خان هشتم و سیاست
هنگامی که مهدی اخوان ثالث داشت خان هشتم و آدمک را می نوشت، خوب می دانست که نه این خان از آن خان هاست و نه این تو بمیری از آن تو بمیری ها! رستم دستان در خان اوّل باید شیری درنده را از سر راه برمی داشت، که اصلاً برای از بین بردن آن لازم نبود از خوابِ خودش هم بگذرد، وقتی از خواب بیدار شد دید که رخش خودش از پس آن شیر برآمده و جنازه اش را کنار خوابگاه رستم انداخته است. مبارزه با حیوان درنده آسان تر از انسان درنده است. در خان دوم رستم با رخش باید از بیابانی گرم و سوزان و بی آب و علف می گذشت. طبیعت چه شیر باشد و چه خورشید می شود از پسش برآمد. گاهی خودش هم به انسان کمک می کند و راه نشان میدهد. چنانچه رستم با دیدن میشی و دنبال کردن آن به آب رسید و از این خان هم گذشت. خان سوم اژدهایی است جادوگر که شاید مانند خواب و خیال و رؤیا راه را برای رسیدن به هر هدفی بر آدم می بندد. دو بار اژدها وقتی که رستم در خواب بود به سراغش آمد و هر بار که رخش او را با سروصدایش بیدار می کرد، اژدها ناپدید می شد، رستم از این که رخش خواب شیرینش را برهم زد خشمگین شد، و بار سوم که خواست از خشم شمشیرش را بر سر رخش بکوبد، با چشم های خود، اژدهای خواب آور خود را دید و آن را از میان برداشت. خان چهارم، از آن دیو زنی فریبکار بود که خود را به شمایل زنی فریبا درآورده، و خوانی سرشار از خوردنی ها و آشامیدنی ها همراه با نوای طنبور بر سر راه او چیده بود. رستم ابتدا فریب این خوان را می خورد و برای رفع گرسنگی و تشنگی به خوردن خوراکی ها و نوشیدنی ها یش مشغول می شود. وقتی چشمش به این زن فریبا می افتد، جامی هم به دست او می دهد و سرآخر، برای بجا آوردن شکر این نعمات نام خدا را برزبان می آورد. آن دیو که تاب شنیدن نام خدا را ندارد، چهره ی واقعی خود را نمایان می سازد و رستم او را از میان برمی دارد. دشمن ِ آدم اگر عقاید باطل و واهی او باشد، عاقبت در زیر نور آگاهی ماهیت خودش را نشان می دهد و راه از بین بردنش را برای آدم آسان می کند. امّا اگر دشمن آدمی باشد با انواع شرک و کفر در وجودش که هر بار به دسیسه ای رویشان را می پوشاند، سخت می شود از پسش برآمد. در خان پنجم رستم انگار خودش ضعیف کشی می کند. ابتدا دشتبان بیچاره ای را که بر او خُرده گرفته است که چرا اسبش را برای چرا در مزرعه ی او رها کرده است کتک می زند و گوشهایش را می برد. بعد وقتی که دشتبان نزد مرزبان آن ناحیه شکایت می برد و مرزبان با مردانش سراغ رستم می آید، تعدادی از همراهان او را می کشد و خودش را نیز گروگان می گیرد تا محل دیو سفید را به او نشان بدهد و بعد رهایش کند. گاهی رستم بودن هم زیاد خوب نیست وقتی که رستم زورش را به رخ آدم کوچولوها می کشد. دشتبان که زدن ندارد! می توان از پس آدمهای ضعیف تر از خود برآمد، امّا.... در خان ششم، پیش از رسیدن به دیو سفید، رستم ارژنگِ دیو و دیوهای دیگری را از میان بر می دارد تا به جایگاه دیو سفید می رسد. در خان هفتم رستم سخت پنجه در پنجه ی دیو سفید انداخته است. با خود می گوید اگر بر این دیو سخت کوش و سخت جان غلبه کند، دیگر در هیچ مبارزه ای با هیچ کس دیگری مغلوب نخواهد شد. سرانجام دیو سفید را مغلوب می کند، و لی غافل است که شکست دادن دیو سفید ثابت نمی کند که او حتماً می تواند بر آدمهای دیو صفت هم غلبه کند.
