«میراث» از مهدی اخوان ثالث با تحلیل
«میراث» از مهدی اخوان ثالث با تحلیلی از زاویه ی دید منتقدین مارکسیست و منتقدینی با بینش تاریخ گرایی نوین
محمدرضا نوشمند
میراث
پوستینی کهنه دارم من،
یادگاری ژنده پیر از روزگارانی غبارآلود.
سالخوردی جاودان مانند.
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود.
جز پدرم آیا کسی را می شناسم من؛
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرّات شرف در خانه خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ،
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم.
جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز.
نیز او چون من سخن می گفت.
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم،
کاندر اخم جنگلی، خمیازه ی کوهی
روز و شب می گشت، یا می خفت.
این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ،
تا مُذَهّب دفترش را گاهگه می خواست،
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید،
رعشه می افتادش اندر دست.
در بُنان دُرفشانش کلک شیرین سلک می لرزید،
حبرش اندر لیقه چون سنگ سیه می بست.
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد برمی خاست:
- «هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس.
ماه نو را دوش ما با چاکران، در نیمه شب دیدیم.
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید.
در کدامین عهد بوده ست این چنین، یا آن چنان بنویس.»
لیک هیچت غم مباد از این،
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ!
من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست.
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست.
پوستینی کهنه دارم من، سالخوردی جاودان مانند.
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند.
سالها زین پیش تر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید،
تا مگر این پوستین را نو کند بنیاد.
او چنین می گفت و بودش یاد:
- «داشت کم کم شبکلاه و جبّه ی من نوترک می شد،
کشتگاهم برگ و بر می داد.
ناگهان توفان خشمی باشکوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هرچه بادا باد.
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کشفرودم،
پوستین کهنه ی دیرینه ام با من.
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز؛
هم بدانسان کز ازل بودم.»
باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه.
و آن بآیین حجره زارانی
کانچه بینی در کتاب تحفه ی هندی،
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه.
روز رحلت پوستین اش را به ما بخشید.
ما پس از او پنج تن بودیم.
من به سان کاروانسالارشان بودم.
-کاروانسالار ره نشناس-
اوفتان خیزان،
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم.
سالها زین پیش تر من
نیز
خواستم کاین پوستین را نو کنم بنیاد.
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد:
- «این مباد! آن مباد!»
ناگهان توفان بیرحمی سیه برخاست...
پوستینی کهنه دارم من،
یادگار از روزگارانی غبارآلود.
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود.
های، فرزندم!
بشنو و هشدار
بعد من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار.
لیک هیچت غم مباد از این.
کو، کدامین جبّه ی زربفت رنگین می شناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاک تر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که م نه در سودا ضرر باشد؟
آی دخترجان!
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان می دار.
