این واژه را ابتدا میشل فوکو استفاده کرد تا با آن روابط و قوانینی را معرفی کند که در هر دوره ی تاریخی الگو یا اصل یکپارچه کننده ی همه گونه فعالیت فکری و عملی مردم آن زمان می شود. از نظر او، هر نوع متنی از جمله متن ادبی بخشی از یک بافت متنی است که از چندین متن تشکیل شده است و به طور مستقل قابل بررسی نیست، امّا با شناخت وضعیت زمانی که در آن بوجود آمده است قابل درک و توجیه است. هر متنی را معاصران آن متن بهتر از نسل های بعد می توانند درک کنند زیرا دارای آن جوهره ی فکری مشترکی است که از شرایط موجود به آن تزریق شده است. با این دید، هر متنی از طریق زبان و افکار علنی و یا مستتر در آن یک متن و سند تاریخی محسوب می شود که با آن می توان خصوصیات یک دوره تاریخی را درک کرد. در هر دوره ای «اِپیستیم» از طریق فکر و زبان، تصویر و تصور خود را از واقعیت و حقیقت با معیارهای خاصّ خود از ارزش ها و رفتارهای پسندیده و ناپسند، قابل قبول یا غیرقابل قبول، و نحوه ی تشخیص خوب از بد ارائه می دهد؛ و در هر دوره ای همه ی آدمها بناچار با عینک اپیستیمِ همان دوره به واقعیت نگاه می کنند. بنابراین با مطالعه ی آثار باستانی و بازمانده ی هر دوره می توان ماهیت مرجع قدرت آن دوره را شناخت و به ویژگی های فرهنگی و تاریخی آن دوره پی برد. نظریه ی فوکو از برخی جهات، وجوه مشترکی با نظریه ی مارکسیست ها در مورد تأثیر ایدئولوژی حاکم در جامعه دارد، امّا یک تفاوت اساسی آن با ایدئولوژی حاکم در این است که مارکسیست ها کمی از اثر آن ایدئولوژی حاکم کاسته اند تا راه مبارزه برای روشنفکرانی که به طور کامل جذب آن نشده اند باز باشد و بتوانند با آگاه کردن مردم حکومت را زیرورو کنند؛ در حالی که فوکو حتی برای خودش هم راه فراری از دست «اِپیستیم» دوره و زمانه ی خودش نگذاشته است، و بر اساس نظر خودش باید به این نتیجه رسید که حتی ایده ی اِپیستیم زاییده ی فرهنگ و تاریخ دوره ای است که فوکو و نظریاتش در آن شکل گرفته اند و لازم نیست که در دوره ی دیگری هم برای شناخت جامعه و تاریخ حتماً به چنین نتیجه ای برسیم. برخی این پرسش را مطرح کرده اند که چه عامل یا عواملی موجب گذر از یک اِپیستیم به اِپیستیم دیگر می شود. اگر یک فرهنگ و اصول و قانونی تا این حد در تاریخ مقتدر و محکم است، چه طور راه را برای حاکمیت فکر و فرهنگ دیگری در تاریخ باز می کند تا دوره ی دیگری شکل بگیرد؟