سرزمینی برای پیرمردها نیست
پیش از این که فیلم بسیار پر خشونتِ «سرزمینی برای پیرمردها نیست» را نگاه کنم، نخستین سؤالی که می خواستم به جوابش برسم این بود که این چه جور سرزمینی است که به درد پیرمردها نمی خورد و یا پیرمردها به درد آن نمی خورند. و سؤال دوم مثل همیشه این بود که «چرا؟»
با شروع فیلم خیلی زود به جواب سؤالهایم رسیدم. در حقیقت، تمام فیلم می خواست حرفهای راوی این قصه را ثابت کند و به تصویر بکشد که داشت ماجرای جنایت های وحشتناکی را که اتفاق افتاده بود تعریف می کرد. از حرفهای راوی به این نتیجه رسیدم که نام این فیلم را می شد جور دیگری هم ترجمه کرد. راوی داستان تعریف می کند که او از بیست و پنج سالگی کلانتر و مرد قانون بوده است. درست مانند پدر و پدربزرگش. او در ناحیه ای کلانتر بود و پدرش در ناحیه ای دیگر. پدرش به او افتخار می کرد. راوی می گوید که بعضی از کلانترهای قدیمی هرگز اسلحه نمی بستند و اگر هم اسلحه همراهشان بود اغلب اوقات لازم نمی شد که از آن استفاده کنند. بعد به ماجرای این آدمکشی بی رحمانه می پردازد و با زبان ِ بی زبانی می خواهد بگوید «این سرزمین دیگر جای کلانترهای پیر و قدیمی نیست.»
فیلم در باره ی شخص آدمکشی به نام «آنتوان چیگور» است که بی هیچ ملاحظه ای هر کسی را که می توانست کوچک ترین مانعی سر راهش برای رسیدن به پول باشد با وحشیانه ترین و بی رحمانه ترین روشها می کشت و از میان برمی داشت. او به دنبال یافتن «لولین ماس» است که برحسب اتفاق، پس از درگیری قاچاقچی های مواد مخدر به چمدانی دست پیدا کرده که حاوی دو میلیون دلار پول نقد است. در این ماجرای تعقیب و گریز برای پول، افراد بی گناه زیادی کشته می شوند.
پس از کشته شدن لولین ماس، کلانتر پیری به کلانتری که راوی این داستان است می گوید که حالا دیگر مثل بیست و پنج سال پیش نیست. در گذشته بچّه ها با خیال راحت در کوچه ها و خیابان ها بازی می کردند، حالا دیگر مردی و جوانمردی باقی نمانده است و آدمکُش ها به کسی رحم نمی کنند. پول همه کس و همه چیز را دارد خراب می کند. از نکات جالب فیلم این است که در آخرین صحنه ی مربوط به آنتوان که به پولش رسیده است و بی خیال دارد با ماشین از خیابانی می گذرد، با ماشینی تصادف می کند و در حالی که دستش شکسته و استخوانش بیرون زده است، از ماشین پیاده می شود و در کنار خیابان می نشیند. دو پسر نوجوان که دارند دوچرخه سواری می کنند نزد او می آیند و می گویند آمبولانس در راه است. ولی آنتوان به یکی از آنها می گوید لباسش را حاضر است در ازای پول خوبی از او بخرد. پسر پیراهنش را در می آورد و به او می دهد و می گوید که در ازای آن چیزی نمی خواهد. آنتوان با آن پیراهن دست شکسته اش را می بندد و پول زیادی به آن پسر می دهد و می گوید اگر کسی آمد، آن دو بگویند که چیزی ندیده اند. پس از رفتن آنتوان، دوست پسری که پیراهنش را به آنتوان داده بود می گوید «باید این پول را با من قسمت کنی.» ولی آن پسر می گوید که آن پول، پول لباسش است. دوستش می گوید که آن مرد آنهمه پول را برای آن لباس به آنها نداده است. مسئله اینجاست که اگر هم کسی بیاید و بچه ها به گفته ی آنتوان به او بگویند که اصلاً او را ندیده اند، خوی و خصلتی که با پولی که از آنتوان گرفته اند در آنها هویدا شده است ثابت می کند که در واقع آنها آنتوان و امثال او را در جامعه خوب دیده اند، ولی خوب نفهمیده اند. درست است که تعقیب و گریز آنتوان و ماس تمام شده است، ولی تعقیب و گریز برای رسیدن به پولی که آنتوان به آن نوجوان داده است در این سرزمین دارد دوباره جوانه می زند.