در تعریف واژه ی «ارث» آورده اند که مالی است که به کسی بدون پیمان و قرادادی می رسد، و مانند آش کشک خاله، چه بخورد و چه نخورد به پایش نوشته می شود. پوستین کهنه ای که راوی از آن صحبت می کند، همین جور به او رسیده است، و جالب است که او با پوستین اش مانند همان آش کشک خاله برخورد می کند. گاهی آن را می خواهد و گاهی مانند پدرش هوس جامه عوض کردن به سرش می زند. نبودِ قرارداد در دست به دست شدن پوستین نشانه ی حمل اجباری آن توسط صاحب جدید آن است. چنین کسی با آگاهی از جبری که آن را بر دوشش گذاشته است اگر به فکر رهایی از دست آن نباشد عجیب است. امّا عجیب اینجاست که راوی با آگاهی از جبری که روزگار او و پدرانش را این گونه شکل داده است در پایان شعر چنان خود را در این پوستین می پیچد که آن را بخشی جدا نشدنی از خود می داند و می خواهد نسل بعد از او نیز آن را از خودش جدا نکند. از یک سو با افتخار و غرور به پسرش می گوید که «بعد من این سالخورد جاودان مانند، با بر و دوش تو دارد کار،» و از سوی دیگر به دخترش توصیه می کند که پاکی این پوستین را با پرهیز از پیوند با آلودگان حفظ کند تا ایل و تبار پوستین پوشان در ادغام با غیر، اصالت شان را از دست ندهند. این اصالت در چیست؟ این اصالت در حفظ آدمیّت است. راوی می گوید دیگران آن قدر وجودشان را از چیزهای دیگر پر کرده اند که جا را برای آدمیّت در خونشان تنگ کرده اند. اینها گرچه، مانند نیاکان خودِ او، همه فرزندان آدم هستند، ولی آدم نیستند! کم کم می گویم چرا، اول باید بگویم که این پوستین چیست. باید ببینیم اخوان راجع به چه چیز صحبت می کند و می خواهد چه بگوید. شاعران هر چه افکارشان پیچیده تر می شود، اشعارشان رمزگونه تر و بامزه تر می شود. همین رموز است که باعث می شود بعضی از اشعار برخی از شعرا مانند نیما یوشیج، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری و ... شعرتر از اشعار دیگران و حتی بعضی از اشعار خودشان باشد. بررسی این گونه اشعار لذّت دیگری دارد. شعر «میراث» از آن اشعاری است که خیلی حرف ها برای گفتن دارد. من فقط همین مقداری را که با درجه ی عینک برخی از مارکسیست ها و تاریخ گرایان دیده ام و فهمیده ام دارم نقل می کنم. شما ممکن است با تکیه بر دیدگاههای دیگر بتوانید خیلی بیش تر و بهتر از این شعر حرف بیرون بکشید.
پوستین همان طوری که از معنی سطحی آن پیدا است به پوسته ی بیرونی وجود و زندگی راوی اشاره می کند. امّا، راوی هر چه بیش تر حرف می زند، بهتر معلوم می کند که برای او حالا دیگر این پوستین فقط ظاهر او نیست، بلکه باطن و مغز او هم ماهیت همین پوسته را دارد. راوی ابتدا از کهنه بودن پوستین اش حرف می زند و حتی میزان کهنگی آن را هم بیان می کند. این پوستین از روز ازل به ریش و ریشه ی او و اجدادش بسته شده است، طوری که نمی توان آن را با پوستین دراویش و صوفی ها که رنگ و روی متمدن تری در تاریخ دارند یکی دانست. راوی می گوید که از ازل انگار سرنوشت او را با شعار «شکمی خالی از غذا، ولی مالامال نور معرفت» نوشته اند که چه چپ برود و چه راست، پوستین کهنه اش پیش رویش و دَم ِ دستش است. او می گوید زمانی هم که اجدادش در جنگل ها زندگی می کردند و یا در خمیازه ی کوه ها- یعنی غارها- مسکن داشتند، این پوستین وصله ی تن شان بود. بنابراین، باید گفت که دارنده ی این پوستین از نظر ضاهری و باطنی به نیای همه ی انسان ها یعنی «آدم» نزدیک تر است، و اوست که با حفظ این پوستین، همچنان محافظ «آدمیّت» است. با این ادعا لازم نیست که این پوستین را حتماً پرچم یک طبقه یا گروه خاصی در جامعه بدانیم، ولی اگر هم یک چنین برداشت خبطی هم داشتیم یقیناً یک راهی مانند مارکسیست ها می توانیم پیدا بکنیم تا نظر خودمان را توجیه کنیم.
