امروز هم بگذشت
شعر زیر را بخوانید، نه آن را تأیید کنید، و نه ردّ. چون هیچ کدام نه به حال شاعر این شعر فرقی می کند، نه به حال شما، و نه به حال من. لا اقل با الهام از آن در مورد امروز و فردایی که شما در نظر دارید، چیزی بنویسید، شعری بگویید،ترانه ای بسرایید؛ شاید به حال خودتان یک فرقی بکند. من مدام در باره ی امروز و فردای خودم دارم می نویسم، وپاره می کنم. و سطل آشغال اتاقم خسته شده است از این همه پر و خالی شدن. امّا یک فرق هایی در خودم احساس می کنم. شما هم دست بکار شوید. بسم الله.
امروز هم بگذشت
شعری از تورج نگهبان
امروز هم بگذشت
فردا چه خواهد شد؟
آیا چنین تلخ و غم انگیز است؟
سرد است؟
دلگیر است؟
از افسانه های درد لبریز است؟
یا قصّه های دیگری دارد؟
آیا همین رؤیای ناپیداست؟
آیا همین امروز در فرداست؟
آیا همین تکرار ساعت هاست؟
یا لحظه های بهتری دارد؟
امروز هم بگذشت
فردا چه خواهد شد؟
در آرزوی ممتد فردا
امروز خود را برده ایم از یاد
در خویش می سوزیم،
با درد می سازیم
یا خویش را از خود کنیم آزاد
یا در سکوتی سرد و کژ فریاد
آهسته می گوییم:
«ای روزگاران هر چه باداباد!»
این شیوه ی هم آشیانی نیست،
این راه و رسم زندگانی نیست.
فردا هم امروزیست
درگیر فرداها.
درگیر این آینده ی پیچیده ی مبهم
درگیر بازی کردن با صد کرور آدم؛
نقش من اینجا چیست؟
این گونه باید زیست؟
باید چو مرغی مسخ و دست آموز
با چند حرفی از زبان مردم دیروز،
در باره ی فردا،
فردای ناپیدا،
امروز را از چشم خلق افکند؟
من خود اسیر هستی ام،
با حکم بودن در قفس پابند
نگسسته ام از خویش این پیوند؛
گر شعر فردا می کنم آغاز،
سرگرم می سازم درون را با کلامی چند.
دیروز هم می گفتم از فردا.
امروز آن فردای دیروز است؛
دیروز بهتر بود.
دیروز غم هم شادی آور بود؛
مثل غم امروز
بر دوش آن بیچاره مادر بود.
مادر به من می گفت:
«آینده بر کام است
آینده ننگین نیست
آینده خوشکام است
امروز فردایی که می گفت او رسیده است،
سرد و غمین و بی سرانجام و تکیده است.
فردای ما هم می رسد ای مادر دلجو،
فرسوده تر تنهاتر از امروز.
امروز هم بگذشت
فردا چه خواهد شد
روحم دگر زین گفتگو پژمرد
امروز را هم،
این فریب جاودان برد
با خویش می گویم:
«در اوج باید بود
در اوج باید مرد.»