ادعای تفسیر غزلی از حافظ! هرگز! چه جسارتها!؟ ولی درک شعر حافظ به اندازه ی خودم، چرا!

تجزیه و تحلیل این شعر بر اساس داشته های آن یک چیز است، و تفسیر آن با نداشته هایش یک چیز دیگر. البته اطلاعات زبانی خواننده و گنجینه ی تجربیاتش از ادبیات را نمی توان از او گرفت و او را در خلاء رها کرد تا یک متن ادبی را درک کند. راست گفته اند که هر کسی هر طور که متنی را تحلیل  می کند، در واقع بر اساس بینش ادبی و یا براساس یکی از رویکردهای  ادبی این کار را انجام می دهد، چه آگاه باشد یا نباشد. چیزی به اسم خوانشِ معصومانه ی یک متن وجود ندارد. یعنی هر خواننده ای حتی اگر بی غرض وارد متنی  شده باشد، در هنگام حرکت در آن و بعد از خروج از آن با توسل و اتکا به  عصای دانسته هایش است که در آن حرکت می کند. در بررسی این غزل از حافظ، در واقع فکر می کنم که حافظ به من کمک کرده است تا دانسته های خودم را در باره ی موضوعی که از او الهام گرفته ام جمع و جور کنم، و در حقیقت خودم و امثال خودم را با شعر حافظ بررسی کنم. بررسی شعر حافظ! ابداً! «بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ!»

 

روشنی طلعت تو ماه ندارد

حافظ مخاطب خود را به طور غیر مستقیم و با استعاره ای سطحی تر مانند خورشید می داند، چون ماه نور خورشید را بازمی تاباند؛ بنابراین هرگز نمی تواند همان روشنایی را داشته باشد و عرضه کند. بعد، مخاطب خود را ممکن است عین نور بداند که خورشید هم از آن  سرچشمه می گیرد. اما حرف حافظ اگر می خواهد از این حالت معمولی که ورد زبان همه است دربیاید باید این باشد که «من ِ بیچاره که دلم با ماه خوش است برای این است که دستم به تو نمی رسد و چشمم به تو روشن نمی شود. وگرنه چه کسی می آید به جای خدا، خرما را بپرستد؟»

پیش تو گل رونق گیاه ندارد

حافظ دوباره با انکاری دیگر تشبیه دیگری را می سازد. اگر که می گوید «گل پیش تو گل نیست،» یعنی گل ِحقیقی تو هستی، و از گل هم گل تری، یعنی بالاتری. چون تو گیاه و جان گل هستی. می خواهد بگوید که گل بی تو زنده نیست.

گوشه ی ابروی توست منزل جانم

خوش تر از این گوشه پادشاه ندارد

با توجه به ابیات بعدی بعید است که حافظ ادعا کرده باشد که جایی در گوشه ی چشم یار دارد. وقتی که می گوید «گوشه ی ابروی توست منزل جانم» در وهله ی اول آنجا را منزل و هدف خود قرار داده است که اگر سرانجام در آنجا ساکن شود به مرادش رسیده است. دیگر این که اگر گوشه ی ابروی یار را به واسطه ی شباهتش به محراب محل عبادت  او بدانیم که برای عابد عشق بازی با معبود است، هنوز تا رسیدن به این مرحله و گذشتن از ظاهر عبادت و رسیدن به معنی آن خیلی راه است. این مقامی است که حتی پادشاهان هم باید آرزویشان رسیدن به آن باشد.  پادشاه واقعی کسی است که از این نعمت برخوردار باشد.

تا چه کند با رخ تو دود دل من

آینه دانی که تاب آه ندارد

همین بیت نشان می دهد که حافظ با همه ی منت کشی هایش هنوز ازاین  نعمت برخوردار نیست که یار گوشه ی چشمی هم به او داشته باشد. (البته گاهی «بنده» چون همیشه زیاده خواه است و توقع زیادی دارد، غافل از نگاههای پنهانی معبود، این گونه می پندارد.)