مارکسیست ها اعتقاد دارند که در زندگی انسان چیزهای زیادی است که جنبه ی روبنایی دارد و براساس عوامل بنیادی تر دیگری شکل می گیرد، ولی به مرور زمان آدمها بر حسب عادت چنان این پدیده های ظاهری را در خود درونی می کنند که آنها را بخش تفکیک ناپذیری از وجود خود می دانند. آنها می گویند که تلقین باعث می شود که انسانها ایدئولوژی و اعتقاداتشان را که از طریق عوامل دیگری مانند وراثت و جامعه و ... بهشان می رسد، چنان در وجود خود عجین ببینند، که تلاش شان برای جدایی از آن عجیب تر از علاقه شان به حفظ آن خواهد بود. مثلاً، یک آدم متعصب با هر ایدئولوژی و مذهبی را سخت می شود متقاعد کرد که اگر در سرزمین دیگری متولّد شده بود و شرایط دور و بر او چیز دیگری می بود، حالا روی اعتقادات دیگری تعصب داشت و پافشاری می کرد. چرا نمی شود متقاعدش کرد؟ برای این که او طوری برخی از افکار را در خود هضم کرده است و خودش هم طوری در بافت فکری خود هضم شده است که می گوید این که من در این جای دنیا متولّد شده ام و اندیشه و یا مذهبِ من این شده است، موهبتی الهی یا طبیعی بوده، و خدا و سرنوشت این راه را پیش پای من گذاشته اند که با اعتقادی راسخ به اصول اعتقادی ام به وظایف الهی و یا اجتماعی خودم عمل کنم. هیچ چیز در دنیا بدون حکمت نیست! شما چه طور می توانید کاری کنید که چنین آدم متعصبی دست از تعصب اش بردارد؟ راوی در این شعر نتوانست از تعصبِ کژدار و مریز خود نسبت به پوستین اش دست بردارد و پس از کش و قوس های زیاد سرانجام به خود و فرزندانش تلقین می کند که: جامه یعنی همین پوستین! و پاکی یعنی همین پاکی! چه طور می شود چنین آدمی را از خر شیطان پایین آورد؟
راوی وقتی از ژنده بودن پوستین می گوید، به خواننده می فهماند که این پوستین هم لاجرم دچار تغییراتی شده است، ولی از پوستین بودن ِ خود خارج نشده است. این پوستین از روزگاران غبارآلودی، که اکنون جز غبار مرگی از خاکشان بلند نمی شود، سالم مانده است. یک دلیلش این است که برخلاف جامه های مصنوعی دیگر، ریشه و فطرتی طبیعی دارد؛ به همین دلیل «سالخوردی جاودان مانند» است. این جاودانگی هم زمان پیش از حال و هم آینده ی پس از این را برای قدمت این پوستین نشان می دهد.
این پوستین که آن را راوی «روزگارآلود» می نامد، در واقع تحت تأثیرروزگار تغییرنیافته که آلوده شده باشد. راوی در انتهای سخنانش از ایمان به پاکی آن می گوید. منتها می خواهد درد دلی کرده باشد و بگوید اگر روزگارش این چنین تیره و آلوده به برخی کمبودها است همه در اثر همراهی این پوستین با اوست که مانند کفش های میرزانوروز هر جا می رود به دنبالش می آید. او و امثال او که خودش همه را «آستین چرکین» می نامد، برای خلاصی از این چرکِ فقر،همچون پدرش یک تکانی به خودشان می دهند، ولی دست از پا درازتر برمی گردند سر جای اولشان و او چاره ای ندارد جز این که بگوید دیگر گله ای ندارد و پاکی این پوستین را به جلوه ی جامه ی زربفت دیگران ترجیح می دهد.
