این اصطلاح را در سیاست،  ابتدا مارکسیست ها استفاده می کردند تا نشان بدهند که چگونه طبقه ی حاکم جامعه بدون استفاده ی مستقیم از تهدید و ارعاب و اعمال زور فیزیکی حکومت می کند و طبقه ای را زیر سلطه ی خود نگه می دارد که منافعش ضدّ منافع خودشان است.  بعدها نیز یک  کمونیست ایتالیایی به نام آنتونیو گرامسی در توصیف شرایط سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایتالیای تحت سلطه ی موسولینی از این واژه استفاده کرد. گرامسی در دوران حکومت فاشیستی موسولینی ، اگر چه شاهد اعمال قدرت ایتالیایی های فاشیست بود، هاج و واج مانده بود که چه طور توده ی مردم در برابر هر حرکتی از سوی فاشیست ها نوعی رضایت آنی را از خود بروز می دادند. او این رضایت را نتیجه ی  تأثیر تاریخی  ظاهر موجه و قابل اعتماد نیروی غالبی می دید که قدرتش در موقعیت و عملکردش در دنیای تولید بود. بنابراین، «هجمونی» پذیرش ظاهری اوضاع کنونی توسط طبقاتی از جامعه است که قاعدتاً بنا به وضعیت شان، به جای این که با طبقه ی حاکم همداستانی و همراهی کنند، باید به خاطر بهره کشی هایش به مبارزه با آن بپردازند.

منتقدین ادبی مارکسیست این اصطلاح را وارد حیطه ی بحث و تحلیل ادبی کردند تا ثابت کنند که خود ادبیات هم از مهم ترین ابزار ایدئولوژی سازی طبقه ی حاکم است که باعث ریشه دواندن حکام و بقایشان می شود.حتی منتقد ادبی نیز ممکن است به جای این که از توطئه ی حکام در لفافه ی آثار ادبی برای حکومت بر افکار و اقتصاد و زندگی مردم پرده بردارد، و با آگاه کردن مردم به مبارزه با آن برخیزد، ناخواسته آلت دست او شود و تحت تأثیر این ایده ی غالب کاری بکند و حرفی بزند که به نفع استثمارگران باشد. آلتوسر یکی دیگر از منتقدین ادبی مارکسیست اعتقاد داشت که ادبیات در ابتدا رونمایی است که تحت تأثیر روابط اقتصادی و زیربنایی حاکم در جامعه شکل می گیرد، ولی کم کم به استقلال نسبی می رسد و خود نیز مانند یک عامل زیر بنایی در ساختار جامعه عمل می کند. او اعتقاد داشت که ایدئولوژی فقط یک ایده نیست، بلکه شبکه ای از عقاید است که توسط مرجع قدرت حاکم ایجاد می شود. به همین دلیل با چند تغییر ساده نمی توان شاهد انقلاب عظیمی در روابط اقتصادی و اجتماعی حاکم بر زندگی مردم بود.

البته خودِ این ایدئولوژی حاکم صد در صد مردم را تحت کنترل خود ندارد. گرامسی اعتقاد داشت که  این ایدئولوژی تا زمانی موفق است که بتواند عقاید دیگر را هم  زیر سایه ی خود نگه دارد و تمامی تعاریف موجود از هر چه و هر کاری را که به مردم مربوط می شود در چهارچوب خود حفظ کند و نگذارد مردم از حیطه ی نفوذ عقیدتی آن خارج شوند. طبقه ی حاکم باید به طبقه ی زیر دست امتیازاتی بدهد، ولی سعی کند که هرگز خللی در این حاکمیت فکری اش بر فکر مردم وارد نشود. یکی از منتقدین با تکیه بر فیلم «با گرگها می رقصد» با بازی کوین کاستنر در نقش شخصیت اصلی داستان، سعی کرد ثابت کند که چگونه قهرمان فیلمی که به دفاع از سرخپوست ها ساخته شده است باز هم یک سفید پوست است. چنین فیلمی پشتیبان این سیاست حکومت فکری نامحسوس  طبقه ی برتر و حاکم جامعه  بر طبقه ی زیر دست است.