جمله ی «اینجا دیگر سرزمینی برای پیرمردها نیست»، در حقیقت از زبان پیرمردی بیرون می آید که در توصیف گربه هایش به کلانتر می گوید اینها هم مانند انسانها بعضی هایشان وحشی هستند. (در اصل انسان را معیار وحشیگری قرار می دهد. او از اختلاف کلانتر با همسرش حرف می زند، و شاید در این اختلاف هم چیزی شبیه پنجول زدن گربه ها به یکدیگر را می بیند.) همین پیرمرد برای او داستان کشته شدن یکی از کلانترهای قدیمی را تعریف می کند تا بگوید چطور دوره و زمانه تغییر کرده است و دیگر جایی برای کلانترهایی مانند او نیست. با مجرمهایی مانند «آنتوان» دیگر با روش و سیاست قدیمی ها نمی شود مقابله کرد. اگر با روش خودِ مجرمین هم با آنها برخورد کنیم، به جای این که آنها را سربراه کنیم، خودمان هم راه آنها را مجبور می شویم دنبال کنیم. شاید می خواهد بگوید که «عالمی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی!»
این فیلم به دلیل نمایش بی رحمانه ی خشونت انسان برای رسیدن به امیال و هوسهایش در اکثر کانالهای تلویزیونی دنیا دارای محدودیت سنی برای مخاطبان است؛ و توصیه می شود که افراد زیر سیزده سال از دیدن آن خودداری کنند و دیگران هم اگر بیماری قلبی دارند بهتر است برنامه ی دیگری را نگاه کنند. راستی، اگر خشونت برای بچه ها و نوجوانان و بیماران قلبی بد است، چرا بخش هایی از برنامه های خبری تلویزیون را برای صحنه های خونریزی و قتل و کُشتار در آنها حذف نمی کنند؟ اصلاً اگر دنیا صحنه ی نمایش علنی چنین خصلت های حیوانی است، باید به این نتیجه رسید که «زمین جایی برای انسان ها نیست،» وقتی ما- شبه انسانها- زمین و زمان و آب و هوا و خشکی را برای رسیدن به هر چیزی به هم می ریزیم، «زمین جایی برای حیوانها هم نیست.» اصلاً «زمین جایی برای زندگی کردن نیست.» در یکی از بی نظیرترین صحنه های این فیلم لولین ماس ِ شکارچی را می بینیم که پس از شلیک ناموفق به گله ی آهوها و گوزنها و متواری شدن آنها دارد به خانه برمی گردد. در بین راه ناگهان سگ بسیار بزرگ و سیاه و وحشتناکی را می بیند که زخمی است و لنگان لنگان دارد فرار می کند. این سگ که ظاهری بسیارخشن و وحشی دارد، هر چند گامی که برمی دارد می ایستد و هراسان به پشت سرش نگاه می کند. این سگ دارد از چه چیز و چه کسی فرار می کند؟ شکارچی با دیدن این صحنه متوجه می شود که در آن دوروبرها باید یک اتفاقی افتاده باشد. مسیر نگاه سگ را که مراقب پشت سرش بود دنبال می کند و به جایی می رسد که جسد آلوده به خون انسانها و سگ ها افتاده است. متوجه می شود که هنگام ردوبدل کردن مواد مخدر انسانها با اسلحه به جان هم افتاده اند و حتی به سگ های یکدیگر هم رحم نکرده اند. آن سگ سیاه زخمی داشت از دست این انسانها فرار می کرد.