هنگامی که مهدی اخوان ثالث خان هشتم را که منجر به مرگ رستم می شود می نوشت، از رستم زمانه اش جهان پهلوان تختی نام می برد که با همه ی توانش در رساندن پشت همه ی خان ها و حریفان به تشک، چگونه به دست همنوعی با ادعای برادری از بین می رود. رستم قربانی نقشه ای می شود که برادر ناتنی اش- شَغاد- و شاه کابل که پدر زن شَغاد است برای از بین بردن او کشیده اند، تا دیگر مجبور نباشند که به او خراج بپردازند. شَغاد وانمود می کند که شاه کابل او را تحقیر کرده است و برای تلافی از رستم کمک می خواهد. رستم را با خود به کابل و به شکارگاهِ شاه می برد. از پیش، چاههای عمیقی در آنجا کنده اند و انواع نیزه و تیغ در آنها کار گذاشته اند. رستم و رخش بی خبر در چاهی می افتند و بدن رخش پاره پاره می شود و سینه ی رستم چاک چاک. برادرش شَغاد را می بیند که خوشحال است و آمده جان کندنش راببیند. از او می خواهد دستِ کم تیرو کمانش را نزدیک او بگذارد تا اگر پیش از مرگش درنده ای آمدو خواست او را زنده زنده بخورد بتواند از خودش دفاع کند. شَغاد تیر و کمان را نزدیک او می گذارد و خودش از ترس پشت درختی پنهان می شود. رستم با تیری او و درخت را به هم می دوزد و شکر خدای را بجا می آورد که توانست بر این دشمن نیز غلبه کند و انتقامش را بگیرد؛ و بعد جان می سپارد. سرنوشت او چندان بهتر از سرنوشت ژولیوس سزار نبود که وقتی دید بروتوس که دلبسته ی او بود همراه با دشمنانش کمر به قتل او بسته است گفت: «حتی تو بروتوس؟! پس ای سزار حالا وقتش است که بمیری.» این حرفی است که مهدی اخوان ثالث در انتهای خان هشتم به گونه ای دیگر در روایت مرگ رستم نقل می کند. او می گوید رستم که در ته چاه افتاده بود، اگر می خواست می توانست از کمند خود استفاده کند و آن را به درختی، گیره ای، سنگی بیندازد و گیر بدهد و از ته چاه بالا بیاید و نجات پیدا کند؛ ولی او نمی خواست. وقتی «برادری» از بین می رود و برادرکشی شروع می شود، دیگر به چه امیدی سر از چاهِ بیرون بیاورد؟ به دستِ این برادر نشد، به دستِ یکی دیگر؛ امروز اگر نشد، فردا. چه فرقی می کند؟ بهتر است داستان خان هشتم را از روایتِ خودِ «م. امید» مهدی اخوان ثالث بخوانید:
خان هشتم و آدمک
... یادم آمد ، هان
داشتم می گفتم آنشب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی! چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک ،
لیک ، خوشبختانه آخر ، سرپناهی یافتم جایی .
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس ،
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم .
گرم ،
از نفس ها ، دودها ، دم ها ،
از سماور، از چراغ ، از کپه آتش .
از دم انبوه آدم ها ،
و فزونتر ز آن دگر ها ، مثل نقطه ی مرکز جنجال ،
از دم نقّال.
همگنان را خون گرمی بود .قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده ،
مانع از دیدار آنسوشان
پرنیانی آبگین پرده .
برسرش ، نقال
بسته با زیباترین هنجار ،
به سپیدی چون پرقو ، ململین دستار .
بسته چونان روستایان خراسانی ،
باستانگان یادگار از روزهای خوب پارینه ،
یک سرش چون تاج برتارک ،
یک سرش آزاد ،
شکرآویزی حمایل کرده برسینه .
