این روزها که «در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند،» کمتر کسی برای  انتخاب تصنیف و ترانه، در ِخانه ی شاعرانی را می زند که یا پیشینه ی سیاسی داشته اند، و یا برایشان حرف درآورده بودند، و یا سبیل شان و گیس شان بدجوری آنها را تابلو کرده است و صرف نمی کند آدم برای یک ترانه ی ملی و میهنی و ... هم ردیف و هم خط و حتی همکار آنها شناخته شود. مدتهاست که برای رهایی از برچسب های گرایش های این وری و آن وری در جریانات این دوره و زمانه ، خیلی ها در این سوی آب مایلند که حرفهای امروز را با شعرهای دیروز حافظ و سعدی و مولانا و ... جفت و جور کنند، که اگر مخالفان وضع موجود خوش شان آمد بگویند که این ناله ها و سوزها همه سیاسی و مطابق با اوضاع و احوال معاصر بوده است، و اگر موافقان خوش شان آمد بگویند که عشق و عرفان خالص است؛ و اگردر چپ و راست کردن مردم در جناح های سیاسی تأثیر زیادی نداشت، بگویند که هدف اصلی شان پاسداری از ارزش های هنر سنتی و یا ملی  این مرز و بوم بوده است. در دنیای موسیقی، بعضی از خواننده ها معمولاً حزب های تک نفره ای را اداره می کنند که خودشان همه ی پست های آن را، از مدیرکلی تا اعلامیه چسبانی برعهده دارند. شاید تعدد احزاب هم این گونه افراد را از تک گویی و تک نوازی و تک خوانی درنیاورد. البته این نوع هنرمند بودن هم بد نیست، به شرط آن که چنین مردی سخن اضافه تر نگفته باشد، تا عیب و هنرش همان طور نهفته باشد؛ و خواننده مطابق درک و سلیقه ی خودش، اگر خواست شعر شاعر و آواز او را به آسمان ربطش بدهد و اگر نخواست به ریسمان، تا این جوری نه شاعر بیچاره بسوزد و نه آوازه خوان با چاره و نه طرفداران آواره ی هر دو. البته، بعید نیست که در گذشته های دور، برخی از شاعران از اشعار عاشقانه و عارفانه و حتی هزلیا تشان اهداف دیگری هم داشته اند  که  حالا برای شامّه ی ما که به حرف های بودار حساس شده است، بوی سیاست از آنها به مشام می رسد؛ ولی همین طوری نمی شود حرف در دهان عطار و سنایی و مسعود سعد سلمان گذاشت و آنها را مارکسیست و جمهوری خواه و دمکرات و اصلاح طلب و ... جا زد.  و صد البته، هنر همیشه ظرفیت این را داشته است که چند بُعدی باشد و  هر کسی هم از ظنّ خودش یارش شود و احترامش همیشه به جا باشد طوری که مسلمانش به زمزم شوید و هندو بسوزاند. این طور که شواهد نشان می دهد، مولوی و حافظ و سعدی عضو افتخاری همه ی گروهک های سیاسی معاصر هستند، بی آنکه روحشان خبر داشته باشد. مثلاً، اگر کسی امروز هوس کند و یا به سرش بزند که غزلی از سعدی را مطابق با سلیقه ی بازار هنر و نقد و سیاست، چاشنی حرف ها و افکار سیاسی خودش بکند، بیچاره سعدی چه طور می تواند جلوش را بگیرد؟ البته، اگر همه ی ابیات شعرش را استفاده کنم سرانجام یک جوری خودش را لو می دهد، ولی خواننده ی باسیاست می تواند زرنگی  کند و فقط چند بیتی را که شعارهای سیاسی خوبی ازشان درمی آید بخواند، و بقیه را بگذارد همانجا در دیوان حضرت سعدی بماند. بعد می تواند به آنهایی که همه ی حرف سعدی را نشنیده اند، بگوید: «خودمانیم ها! سعدی از خودمان بوده و حرفهای سیاسی زیادی می زده است!!!» و به آنهایی که می دانند که حرف سعدی از کجا شروع و به کجا ختم می شد و بخش برگزیده ی او، شعر را از کجا کشیده و به کجا کشانده است بگوید: «سعدی بیچاره تقصیری نداشته، ناچار بود که با چند بیت بعدی اش لاپوشانی کند تا کاری به کارش نداشته باشند!!!» غزل زیر از سعدی را بخوانید و ببینید چه قدر از آن به درد فعالیت سیاسی-هنری می خورد تا در یک تصنیف غیر سیاسی و تمام هنری هم موافق را بنوازد و هم مخالف را!

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد

بَزه کردی و نکردند مؤذّنان صوابی

نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند

همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم

که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آن است که با غمش برآید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی

عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن

که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی