استاد نالان و دانشجوی گریان
«چه کسی بود صدا زد سهراب؟»
سهراب سپهری
چه کسی بود ...؟
اهل دانشگاهم
حرفه ام حرّافی است!
جزوه ای دارم از عهد عتیق
مطلبش بکر، عمیق!
اهل دانشگاهم
مرکبم بود «ژیان»
خوش خرامیدن را «کبک» از او می آموخت!
موتورش وقتی سوخت،
مکانیک ها همه عاشق بودند
عاشق قطعه ی نو
با دلار آزاد!
خانه شان ویلا باد!
هستی ام رفت به باد!!
اهل «ته قیقاتم»!
می زنم گاه سری،
به کلاس آزاد
تا کنم اهل و عیالم را شاد!
حق تدریس مرا می دانی؟
کمتر از کارگر افغانی!
وقت تدریس مرا اندر مغز
جریان دارد «قرض»
نوسان دارد «ارز»!
عصر، هنگام غروب،
با تنی کوفته برمی گردم
حالتم یک جوری
در کفم لنگ خروسی، عدسی، بلغوری!!
گوش من زنگی زد
چه کسی بود صدا زد: «اُستاد!
خانه ات خواهم داد!»
اهل دانشگاهم
حرفه ام حرّافی است
باز بِگم یا کافی است؟!
شعر از «ف-ر : راوی»
صدای پای آب ...
سهراب سپهری
صدای پای دانشجو!
اهل شهرستانم،
«نسبم شاید برسد»
به انشتن، نیوتون، یا که ارسطا طالیس!
اهل دانشگاهم،
قبله ام هست کتاب
جا نمازم دفتر
جزوه سجاده ی من!
من کتابم را وقتی می خوانم
که شده آخر «ترم»!
اهل خوابستانم!
خوابگاهم قفسی هست که نُه یا ده تَن
مثل من، شب همه شب، بر کف آن می خوابند!
فکر من در پی امرار معاش،
پی بگرفتن قرض از رفقا
یا پی وام ز یک جای دگر
یا که یک چیز دگر گم شده است!
«من نمی دانم، که چرا می گویند»
هنر و کسب علوم
بهتر است از ثروت؟
و چرا در کف دانشمندان پولی نیست؟
«جور دیگر باید دید»
علم را باید شست،
پول را باید جُست!
من بدهکارم!
بابت خرج غذا،
بابت پول کتاب...
«پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف»
چند وقتی است شده «بازنشست»!
او ز ماشین خودش،
تاکسی ای ساخته است!
اهل دانشگاهم...
«روزگارم بد نیست...»!
مجید یغمایی