مرد نقال ، آن صدایش گرم ، نایش گرم ،
آن سکوتش ساکت وگیرا ،
ودمش ، چونان حدیث آشنایش گرم ،
آن برافشانده هزاران جادوانه موج
با بم و زیر و حضیض و اوج ،
آن به آئین گونه گون اسلوب و هنجارش
آن سکون و وقفه اش دلکش
همچنانکه جنبشش آرام ورفتارش؛
راه می رفت و سخن می گفت .
- چوبدستی منتشا مانند در دستش -
مست شور و گرم گفتن بود .
صحنه ی میدانک خود را
تند و گاه آرام ، می پیمود .
همگنان خاموش
گرد بر گردش ، بکردار صدف بر گرد مروارید ،
پای تا سرگوش .
- « هفت خوان را « زاد سرو » مرو ،
آنکه از پیشین نیاکان تا پسین فرزند رستم را بخاطر داشت ،
وآنچه می جستی ازو زین زمره ، حاضر داشت ،
یا به قولی « ماخ » سالار ، آن گرامی مرد ،
آن هریوه ی خوب وپاک آئین ، روایت کرد ؛
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ؛
من که نامم « ماث»
آری، خوان هشتم را
« ماث »
راوی توسی روایت می کند اینک .
من همیشه نقل خود را با سند همراه می گویم
تاکه دیگر خردلی هم در دلی باقی نماند شک . »
همچنان می رفت و می آمد .
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد .
گاه می استاد ،
و به سوئی چشم می غراند ،
چوبدستش را تکان می داد :
- « قصه است این ، قصه ، آری قصه درد ست .
شعرنیست،
این عیار مهر و کین و مرد و نامرد ست .
بی عیار و شعرِ محضِ خوب و خالی نیست
هیچ - همچون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیره بختی هاست .
خیس خون داغ سهراب و سیاوشها ،
روکش تابوت تختی هاست .
این گل آذین باغ جادو ، نقش خواب آلود قالی نیست.
شعرهای خوب وخالی را
راست گویم ، راست،
بایدامروز از نوآئینان بیدردان
خواست .
وزفلانک یافلان مردان ،
آن طلائی مخمل آوایان خونسردان .
راویم من ، راویم آری
باز گویم ، همچنانکه گفته ام باری،
راوی افسانه های رفته از یادم
جغد این ویرانه ی نفرین شده ی تاریخ،
بوم بام این خراب آباد ،
قمری کوکوسرای قصرهای رفته بر بادم .
با کدامین جادوئی تدبیر،
با کدامین حیله و تزویر،
- ای درستان ! بدرستی که بگوئیدم –
نا شکسته می نماید ، در شکسته آینه تصویر ؟
آری آری من همین افسانه می گویم
و شنیدن را دلی دردآشنا وانده اندوده ،
و به خشم آغشته و بیدار می جویم » .
اندکی استاد و خامش ماند .
منتشایش را بسوی غرب با تهدید و با نفرت
و بسوی شرق با تحقیر ،
لحظه ای جنباند
گیسوانش را - چوشیری یال هاش - افشاند .
پس همآوای خروش خشم ،
با صدائی مرتعش ، لحنی رجز مانند و درد آلود ،
خواند :
- « آه ،
دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،
گُرد گُند اومند .
پور زال زر ، جهان پهلو
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ،
آنکه نامش، چون همآوردی طلب می کرد ،
در به چار ارکان میدانهای عالم لرزه می افکند ،
آنکه هرگز کس نبودش مرد در ناورد ،
آن زبردست دلاور، پیر شیر افکن ،
آنکه بر رخشش تو گفتی کوه بر کوه است در میدان ،
بیشه ای شیرست در جوشن ؛
آنکه هرگز- چو کلید گنج مروارید –
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ،
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند ؛
آری اکنون شیر ایرانشهر ،
تهمتن گرد سجستانی
کوه کوهان ، مرد مردستان ،
رستم دستان ،
در تگ تاریکژرف چاه پهناور ،
کشته هر سو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر ،
چاه غدر ناجوانمردان ،
چاه پستان ، چاه بیدردان ،
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بیشرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ،
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان ، گم بود .