اما پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که، نیاکان راوی چه طور از نیاکان این دیگران جدا شده اند؟ اگر بنا باشد که اجداد او را تا گذشته ای بسیار دور، و تا انسان های اولیه تعقیب کنیم، باید فرقی بین نیاکان او و دیگران نباشد، مگر این که روند تاریخ باعث شده باشد که از جایی این برادران ِ هم نیا از هم جدا شده باشند. ولی از کجا؟ و چرا؟
راوی نشان می دهد که تاریخ و تاریخ نویسی از زمانی به دست افرادی افتاده است که چهره ی او و اجدادش را از صفحات آن خواسته اند پاک کنند. اینان چه کسانی بوده اند؟ راوی آنان را با زبان طنزاز اشرافی می داند که فکر می کنند که خونشان از بقیه رنگین تر است و حتی اشرافیت را بر آدمیّت سوار کرده اند. آنها چون برای نیاکان راوی اصالت خونی قائل نیستند، با هر سخن او در باره ی نیاکانش قهقهه ای سر می دهند. پدر او نیز مانند پدرانش کاری می کند تا تاریخ نیاکانشان دهن به دهن و از نسلی به نسل دیگر منتقل شود تا زنجیره ی ارتباطشان با گذشته و اصالت این پوستین گسسته نشود.راوی هم در واقع با این شعر دارد این سنت اجدادی را زنده نگه می دارد. اطلاعات راوی در مورد نیاکانش فقط از طریق پدرش است و اطلاعات پدرش نیز از گذشته فقط محدود به پدر خودش می شد. یعنی اگر در این میانه فقط یکی از این نسل دست از روایت سرگذشت پوستین پدری اش بکشد و آن را رها کند همه چیز برای آنها تمام شده است. برای این که راوی می گوید جوهر قلم تاریخ هرگاه که می خواست چیزی از سرگذشت نیاکان او را بنویسد می خشکید؛ در حالی که حتی سرگذشت زایمان مادیان امیری را که با طعنه عادل می نامد نگاشته است. تاریخ برای آن امیر عادل عموی مهربانی است که از سر ِ همخونی چیزی برایش کم نگذاشته است. راوی باطعنه تاریخ را عموی مهربان خطاب می کند و می گوید که پوستین کهنه اش همچون کتاب تاریخی نام و مرام نیاکان او را زنده نگه می دارد. (شعر اخوان درست دارد همان کاری را می کند که این پوستین کرده است. برای اخوان شعرش پوستینی است که راوی سرگذشت شعرایی همچون خود اوست.)
راوی پیش از این حساب خود و اجدادش را از اشراف جدا کرده بود، امّا به یکباره خود را از آنهایی هم که مذهب خونشان را همرنگ کرده است جدا می کند. بعد خود را از خان ها که زمین بهشان فخر و قدرت می دهد و از پادشاهان که تاجی که روی سر و تختی که زیر پا دارند به آنان فخر و قدرت می دهد جدا می کند. و از خان زاده و شاهزاده و امامزاده نبودن خود، نه احساس حقارت می کند و نه احساس گناه. این پوستین عجب خاصیت عجیبی دارد!
برای منتقدین مارکسیست این همان تسلیم پرافتخاری است که طبقات حاکم و برتر به طبقه ی محکوم تحمیل می کنند، بی آن که بگذارند آنها ذرّه ای هم از تأثیر ساختار اجتماع بر ساختار فکریشان بو ببرند، و بفهمند که این تسلیم را ایدئولوژی یی برای آنها دلخواه کرده است که ساخته و پرداخته ی شرایط موجود است. این طرز فکری که راوی دارد باعث می شود که همان طبقات و گروههایی که حاکم اند همچنان حاکم باقی بمانند؛ و او و طبقه ی او هرگز نتوانند از محکومیت رهایی پیدا کنند، برای این که اصلاً احساس محکومیت نمی کنند، و یا ابداً نمی خواهند شمایل حاکمان عاری از آدمیت را پیدا کنند. این میراثِ مرده ریگ که با داستان نیاکانش فقط به او می گوید که چگونه و چرا باید این پوستین را نگه دارد و نمی گوید که تا کِی باید آن را نگه دارد و با چه شرایطی می تواند از آن بگذرد، او را مانند پدرش که یکبار هوس کرده بود «این پوستین را نو کند بنیاد»سردرگم کرده است. با این که راوی همانند پدرش دست