آرزوهای بزرگ و طلای قلابی و مزخرف
این روزها، با خبر تقلب ورزشکارانی که برای رسیدن به مدال طلا و عنوان قهرمانی و سکه های پهلوانی دست به هر کاری می زنند، فقط می توانیم بگوییم که انگار، در دنیایی که با پیشرفت های علمی و آزمایشات دقیق می توان افرادی را که در ماست سفید ورزش سالم موی دماغ هستند تشخیص داد، این افراد مانند روستاییان ساده ای رفتار می کنند که خیال می کنند هنوز هم شهریها ی همه جای دنیا مانند اهالی شهر نزدیک دهات خودشان ماستِ آبکی را از ماست چکیده تشخیص نمی دهند.
این روزها، چوب تقلب آن روزهایی را داریم می خوریم که معلمی برای گرفتن امتیازات و ارتقاء شغلی و در نهایت چند تومن پول بیش تر، کف نویسی کرد و کسی کاری به کارش نداشت؛ و خودش هم که تقلب زیر دندانهایش مزه کرده بود دیگر کاری به کار بچّه های متقلب کلاسش نداشت. این روزها چوب تقلب مدیرانی را می خوریم که برای رسیدن به میز، به انواع زیر میزی- از رشوه ی سلامی و کلامی تا رشوه ی مالی- متوسل شدند، و کاری کردند که رابطه بازی نامش شد شناخت افراد متعهد؛ و خودشان هم به ناچار به افراد زیر چشمشان با همین چشم و به اصطلاح با خلق و خوی حَسَنه و به دیده ی اغماض نگاه کردند. این روزها چوب آن روزهایی را داریم می خوریم که حتی همین افراد متعهد هم برای رسیدن به مدارک مزخرف دانشگاهی- تعداد اسکناسهای ریالی و دلاری شان برای پذیرش و ثبت نام و خریدن پایان نامه ی تحصیلی بیش تر از تعداد صفحات رساله ای بود که خودشان ننوشته بودند. این مدارک مزخرف واقعاً مزخرف هستند. مزخرف به جواهرات زینتی گفته می شود که چون آدم بهشان واقعاً نیازی ندارد، با آویزان کردنشان به خودش، به جای زیبایی به زشتی می رسد، و به جای بزرگ شدن، کوچک می شود. جالب این است که اسم سوره ی چهل و سوم قرآن مجید «زُخرُف» است، و در همین سوره در آیات سی و چهارم و سی و پنجم آمده است:
و لبيوتهم ابوابا و سررا عليها يتکؤن (۳۴)
و زخرفا و ان کل ذلک لما متاع الحياة الدنيا و الآخرة عند ربک للمتقين (۳۵)
و برای خانه هایشان نیز درها و تختهایی که به آنها تکیه زنند(قرار دادیم) و زر و زیورهای (دیگر نیز). و همه ی اینها جز متاع دنیا نیست، و آخرت پیش پروردگار تو برای پرهیزکاران است.(۳۵-۳۴)
در سوره ی انعام آیه ی صد و دوازده، خداوند «زُخرُف» را صفتی برای سخنانی قرارداده است که زیبا ولی فریبنده اند.
و کذلک جعلنا لکل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا
اینچنین در برابر هر پیامبری، دشمنی از شیاطین انس و جن قرار دادیم; آنها بطور سری (و درگوشی) سخنان فریبنده و بیاساس (برای اغفال مردم) به یکدیگر میگفتند.
و در سوره ی اسراء، خدا می گوید که چطور این گونه آدمهای مزخرف از پیامبر نیز توقع و انتظارات زرین داشتند و شرط و شروط طلایی پیش پای ایشان می گذاشتند:
و قالوا لن نؤمن لک حتي تفجر لنا من الارض ينبوعا (۹۰)
او تکون لک جنة من نخيل و عنب فتفجر الانهار خلالها تفجيرا (۹۱)
او تسقط السماء کما زعمت علينا کسفا او تاتي بالله و الملائکة قبيلا (۹۲)
او يکون لک بيت من زخرف او ترقي في السماء و لن نؤمن لرقيک حتي تنزل علينا کتابا نقرؤه قل سبحان ربي هل کنت الا بشرا رسولا (۹۳)
و گفتند: «ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم تا اینکه چشمهجوشانی از این سرزمین (خشک و سوزان) برای ما خارج سازی... (۹۰)
یا باغی از نخل و انگور از آن تو باشد; و نهرها در لابهلای آن جاری کنی... (۹۱)
یا قطعات (سنگهای) آسمان را -آنچنان که میپنداری- بر سر ما فرود آری; یا خداوند و فرشتگان را در برابر ما بیاوری... (۹۲)
یا برای تو خانهای پر نقش و نگار از طلا باشد; یا به آسمان بالا روی; حتی اگر به آسمان روی، ایمان نمیآوریم مگر آنکه نامهای بر ما فرود آوری که آن را بخوانیم! «بگو:» منزه است پروردگارم (از این سخنان بیمعنی)! مگر من جز انسانی فرستاده خدا هستم؟! (۹۳)
