قهوه ی تلخ و آلیس در سرزمین عجایب

آلیس در حالی که زیر درختی  پیش خواهرش که دارد کتاب می خواند نشسته و حوصله اش سر رفته است، گاه گاهی توی کتاب خواهرش سرکی می کشد. در کارتون والت دیسنی از داستان آلیس، این کتاب در باره ی تاریخ انگلستان است و چون هیچ عکسی ندارد برای آلیس جذبه ای ندارد. فکر می کند کتابی که فقط در آن حرف است به چه دردی می خورد. آلیس با همین کسالت در حال چرت زدن است که ناگهان خرگوشی را می بیند که ساعت به دست، مدام می گوید «دیرم شد، دیرم شد.» بعد دنبال او راه می افتد و یکباره خود را در دنیایی می بیند که همه چیزش شبیه به این دنیاست ولی عجیب تر. انگار که این دنیا را پشت و رو کرده و در آنجا به نمایش  گذاشته باشند. در حقیقت، در آنجا همه ی موجودات شکل بَدَلی موجودات این دنیا هستند که ظاهر و باطنی موجه تر دارند. آلیس در این دنیا با شاه و ملکه و سرباز و ... که ورق های بازیند برخورد می کند. همه چیزشان را متفاوت می بیند، ولی متوجه می شود که آنها با منطق خاص خودشان که بی شباهت به استدلال های منطقی ما نیست، طرز فکر و عمل ما را به سُخره می گیرند. در این دنیا اگر چه ملکه مدام دارد دستور می دهد که سر این و آن را از تن شان جدا کنند، ولی آلیس نمی بیند که سر کسی از تنش جدا شده باشد. دادگاه آنها نیز مانند دادگاهِ پادشاهان دیگر تشریفاتی است، ولی به شکلی دیگر.

نیما زند کریمی، که از یک طرف، از دروغهایی که در کتابهای تاریخ نوشته اند دلسرد شده و به این نتیجه رسیده است که «تاریخ را فاتحان می نویسند،» و هر چه دلشان می خواهد و به نفع شان است می نویسند؛ و از طرف دیگر، از برخوردِ خشک همه با تاریخ و شغل خودش که استادی تاریخ است خسته شده، همه ی کتابهایش را جعبه می زند و برای این که خودش و خانواده اش و همه از دست آنها خلاص شوند، آنها را به کتابخانه ای هدیه می دهد که کتابدارش ابتدا می گوید جایی برای آنها ندارد، ولی وقتی می فهمد که این محموله هدیه و مجانی است، آن را قبول می کند. در آن کتابخانه تنها یک نفر است که به کتابهای تاریخ، آن هم به خاطر رشته ی تحصیلی اش علاقه دارد. او هم مانند خرگوش آلیس مدام می گوید: «دیرم شد،» برای این که فرصت کمی برای تکمیل پایان نامه ی تحصیلی اش دارد، و وجود یک خلاء در کتب و اسناد تاریخی باعث شده است که کارش ناتمام بماند. این شخص دختری است به نام  رؤیا که نیما را شیفته ی خود و در عین حال وسوسه می کند که دنبال او راه بیفتد تا نقاط و نکات مجهول و نهفته ی تاریخ را کشف کند. دنبال رؤیا راه افتادن نیما مانند دنبال خرگوش راه افتادن آلیس است. دیدن رؤیا در حقیقت همان خواب دیدن نیما است. نیما هم مانند آلیس که با خوردن یک نوشیدنی هم خودش و هم دنیای دوروبرش تغییر می کند، با خوردن یک فنجان قهوه ی تلخ متوجه می شود که هیچ چیز در دوروبرش مثل قبل نیست، بنابراین خودش هم نمی تواند در این دنیا همان نیما باشد. او متوجه می شود که بخشی از واقعیت و حقیقتی تاریخی  شده است که برخلاف کتابهای تاریخ فقط حرف نیست، و نمایش گونه در پیش چشمانش جریان دارد. گرچه این نمایش خیلی مضحک دارد پیش می رود، ولی داستانش پرده از حقیقتی که در پشت بسیاری از صحنه های جدی تاریخ است برمی دارد. مرگ و زندگی در این بخش از تاریخ فقط نوعی شوخی است. خوبی ها در همه جا، حتی وقتی با حکم نسبیت سنجیده می شوند، خوبند؛ این بدی ها هستند که چون جدی نیستند، بر خلاف توقع همه، به طرز عجیبی خوب به نظر می آیند. فعلاً در صفحات ابتدایی این تاریخ نانوشته، از کشتن و مردن فقط حرفش است. جهانگیر شاه با همین ترفند می تواند جهان را بگیرد، و همین باعث می شود که شاهی که در صحنه ی واقعی تاریخ منفور است، در این نمایش با همه ی  ستمها و بدیهایش خوب به نظر برسد.