حافظ آه خودش را به دود دلش و در عوض رخ  یار را به آینه تشبیه کرده است. اگر کسی جلو آینه آه بکشد، صورت آینه کدر می شود و او خودش را نمی تواند در آن ببیند. این نقص در واقع در آینه نیست. اگر حافظ فکر می کند که یار نظر لطفی به او ندارد، نقص از خودِ او و طرز نگاهش به آینه است. حافظ اگر از چشم آینه هم افتاده باشد باز مقصر خودش است. کدورت او با عث کدورت آینه شده است.  آه هر کسی اگر روی آینه اش بنشیند باعث می شود که او خودش را در آینه خوب نبیند، وگرنه آینه همان آینه است.

شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت

چشم دریده ادب نگاه ندارد

در واقع، حافظ دارد از آن روی ِ پُرروی خودش که در بیت قبلی زبان درازی کرده بود انتقاد می کند. ادامه ی بی ادبی او که با آهش، به آینه ی رخ یار جسارت کرده بود، در بی ادبی گل نرگس در شیوه ی نگاهش به یار دیده می شود. عاشقی که با معشوق در می افتد، خودش را در مفام معشوق قرار می دهد، چون که می خواهد معشوقه اش هم عاشقش باشد. مگر می شود بدون ادعای خدایی کسی بنده ی نا شُکر بشود. شکفتن نرگس و قدعلم کردنش  پیش قد یار به چنین برداشتی منتهی می شود که بیانگر یکی از مفاهیم موجود در این تصویر به ظاهر ساده، ولی در باطن پُرمعنی است. طرز نگاه حافظ به آینه درست نبود، و شیوه ی نگاه نرگس هم که چشم در چشم یار دوخته است و گویا احساس برابری با او یا برتری می کند درست نیست. حافظ با توجه به بی ادبی اش  شبیه نرگس است. یار از نرگس هم نرگس تر است، و خودِ نرگس از این نظر که سایه ای از جلوه ی یار است شبیه او می تواند باشد، ولی نباید زیبایی یی را که از خود یار به عاریت گرفته است به رخش بکشد.

دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری

جانب هیچ آشنا نگاه ندارد

حافظ هنوز با کله شقی و پررویی با زبان طلب کارها با یار حرف می زند. او در تعریف از یار مدح و ذم را با هم می آورد. «چشم دل سیه» یعنی چشمی که وسطش سیاه است، و این حرف در وصف زیبایی چشم یار خوب است؛ ولی حافظ در لفافه دارد از سیه دل و بی رحم بودن یار هم  می گوید. این سیاهی چشم یار، ریشه در سیاهی دل او دارد، و یا به موازات دل ِ او موجب رنج حافظ  و امثال حافظ که در طلب یار سرگردانند شده است. این یار حتی به آشنایان هم رو نشان نمی دهد.

رطل گرانم ده ای مرید خرابات

شادی شیخی که خانقاه ندارد

آدمی که می خواهد بار استدلالش را سبک کند باید رطل گران به دست بگیرد. این که آدم خیال برش می دارد که یار نظر لطفی به او ندارد، همه اش به سبب این صغرا و کبرا چیدنها است. مرید خرابات یکی مثل همین شیخ اجل حافظ شیرازی است. خانقاه نداشتن معادل با احساس دوری از گوشه ی ابروی یار است. حافظ با آن استدلالهای منطقی، خود را محروم از گوشه ی چشم و ابروی یار می بیند. رطل گران به دست می گیرد، مست می شود و فارغ از هر گونه عقل ورزی بهتر می تواند به مهرورزی بپردازد.

