«همیشه قصه این بوده، یا مرگ قصه یا آدم.» این یعنی چه؟ این تکه ای از یکی از کم نظیرترین ترانه های فارسی است. سروده ی اردلان سرفراز است. ستار سالها پیش با صدایی محزون آن را خواند. همه اش قشنگ است، اما این جمله در دل آن چیز دیگری است. می خواهد بگوید آدم به قصه زنده است، مهم نیست اگر از این سر تا آن سر ِ قصه اش همه غصه باشد. این یعنی، آدم اگر به قصه زنده نباشد، یا آدم نیست، یا زنده نیست. کسی عشق اش را از دست داده است. اگر حالا با عشق اش زنده نیست، با چه چیز جز قصه ی عشق اش می تواند زنده بماند؟ پای این قصه نشستن، زخم پروردن است، ولی زیباست. عادت به زخم و تکرار زخم است، ولی خواستنی است. ابتدایش دلتنگی است و انتهایش جوشش شعر. هر آدمی وقتش که برسد، هم قصه گو می شود و هم شاعر.

تو نیستی و صدای تو
هوای خوب این خونست
صدای پای عطر گل
صدای عشق دیوونست
تو از من دورو من دلتنگ
تو آبادی و من ویروون
همیشه قصه این بوده
یکی خندون یکی گریون
همیشه قصه این بوده
تو یک لحظه تو یک دیدار
یه زخم از زهر یک لبخند
تمام عمر فقط یک بار
پس از اون زخم پروردن
پس از اون عادت و تکرار
ولی نصفت یه روح اینور
یه نیمه اونور دیوار
خودت نیستی صدات مونده
صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده
فقط از تو همین مونده
نفسهای عزیز من
صدای پای شب بوهاست
صدای باد و بوی نم
هوای شرجی دریاست
سکوت اینجا صدای تو
هوا اینجا هوای تو
پر از تکرار این حرفم
دلم تنگه برای تو
همیشه قصه این بوده
یا مرگ قصه یا آدم
ته دریاچه های عشق
میجوشن چشمه های غم
همیشه عشق یعنی ابر
غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعری
صدای رو لب ویرون
خودت نیستی صدات مونده
صدات چشمامو گریونده
دلم روی زمین مونده
فقط از تو همین مونده