قهوه ی تلخ و مورخی به نام گنجشک
قهوه ی تلخ و مورخی به نام گنجشک
معمولاً وقتی صحبت از بخش نانوشته ی تاریخ می شود، شنونده منتظر است تا چیزی را بشنود که متفاوت از گفته های دیگران بوده و یا از دوره ای بشنود که متفاوت از دوره های دیگر بوده است. وقتی گنجشکی تاریخ نویس می شود، از نگاه او که چشمان تیزی مانند عقاب و اشتهای غیرقابل مهاری مانند کرکس ندارد، باید فقط به دانه های ریز اطلاعات قناعت کرد و «گنجشک روزی» باقی ماند. دوره ی نانوشته ی تاریخ می تواند دربرگیرنده ی عوامل گذر از یک دوره ی تاریخی به دوره ی دیگر باشد، که اغلب در سایه ی وقایع نگاری خشک و خالی فراموش می شود؛ و بسیاری از حکمرانان نمی فهمند که چه شد که حکمرانان پیش از آنها مجبور شدند کوله بارشان را جمع کنند و بروند. به همین خاطر خودشان هم تا به خود می آیند می بینند که کوله بارشان بسته شده و پیش پایشان است. جورج اُرول در مزرعه ی حیوانات نشان می دهد که با چه مرام و ایده آلی حیوانات قیام کردند و به حکومت رسیدند. با چه رویه ای حکومت را شروع کردند. چگونه افراد متحد با هم در آغاز، در ادامه دچار انشعاب شدند. چگونه دوباره اختلافات طبقاتی دو باره در میان حیواناتی که شعار برابری و برادری می دادند پدیدار شد و حاکمان تغییر رویه دادند و به همه ی اصولی که خود نوشته بودند جفتک زدند. همین کافی است تا همه بدانند که چرا دوباره خوکها راهی طویله شدند.
گاهی هنر برخلاف تاریخ در پی بیان آن چیزی است که اتفاق نیفتاده، و خیلی ها را آرزو به دل گذاشته است. سِر تامس مور با اُتوپیا یا مدینه ی فاضله و یا آرمان شهراش یک چنین «نبوده ای» را می خواست به تصویر بکشد. گاهی هنر می خواهد لایه ی روی وقایع تاریخی را کنار بزند و آنچه نادیدنی بوده است را نشان بدهد. جاناتان سویفت با «سفرهای گالیور» به زبان طنز ریشه های اختلاف و راههای حل اختلاف را در میان آدم کوچولوها و آدمهای غول پیکر نشان می دهد، و خود نیز قوی بودن در میان کوچک ترها و ضعیف بودن در میان بزرگ ترها را تجربه می کند. گاهی هنر «آینده ی نیامده» را پیش بینی می کند. وقتی جورج اُرول در سال 1949 رمان «1984» را داشت می نوشت، هنوز سیستم جاسوسی در دنیای سیاست برای بقای حکومت، آن قدر که او با اغراق نشان می داد دقیق نشده بود که هر که ، در هر جایی که بود و هر کاری که می کرد، حکمرانی که حکم برادر بزرگ همه را هم داشت، با جاسوسانی ریزتر از «مخبرالدوله سر سعدی» و چشمانی تیزتر از چشمان ِ او هیچ چیز را به سمع و نظر مبارک می رساندند و چیزی از نظرش پنهان نمی ماند.
قهوه ی تلخ چگونه هنری است و چگونه تاریخی است؟ از چه چیزی دارد حرف می زند؟ آیا از آن لایه ای از گذشته که همه از آن بی خبرند، دارد خبر می دهد؟ تاکنون چیز قابل توجهی که در آثار طنز تاریخی دیگر مطرح نشده باشد و در این اثر وجود داشته باشد، دیده نمی شود. شاید تنها تکه ی مهمی که می شد بهتر رویش کار کرد، سلطنت و حکومت مستقیم و بی سابقه، امّا موقتی یک زن بود که با سفر جهانگیرشاه به روسیه امکان پذیر شده بود. ولی در این اثر هم، بدون ظرائف اجتماعی و سیاسی جدید، مانند طنزهای زنانه ی دیگر با حضور زنها در مقامات عالی سیاسی برخورد شد. آیا قهوه ی تلخ دارد به در می زند تا دیوار بشنود؟ اگر این طور است، به کدام در و برای کدام دیوار؟
بین حکومت آخرین فرمانروای سلسله ی زندیه- یعنی لطفعلی خان زند- که عبدالرفیع حقیقت در جلد سوم کتاب قهرمانان ملی ایران او را یکی از این قهرمانان می داند، و به حکومت رسیدن قاجار چه اتفاقی افتاده است که نباید می افتاد و یا نیفتاده است و باید می افتاد، ولی هیچ مورخی چیزی از آن ننوشته است؟