دررمان آرزوهای بزرگ، چارلز دیکنز تصویری زیبا و در عین حال تکان دهنده را از این آرزوها و توقعات بی جای انسانها به نمایش می گذارد. «پیپ» کودکی است که چون پدر و مادرش فوت کرده اند، پیش خواهر و دامادش «جو گارجِری» که آهنگر است زندگی می کند. عشق او در نوجوانی نسبت به «استِلا» که ستاره ای دست نیافتنی است زیرا که از طبقه ای مرفه است، باعث می شود که آرزو کند ای کاش او هم می توانست برای رسیدن به او، از این طبقه ی پست و این زندگی ساده بِکَند و در پیش چشمان مغرور استلا تشخص و شخصیتی پیدا کند. آرزویش در جوانی برآورده می شود و فرد ناشناسی حامی او می شود تا بتواند با تحصیل در لندن و نشست و برخاست با خانواده های مرفه آینده ی بهتری داشته باشد. به لندن می رود و به گذشته اش پشت پا می زند. حتی همه ی قرارهایی را که باید برای حفظ جوانمردی و رسیدن به کمال آن بنا به خواسته ی حامی اش رعایت می کرد زیر پا می گذارد. حتی برخلاف میل حامی اش، نام خودش را هم عوض می کند. نیز، هیچ یادی از جو گارجِری که برایش جدای از دامادی خوب، دوستی صمیمی هم بود نمی کند. دل خواهرش و جو برایش تنگ شده است. جو برای دیدن او به لندن می رود. برای این که در هنگام دیدار با پیپ و دوستان و آشنایان او ظاهرش خوب باشد، کلاه و لباسی رسمی خریده و پوشیده است. این کلاه برای سر او گشاد است و این لباس برای تن او ساخته نشده است و اصلاً با قیافه ی کارگری و رفتار روستایی اش جور درنمی آید. وقتی که پیش پیپ می رود، در برابر شادی غیر قابل وصف خود از دیدن دوباره ی پیپ، متوجه می شود که پیپ زیاد از دیدنش خوشحال نشده است. کمی بیش تر که پیش او می ماند به این نتیجه می رسد که پیپ از رفتار او پیش دیگران خجالت می کشد، و در کنار جو بودن و نسبت داشتن با او را کسر شأن خود می بیند. تصمیم می گیرد زودتر از موعد- همان روزی که آمده بود- دوباره به روستا برگردد. امّا پیش از رفتن چیزی را به پیپ می گوید که درس بزرگی برای همه می تواند باشد. (برای خودِ من، پس از جمله ای که سالها پیش از دکتر علی شریعتی- گویا از نوار «مدینه ی نجات نسل جوان» شنیده بودم، و جزو نخستین درسهای زندگی ام بود، حرفهای جو، با ارزش ترین و درست ترین حرفهایی بوده است که تاکنون شنیده ام. دکتر شریعتی نقل می کرد که بزرگی انگشتری به فرزندش داده بود که روی آن نوشته بود: «رحم الله من عرف نفس» خدا رحمت کند کسی را که حد و نفس خودش را می شناسد.») جو به پیپ گفت چقدر بزرگ شدی! و چه قدر عوض شدی! می دانم که از آمدنم خوشحال نشدی. پیپ در کنار جو؟ با هم جور در نمی آید. جو با این لباسهای رسمی و شهری؟ خیلی مسخره است. امّا جو همیشه این طور مسخره نیست. خدا بعضی از آدمها را نقره کار آفریده است و بعضی ها را رویگر و بعضی ها را هم زرگر. ولی مرا آهنگر آفریده است. اگر بیایی و مرا با آن لباس ساده و پیش بند چرمی آهنگری در کنار سندان و کوره ی آهنگری ام ببینی، هیچ چیز مرا مسخره نمی بینی. من با این لباسی که مال من نیست این قدر مسخره شده ام.
پیپ که خودش هم زمانی در کنار جو آهنگری می کرد، آن روز نتوانست از حرفهایش درس بگیرد. دیر متوجه شد که این آرزوها و توقعات بازیچه های زندگی او بوده اند؛ و باید سرآخر برگردد به خانه ی اولش، هر کسی شخصیتش را می تواند در خانه ی صداقتِ خودش پیدا کند. هر نوع شخصیت کاذب دیگری مزخرف است. درباره ی چیزهایی که به ظاهر زینت زندگی انسان می شوند، در قرآن درسهای خوبی برای همه است. حتی وقتی چیزی مانند علم با همه ی خوبی اش باعث بدی می شود، جز عنوانی زینتی برای دارنده اش چیزی نخواهد داشت، چه برسد به جهل و نادانی و سوء عمل:
زين لهم سوء اعمالهم (۳۷: توبه)
اعمال زشتشان در نظرشان زیبا جلوه داده شده.