انسان ناطق یا حیوان ناطق
این روزها فکر می کنم گاهی حرف زدن هم کار سختی است. اصلاً چه لزومی دارد که آدم حرف بزند؟ این که اسم این موجود زبون، اما زبان دار را گذاشته اند حیوان ناطق، دلیل نمی شود که مدام نطق کند. فکر می کند اگر نطق اش کور شود، دوباره حیوان می شود؟ بنده ی خدا نمی داند که وقتی می گویند «حیوان ناطق» ، اولش می گویند «حیوان!» و بعدش می گویند «ناطق!» حیوان از نظر خیلی ها حیوان است، با نطق و بی نطق، چندان توفیری نمی کند. ولی آدم، چه با زبان بی زبانی حرف بزند، و چه با بی زبانی زبان بریزد، وقتی حرفش حرف است و معنی دارد، و در پی شناخت مساحت و تغییر محیط و محاسبه ی ارتفاع و پیش بینی حجم است، تازه می شود با کمی اغماض در مورد آدم بودنش صحبت کرد. وگرنه وقتی آدمها از ترس نتوانند حرف بزنند و حرف هایشان را تکه تکه و لقمه لقمه بخورند و یا درسته قورت بدهند، حرف زدنشان با قُدقُد کردن مرغها چه فرقی می کند. مثلاً اگر دو نفر به هم برسند و یکی به آن دیگری بگوید: «یک روزی در یک جایی، «اسمشو نبر» داشت در باره ی «حرفشو نزن» صحبت می کرد. بعد یکی از جناح ِ «سَمتِ شو نگو» بلند شد و آن کاری را که «خودم و خودت می دانیم » و نمی شود گفت انجام داد و گفت که آن «موضوعش را نگو» آن قدر ها هم به درد «آن جایش را نگو» نمی خورد. بعد آن «اسمشو نبر» گفت که آدم باید برود «آن جایش را نگو» را ببیند تا بتواند آن را با «اینجایش را هم نگو» مقایسه کند، بعد تازه ببیند که «بین خودم و خودت باشد» یک چیزی در آن برای آن «بگذار پیش خودمان بماند» می ماند یا نه.
راستی، این جور حرف زدن چه فرقی با قُدقُد کردن دارد؟