عاشق ِ آسوده
همیشه وقتی آدم از همه چیز زده می شود، اگر دیوانه نشود، آخرش دیوانه اش می کنند. ولی اگر مانند سعدی در کار بده-بستان باشد و از چیزهایی بگذرد و چیزهای دیگری را جایشان بگذارد، اگر دیوانه نشود، آخرش خودش دیگران را دیوانه می کند. سعدی در غزلی که در اینجا نقل می کنم ادعا می کند که دل به دوست سپرده و از دنیا و عقبی بریده و شده است عاشق ِ آسوده. چون خیلی ها نه دیده اند و نه شنیده اند که عاشقی آسوده باشد، این ادعای سعدی را به حساب دیوانگی اش می گذارند. ولی سعدی دنباله روانی دارد که این حال او را با صفتی بیان می کنند که وصف حال خودشان هم بشود و زود از دیوانگی با جهشی به عرفان برسند. ولی برای خیلی ها عارف تا وقتی عارف و عاقل است که لب به سخن باز نکرده باشد. عارفی را که به زبان مردم با آنها از عرفان سخن می گوید دیوانه می نامند. اگر عارفی به زبان نثر با مردم درد دل کند می شود ادیب و سخنور؛ و اگر به زبان نظم حرف دلش را بزند می شود شاعر؛ و اگر با زبان خیال و عاری از وزن و قافیه، و با جملات یک خط در میان کوتاه و بلند حرف های سلمبه و قلمبه بزند می شود آدم سیاسی. پس، فاصله ی بین سعدی عارف تا سعدی سیاسی در نگارش زیاد نیست؛ هر چند که فاصله ی بین سعدی عارف و سعدی سیاسی در این غزل غیرقابل تصور است:
ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم
گر بهار آید، و گر باد خزان، آسوده ایم
سرو بالایی که مقصود است اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان، آسوده ایم
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم
هرچه در دنیا و عقبی راحت و آسایش است
گر تو با ما خوش درآیی، ما از آن آسوده ایم
برق نوروزی گر آتش می زند در شاخسار
ور گل افشان می کند در بوستان آسوده ایم
باغبان را گو اگر در گلستان آلاله ای است
دیگری را ده که ما با دلستان آسوده ایم
گر سیاست می کند سلطان و قاضی حاکمند
ور ملامت می کند پیر و جوان آسوده ایم
موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندر برد ما بر کران آسوده ایم
رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم، این زمان آسوده ایم
سعدیا سرمایه داران از خلل ترسند و ما
گر برآید بانگ دزد از کاروان آسوده ایم
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 20:23 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|