و پایی زد تا از شرّ این پوستین خلاص شود، و موفق نشد، در انتهای شعر حال و روز آن قمارباز دار و ندار باخته ای را پیدا می کند که اگر نگوید به گُندَم، دق می کند. چاره ای ندارد جز این که بگوید این که زندگی ام این طوری است چیزی است که خودم خواسته ام. و بعد به پسر و دخترش نیز نصیحت کند که شما هم راه من و نیاکانمان را با حفظ این پوستین دنبال کنید که هر چه پاکی است در تار و پود آن بافته شده است. منتقدین مارکسیست اعتقاد دارند که این تسلیم نتیجه ی ناتوانی این طبقه ی پوستین پوش در تغییر بنیان اقتصادی و روابط مادّی حاکم است. گرچه پوستین تنها لایه ی سطحی این مناسبات اجتماعی را نشان می دهد، ولی بدون تغییر پایه های اقتصادی و مالی سازنده ی این روبناهای اجتماعی نمی توان همین طوری بی حساب و کتاب جامه عوض کرد. مارکسیست ها اعتقاد دارند که کار تغییر وقتی که این عادت به پوستین پوشی در اثر تخدیر دیگر از پوست می گذرد و گوشت و استخوان و قلب و خون و مغز و ایمان این طبقات محکوم می شود خیلی سخت و می توان گفت غیرممکن می شود. از حرفهای راوی ممکن است برخی از خوانندگان غرور دلپذیری را حس کنند، امّا واقعیت این است که بوی یأس و ناامیدی از آن بیش تر به مشام می رسد.
راوی از قول پدرش نقل می کند که با خوب شدن نسبی کشتگاه و اوضاع و احوال اقتصادی اش خیال کرد که می تواند خود را در این ساختمان چند طبقه ی اجتماع کمی بالاتر بکشد و با توفانی انقلابی و باشکوه، که سرخگون بودن آن هم حتماً در اثر درگیری و خونریزی بوده است پوستین را کنار بگذارد و جبّه ی نوتری را به تن کند، امّا شکست باعث شد که دوباره با پوستین خود با شعار استحماری «اندرون از طعام خالی دار، تا در او نور معرفت بینی،» وانمود کند و یا با جان و دل بپذیرد که باید به همین سبک زندگی آبا و اجدادی اش تن بدهد.
راوی که پس از رحلت پدر، کاروانسالار ره نشناسی شده بود که نمی دانست چگونه باید راه خلاصی از وضع موجود را پیدا کند، با هزاران پوستین پوش دیگر با شعار های زنده باد و مرده باد فریاد رهایی سر داده بود که توفان سیاهی که تصویر کودتایی را می تواند نشان بدهد، او را با پوستین اش به همان حال و روزی برگرداند که نیاکانش داشته اند. روزگار این طبقه چنان به این پوستین آلوده شده است که سالخوردگی آن تناقضی با جاودانگی آن ندارد. مخصوصاً وقتی که از درون این پوستین که ظاهر زندگی شان است، برای فرزندانش ایمانی عمیق و پاک را بیرون می کشد که پوستین پوشی خودشان و جبّه ی زربفت پوشیدن طبقات بالای جامعه را برای همیشه تضمین می کند.
مارکسیست ها بر این باورند که نه تنها آفریننده ی اثر ادبی تحت تأثیر زیربنای اقتصادی جامعه اش می نویسد، بلکه منتقد ادبی نیز عاری از نفوذ این قدرت مسلط در اطراف خود نیست. (یعنی از دید مارکسیست ها حتی این نقدی که پیش روی شماست می تواند منعکس کننده ی نوعی فکر و ایدئولوژی است که برخاسته از همان ریشه های اقتصادی و قدرت مادّی شکل دهنده به ساختار روبنایی یی است که همه را با یک سیستم تحمیلی ارزش های معرفی شده توسط نظام حاکم آماده می کند که طبق روال عادی به کار و زندگی شان بپردازند و آب از آب تکان نخورد!) آنها برای این که منتقدین عمله ی دست قدرت نباشند توصیه می کنند که به خودشان بیایند و با کشف ایدئولوژی خفه کننده ی صدای کارگرها و زحمتکش ها از درون اثری که نویسنده و شاعر خلق کرده است، به افشای این ایدئولوژی مخرب بپردازند و به پوستین پوش ها کمک کنند تا پوستین ایدئولوژی را از تن دربیاورند و به قول احمد شاملو ببینند خورشیدشان کجاست.