خون خور و خامش نشین که آن دل نازک

طاقت فریاد دادخواه ندارد

آیا کسی که دل نازک است می تواند آن قدر بی رحم و ستمگر باشد که حتی نخواهد دیگری از او دادخواهی کند؟ اگر معشوقه زمینی باشد بعید نیست. اما وقتی که طرفِ حافظ را از زمین به آسمان ببریم، باید جور دیگری حرف حافظ را معنی کنیم. شاید حافظ می خواهد بگوید کسی که دل نازک است و طاقت فریاد و آه و ناله ی دیگران را ندارد، خودش به فکرشان است و خودشان نمی دانند. باید خون بخورند و صبر کنند تا بعدها ببینند که حکمت کار و این ظاهر بی عنایت در چه بوده است.

گو برو و آستین به خون جگر شوی

هر که در این آستانه راه ندارد

حافظ انگار از زبان محبوبش دارد به خودش نهیب می زند و می گوید باید همچنان به خون خوردن ادامه بدهد برای اینکه هر کسی نمی تواند به محفل این یار راه پیدا کند.

نی من تنها کشم تطاول زلفت

کیست که او داغ آن سیاه ندارد

تصور ما این است که خوبی درد مشترک این است که درمانش هم مشترک است. یعنی چاره ی درد یک نفر درمان درد دیگران هم هست. اما در عشق از این جور حساب و کتابها نیست. اگر عشق زمینی باشد، یکی به جای همه به یار می رسد، و همه به جای یکی قربانی و محروم می شوند. ولی اگر عشق عرفانی باشد، یا همه یا هیچ، و یا هم همه هم هیچ است!!! حافظ حالا به خودش که از زبان معشوق حرف زده بود دارد جواب می دهد و می گوید که این حرف که هر کسی نمی تواند به آستانه ی در او برسد فقط یک حرف است، برای این که حافظ می گوید هیچ کس از بی وفایی این یار در امان نبوده است. یعنی هیچ کس پایش به آستانه ی در این معشوق نرسیده است.  در جمله ی «هر که در این آستانه راه ندارد» یک روزنه ی امیدی برای استثناها وجود دارد. در حالی که در سؤال «کیست که او داغ آن سیاه ندارد» جوابِ ناامید کننده اش هم مستتر است. واژه ی سیاه که صفتِ دل و چشم و زلف یار شده است با خودش ناامیدی را می آورد.

حافظ اگر سجده ی تو کرد مکن عیب

کافر عشق ای صنم گناه ندارد

این بیت آخری را چه طور می شود به ابیات قبلی ربط داد؟ هر چند ممکن است آن طور که من آن ابیات را به هم وصله و پینه زدم تا به معنی مشخص و واحدی برسم، از نظر بعضی ها درست نباشد و جای شک داشته باشد، (که حتماً هم جای شک دارد، چون من یقیناً حافظ نیستم!) ولی با همان ارتباطی که بین آنها پیدا کرده ام می توانم بیت آخر را هم در کنار آنها توجیه کنم.

این بیت را می شود دو جور معنی کرد که هر دوتایشان به عبادت ربط دارد، هر چند ممکن است به یکدیگر ربطی نداشته باشند. یکی این که حافظ سجده به خورشید و یا  ماه را که مانند نور است ولی خودِ نور نیست کفر می داند، و به آن صنم ِ خورشید مانند و ماه مانند می گوید که عشق، او را نسبت به معبود حقیقی کافر کرده است و خودش گناهی ندارد.  دیگر این که،  حافظ انکار مهر یار از جانب خود را کفر می داند. این نوع کافری هم ناشی از عشق افراطی و توقع زیادی است. اگر کسی با چنین ادعایی باز هم به سجده و عبادتِ یار بپردازد، عجیب است ولی عیب نیست. (هر چند که خیلی ها آن را هم عجیب می دانند و هم عیب.) حافظ این حرف را به یار می گوید، اما می خواهد اغیار آن را بشنوند و او را درک کنند. چون تقریباً همه ی آدمها، خدا را با چنین کفرگویی هایی می پرستند، پس  وضع و حال حافظ را درک می کنند، هر چند که خودشان در مرتبه ای پایین تر از این عشق سیر می کنند.