تقصیر آن مادری است که ایرج میرزا می گوید پستان به دهن گرفتن را به آن نوزاد یاد داد، و خوابیدن را هم خودش به او یاد داد و راه رفتن را هم خودش به این  نوزادِ بی چنگ و مُشت یاد داد. (در حالی که گوساله تا متولد می شود خودش روی پاهایش می ایستد و راه می رود!)  بعد، یک حرف و دو حرف را خودش بر زبان ِ این زبان بسته گذاشت، امّا... امّا ، در عوض فکر کرد که هر وقت این یک حرف و دو حرف، شد سه حرف و چهار حرف،  حق دارد به او تشر بزند و بگوید «دهنتو بگیر و صداتو بِبُر!» همه اش تقصیر این مادر است.   «چون هستی ِ من ز هستی اوست،» هم دارم و هم ندارمش دوست!