تارخ گرایان نیز اعتقاد دارند که متن آثار ادبی عرصه ی مبارزه ی عقاید گوناگون است. آنها هم مانند راوی شعر اخوان می گویند چون تاریخ را همیشه قدرتمندان می نویسند، و هرچه دلشان خواست می نویسند،حقیقت را نمی توان در نوشته های مورخان پیدا کرد. می گویند چون فرهنگ جامعه برآمده از اوضاع و احوال هر دوره و زمانه است، و مورخ هم در همان محیط به دنیا آمده و رشد کرده و آموزش دیده است، حتی اگر بخواهد حقیقت را بنویسد نمی تواند، برای این که شرایط همیشه همه را جوری بارمی آورد که مثل هم فکر کنند و عمل کنند. آنها می گویند با هر نوشته ی دیگری، شعر، داستان، نمایشنامه و ...، باید مانند یک سند تاریخی برخورد کرد و حقایقی را از زیرساخت آنها بالا کشید و تاریخ جدیدی را نوشت. آنها بر این باورند که نوعی اعتراض ناخودآگاه را می توان در قعر رضایت خودآگاه نویسنده ها کشف کرد. می گویند که در هر نوشته ای، حفره ها و بخش های نانوشته ای وجود دارد که با بررسی دقیق تر، منتقد می تواند پرده از سخنان سیاسی ناگفته ی نویسنده بردارد. در شعر اخوان ثالث و قصه ی راوی او، این سخن ناگفته را می توان پیدا کرد و گفت که اگر واقعاً اخوان راضی بود به این که دیگران جامه ی زربفت بپوشند و امثال او دلشان را به پاکی این پوستین خوش کنند، اصلاً لازم نبود که چنین شعری را بگوید، ؛ شعر گفتن او و قصه گویی راوی اش یعنی اعتراض؛ وگرنه سکوت نشانه ی رضایت است. حداقل اعتراضی که از این شعر بیرون می آید این است که باید گفتنی ها گفته شود و هرکسی حق داشته باشد راوی تاریخ خود و نیاکانش باشد. این پوستین راوی پاک سرگذشت خود و دیگران می تواند باشد.
پاسخ انتقاد یک خواننده ی متعصب و عصبانی!
نویسنده:حامد موسوی کیاسری دوشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۱ ساعت: ۴:۳۳ |
از انسانهای عرب پرستی چون جناب عالی این چنین برداشتی از اشعار مهدی اخوان ثالث هیچ تعجبی ندارد. روشن است که درک این میراث در فهم چون تو, زشت گفتاری , نمیگنجد، که اگر غیر ازین بود بار این پوستین کهنه را بر دوش خود حس میکردی.متاسفم از اینکه چون تویی به پارسی سخن گویی ، و هنوز نمیدانی که این میراث و این پوستین بر دوش همه پارسی زبانان است . و روزی یک نفر اینکار را به تنهایی انجام داد. بسی رنج بردم در این سال سی ... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟? |
وب سایت ایمیل |
با سلام،
با این که گفته می شود که «کیاسر» جای فرمانرواییِ کاووس پسر کیقباد کیانی بود، ولی «حامد» واژه ای عربی و «موسوی» از بیخ عرب است. بعید نیست که شما از سادات موسوی باشید که سال های سال است که آقایی می کنند و افتخارشان این است که تا چندین پشت که ته آن به سرزمین عربستان می رسد، از تبار عرب ها هستند و برای بنده که نژاد پرست نیستم از تبار عرب یا هر تبار دیگری بودن یا نبودن برای هیچ کسی نه فخر می آورد نه فقر.