عبدالرفیع حقیقت می نویسد: «قبل از این که لطفعلی خان به سلطنت برسد در بین مردم به شرافت، مهربانی، سخاوت و جوانمردی معروف بود و این خصائل و صفات با مهارت کم نظیر او در پیشوائی و سربازیش دست به دست داده و باعث شده بود که همه او را دوست بدارند. امّا وقتی که به سلطنت رسید خوی آمرانه و غیرقابل تحملی پیدا کرد.»( متن کتابِ آقای حقیقت، به همین صورت بخش خوب بودن ِ لطفعلی خان را با قلم درشت نوشته است و بخش بد شدنش را با قلم ریز!) این جهانگیرشاهِ قهوه ی تلخ از کجا آمده است؟ آیا جهانگیرشاه تصویری از جهانگیرخانی است که ماجرای اسارت او به اسارت لطفعلی خان انجامید؟ آیا جهانگیرشاه شخصیت لطفعلی خان زند را از «امّا به بعدش» نشان می دهد؟ اگر این طور باشد، پس، «آغا محمد خان ِ قاجار شدن»، ادامه ی «لطفعلی خان ِ زند بودن» است؛ و آینده ی آدمی که محبوب بود و بعد غیرقابل تحمل شد، می شود آغا محمدخانی که منفور بود. به فصل پایانی زندگی لطفعلی خان زند از کتاب قهرمانان ملی ایران توجه کنید:
... محمد علی خان برادری داشت به نام جهانگیرخان که مشوق لطفعلی خان زند برای ورود به کرمان بود. وقتی برادر خود را همراه لطفعلی خان زند نیافت، لطفعلی خان در مورد جهانگیرخان گفت: با جهانگیرخان و عده ای توانستیم فرار کنیم ولی آنان نتوانستند مانند من سریع راه را طی کنند و آنان به زودی به بم می رسند. بعد از این که سه روز سپری شد، محمدعلی خان گمان کرد جهانگیرخان اسیر شده، در این هنگام تصمیم گرفت لطفعلی خان زند را تسلیم کند تا برادر خود را آزاد کند. لطفعلی خان وقتی از این قصد آگاهی یافت درصدد برآمد از دروازه ی شهر بم خارج شود ولی سیستانی ها دور او را گرفته اسبش را پی نمودند و زخمی بر دست و سر او زدند. لطفعلی خان ناچار تسلیم و دستگیر شد. بدین ترتیب آخرین قهرمان ایران زخمی شده به دست دشمن کشنده ی خود افتاد.
لطفعلی خان زند را دست و پای بسته در کرمان به حضور محمدخان قاجار بردند، در این موقع اطرافیان آهسته گفتند: «سلام کن! سلام کن!» لطفعلی خان در اینجا آن جمله ی تاریخی را به زبان آورد و گفت: «اگر مردی در این مجلس است سلام بر او.» در این موقع آغا محمد خان از غایت خشم و غضب غلامان ترکمان را مأمور فرمود تا با آن نادره ی زمان معامله ی قوم لوط نمودند.
به یک روایت، خودِ آغامحمدخان وحشی به دست خود او را از هر دو چشم محروم ساخت و نسبت به او اهانت و بی احترامی های دیگری روا داشت. بعد او را به تهران فرستاد و دستور داد تا میرزا محمدخان حاکم تهران آن شاهزاده ی رشید را بِکُشت و پیکرش را به دار آویخت،(رجب سال 1209 هجری قمری) و پس از آن در «امامزاده زید» تهران به خاک سپرده شد.
آغا محمد خان قاجار پس از تسخیر کرمان با کرمانیان با نهایت قساوت و بی رحمی که به تصور نمی گنجد رفتار کرد. نه تنها زنان آنجا را تسلیم قشون کرده و سربازان را تشویق نمود که ناموس آنها را هتک کنند و بعد به قتل برسانند، بلکه دستور داد بیست هزار چشم به او تقدیم نمایند. آغا محمد خان به دقت چشم ها را می شمرد و به افسر مأمور اجرای این عمل وحشیانه می گفت: «اگر یک جفت از چشمها کم باشد چشمان خودت کنده خواهد شد. بدین طریق تقریباً تمام جمعیت ذکور شهر کرمان کور شده و زنانشان مانند برده تحویل سربازان داده شدند. (در آسیای هفت سنگ، محمد ابراهیم باستانی پاریزی) نوشته اند: «آغا محمد خان وقتی مشغول نماز بود پشت سرهم اسیر می آوردند و او حوصله نکرد که در پایان نماز به کار آنها رسیدگی کند، همان هنگام بر سر جانماز و تعقیبات نماز، هفده نفر را با اشاره- در حالی که دست خودش را به گردن یا گلوی و گوش و چشم خودش می برد- به بریدن گردن یا گوش یا درآوردن چشم محکوم کرده بود.» (از کتاب قهرمانان ملی ایران- جلد سوم. پژوهش و نگارش عبدالرفیع حقیقت، صفحات 28 و 29)
نمی دانم چه بگویم؟ بگویم خوش به حال آنها یا بد به حال آنها که تاریخ را به همین صورت که می خوانند، به همین صورت هم باور می کنند؟