قهوه ي تلخ و Soliloquy and Aside
تک گویی و کنارگویی در نمایش
در تئاتر گاهی بازیگری برای نشان دادن افکار و احساساتش به تک گویی می پردازد . در این حالت او با این که شخصیت های دیگر نمایش در کنارش هستند با صدای بلند چیزهایی را می گوید که فرض بر این است که فقط تماشاچیان می توانند بشنوند واز امیال و افکار و احساسات قلبی اش باخبر شوند. این همان چیزی است که مستشارالملک اسبق در زندان به آن «با صدای بلند فکر کردن» می گوید. خودِ نیما هم بعدها از این که می تواند صدای فکر کردن همبندش را در زندان بشنود تعجب می کند. چون چنین رفتاری در واقعیت نمودی ندارد استفاده ی از آن در نمایش از نظر برخی عجیب و استفاده ی مکرر از آن از دید واقعیت گرایان خیلی مسخره است. در سینما، گرچه با صداگذاری، بدون این که دهان بازیگر باز شود و لبهایش تکان بخورد می شود افکارش را شنید، ولی چون باز این تکنیک ضد واقعیت نمایی است از اقبال زیادی در میان مخاطبان سینما برخوردار نیست. لوییس کارُل در بخشی از ماجراهای آلیس، تعجب او را نسبت به همفکری اهالی سرزمین عجایب نشان می دهد که با هم فکر کردنشان مانند با هم آواز خواندن گروه کُر در موسیقی هماهنگ است و همه با هم روی یک چیز و یک جور فکر می کنند!
«کنارگویی» فنّ نمایشی دیگری است که در آن یکی از شخصیت ها با نگاه به تماشاچیان و یا گفتن چیزی به آنها، تعجب خود از کار یا گفته ی شخصیت های دیگر نشان می دهد. معمولاً در فیلم های «لورل و هاردی» هر وقت لورل کار مسخره ای را انجام می دهد، هاردی که خود را عاقل تر می داند با زُل زدن به دوربین، آگاه بودن خود از وجود بیننده ی بیرونی را نشان می دهد، و در عین حال از او می خواهد تا با او احساس همدردی و همداستانی کند. این کاری است که به کرات توسط شخصیت اصلی داستان قهوه ی تلخ انجام می شود. پیش از این نیز، در مجموعه ی شب های برره، کیانوش با نگاه مستقیم به دوربین احساس و فکر خود را مستقیما به بینندگان منتقل می کرد. پیوند ایجاد کردن بین دنیای نماپش و دنیای بیرون، از خوبی های کاربرد این تکنیک است. این روش تاحدودی بیننده را از حال و هوای نمایشی بودن ِ آن چه که می بیند درمی آورد و آن نمایش را هم بخشی از واقعیت می کند، در عین حال خودِ بیننده بخشی از نمایش می شود و با هر نگاه و حرف مستقیمی که خطاب به اوست، احساس می کند که یکی از همراهان نزدیک آن شخصیت است و یا اصلا خودِ آن شخصیت است.