پهلوان هفت خوان ، اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود .
و می اندیشید
که نبایستی بگوید هیچ
بسکه بیشرمانه و پست ست این تزویر .
چشم را باید ببندد ، تا نبیند هیچ
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر .
و می اندیشید :
« باز هم آن غدر نامردانه چرکین ،
باز هم آن حیله دیرین ،
چاه سرپوشیده ، هوم ! چه نفرت آور ! جنگ یعنی این ؟
جنگ با یک پهلوان پیر ؟ »
و می اندیشید
که نبایستی بیندیشد .
چشم ها را بست .
و دگر تا مدتی چیزی نیندیشید .
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود را دید ،
بسکه خونش رفته بود از تن
بسکه زهر زخمها کاریش ،
گوئی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید .
او
از تن خود - بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می دید و می پائید .
رخش ، آن طاق عزیز ، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ،
آه ، . . .
پهلوان کشتن دیو سپید ، آنگاه
دید چون دیو سیاهی ، غم ،
- غم که تا آندم برایش پهلوان ناشناسی بود-
پنجه افکنده ست در جانش ؛
و دلش را می فشارد درد .
همچنان حس کرد
که دلش می سوزد ، آنگه سوزشی جانکاه .
گفت در دل : « رخش ، طفلک رخش ،
آه ! »
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد .
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای ، پرهیب محو سایه ای را دید .
او شغاد ، آن نابرادر بود
که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید .
« هان ، شغاد ! » اما
دونک نامرد بس کوچکتر از آن بود
که دل مردانه رستم برای او بخشم آید .
باز اندیشید
که نبایستی بیندیشد
و نمی شد ، . . . « این شغاد دون ، شغال پست ،
این دغل، این بدبرادندر ،
نطفه شاید نطفه زال زر است ، اما
کشتگاه و رستگاهش نیست رودابه
زاده او را یک نبهره ی شوم ، یک نا خوب مادندر.
نه ، نبایستی بیندیشم . . »
باز چشم او به رخش افتاد ، اما . . . وای . .
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ،
رخش بی مانند ،
با هزارش یاد بود خوب ، خوابیده ست
آنچنان که راستی گوئی
آن هزارش یادبود خوب را در خواب می دیده ست!
قصه می گوید که آنگه تهمتن او را
مدتی ساکت نگه می کرد
از تماشایش نمی شد سیر
مثل اینکه اولین بار ست می بیند
بعد از آن تا مدتی ، تا دیر
یال و رویش را
هی نوازش کرد ، هی بوئید ، هی بوسید
رو به یال و چشم او مالید .
مثل اینکه سالها گمگشته فرزندی
از سفر بر گشته و دیدار مادر بود
قصه می گوید که روح رخش اگر می دید
- از شگفتی های نا باور –
پای چشم تهمتن تر بود ! »
مرد نقال از صدایش ضجّه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود .
- « ونشست آرام و- یال رخش در دستش -
باز با آن آخرین اندیشه ها سر گرم :
« میزبانی و شکار و میهمان پیر ،
چاه سر پوشیده در معبر ؟
هوم ؟! ... نبایستی بیندیشم
بسکه زشت و نفرت انگیزست این تصویر .
جنگ بود این ، یا شکار ، آیا ؟
میزبانی بود یا تزویر ؟ »
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر را بدوزد - همچنانکه دوخت –
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
و بر آن تکیه داده بود ،
و درون چه نگه می کرد .
قصه می گوید :
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنانکه می توانست او - اگر می خواست -
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا ، بر درختی ، گیره ای ، سنگی
و فراز آید .
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید
می توانست او اگر می خواست
لیک . . .
م – امید « مهدی اخوان ثالث» تهران- دی ماه ۱۳۴۷