با عرض پوزش بایستی بگویم که اگر خواننده ی زبان نفهمی مرا «زشت گفتار» بنامد، از ناسزای او ناراحت نمی شوم، برای حالِ خود او ناراحت می شوم. عنوانِ کامل این نقد که بالای آن آمده این است:
«میراث» از مهدی اخوان ثالث با تحلیلی از زاویه ی دید منتقدین مارکسیست و منتقدینی با بینش تاریخ گرایی نوین
شما زبانِ همین عبارتِ گویا را نفهمیده اید. نمی دانم رشته و گرایش تخصصی و دانشگاهی شما چیست، ولی می دانم که در برخورد با این متن، به جای خواندنِ دقیق، خواندنِ شتابزده با سوگیریِ عوامانه را ترجیح داده اید. اگر بنده از دیدِ یک فمنیست یا فرویدیست یا ملحد یا دیندار یا مطابق ذائقه ی شما از دید یک ایران پرست هم به بررسی این شعر می پرداختم، که هرگز برای ادبیات خوانده ها شگفت انگیز یا غیرممکن نیست، صد در صد افرادی همچون شما پیدا می شدند که پابرهنه بپرند میانه ی میدان و «وا جوانمردا» و «وا ناموسا» و «وا اسلاما» و «وا ایرانا» و «وا انسانا» راه بیندازند. خیلی ها نمی فهمند که نگاه از یک زاویه برای بررسیِ یک متن به معنی این نیست که منتقد سرقفلی و مالکیت آن زاویه را گرفته و برای همیشه در آن جا نشسته و همه چیز را و این «میراث» را نیز تنها به صورت و با محتوایی می بیند که از این گوشه دیده می شود.
اما، در موردِ اخوان ثالث و آن «بسی رنج بردم در این سال سی»! گویا به خیالتان رسیده است که فرزندِ پارسی گوی ایران را آبستن شده اید که ویارِ شاهنامه کرده اید! اخوان ثالث مانند دکتر کزازی پارسی گوی توانا و پر واژه ای نبود که از واژه های عربی پارسایانه پرهیز کند. همین واژه ی «میراث» عربی است و برابرِ فارسی اش را دکتر کزازی «مرده ری و مرده ریگ» آورده است. اخوان در شعر «آخرِ شاهنامه» که اگر تعصب شما را داشت بایستی آن را «پایانِ شاهنامه» می نامید، هنگامی که از روزهای باشکوه گذشته یاد می کند می گوید:
یاد ایّام شکوه و فخر و عصمت را
می سراید شاد،
قصه ی غمگین غربت را.
حتماً بلدید واژه های عربی را بیابید و بشمارید! پس، لطفاً شما بسی رنج نبرید و خودتان را خراب نکنید. اخوان خوب می دانست که آخرِ شاهنامه آن طور که می گویند خوش نیست! زبان مسیرِ مردمی اش را جوری طی می کند که فرزند شما که فینگلیش می نویسد و انگلیسی بلغور می کند و در آرزوی گرین کارد آمریکایی است، از شما و از فرهنگستان زبان فارسی که با زبانِ کاغذی سر و کار دارند، روی زبانِ کوچه و بازار تأثیرگذارتر است. جویبارِ زبان فارسی مانند جویبار لحظه ها جاریست.
اخوان می گفت:
وای، اما- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
فکر می کنم منظورش امثال شما بود. او واژه ی «التجا»ی عربی را مخصوصاً آورد تا دلِ چنان دشمنانی را بسوزاند. من هم این واژه ی «مخصوصاً» را مخصوصاً آورده ام تا آبِ سردی روی آتشِ ایرانی هایی بریزم که تنها روی کاعذ و با واژه های سیاه ایرانی اند و در این خوان هشتم مانندِ آدمک کلّی عرق کرده اند.
این پاسخ را مفصل و با سند همراه گفته ام تا نماند خردلی شک در دلِ کس!