خلاصه ي داستان كوتاه «تپلي» از گي دو مو پاسان با خلاصه ترين تحليل ممكن

 

«تپلي» از مشهورترين داستان هاي كوتاه «گي دو موپاسان» است. گي دو مو پاسان در اين داستان افرادي را به تصوير مي كشد كه در زمان جنگ فقط مي خواهند گليم خود را از خطرات آن سالم بيرون بكشند. اين افراد كه به طبقات بالاي جامعه، روشنفكران و حتي برخي گرايش هاي مذهبي  و سياسي وابسته اند زندگي، سرنوشت و حتي مرگ ديگران را وسيله و بازيچه اي براي رسيدن به اميال خودشان قرار مي دهند. وقتي از چيزي به عنوان ارزش صحبت مي كنند، به اين خاطر نيست كه خود بي مهابا طالب آن هستند، بلكه با اين صفت متعالي فقط مي خواهند ديگران را با هر توجيهي بي سمتي سوق دهند كه راه براي رفتن شان به سوي منافع خودشان باز شود. خلاصه ي اين داستان را در اينجا براي شما نقل مي كنم:

زمان جنگ است،  جنگ بين فرانسه و آلمان، حوالي سال 1870 ميلادي.  بخشي از فرانسه تحت اشغال نيروهاي پروسي است. نيروهاي  فرانسوي از بخش هاي ديگر هم دارند پاپس مي كشند و با شمايل لشكري شكست خورده عقب نشيني مي كنند. فرماندهان اين لشكرها اغلب تجاري بوده اند كه با اميالي غير از وطن پرستي با پول به اين رده ها رسيده اند و درجه گرفته اند. جنگ براي آنها موقعيت ديگري را فراهم كرده است تا از موضع قدرتي  افزون بر توانايي هاي مالي شان نبض اوضاع را به دست بگيرند، غافل از اين كه «كار هر بُز نيست خرمن كوفتن!» در شهر «روان» اعيان و اشراف  از ترس اين كه نيروهاي خودي اموالشان را براي مقابله با دشمن بگيرند آرزو مي كردند كه دشمن بيايد و شهرشان را بگيرد تا تكليف شان بهتر معلوم شود. عاقبت هم همين طور شد. نيروهاي پروسي آمدند و شهر را اشغال كردند و هر كدام در يكي از خانه هاي شهر در كنار خانواده هاي فرانسوي جا خوش كردند. كم كم اوضاع براي مردم عادي شد و افسران پروسي با فرانسوي ها سر يك سفره غذا مي خوردند. نيروهاي دشمن از اهالي شهر باجگيري مي كردند. آنها هم چون ثروتمند بودند به آنها مي رسيدند، ولي مايل بودند كه به تجارت و افزايش مالشان هم برسند. عدّه اي هم به هواي آزادي  و آسايش بيش تر مي خواستند به مناطق ديگري از كشور بروند كه هنوز به اشغال متجاوزان درنيامده بود. هر نوع  ورود و خروج بايد با اجازه ي پروسي ها انجام مي گرفت و بدون خروج از شهر، كار تجار راكد بود. تعدادي از اعيان و اشراف كه در منطقه ي ديگري بيرون از كنترل پروسي ها منافع سرشاري داشتند همراه با چند نفر ديگر، از نيروهاي دشمن مجوزي براي ترك شهر گرفتند. زمستان بود و يخبندان. صبح خيلي زود، مسافران كه ده نفر بودند، خود را به دليجاني با اسب هاي قبراق رساندند تا شهر را ترك كنند. خواب آلوده سوار آن شدند. در ته دليجان سه مرد با زنانشان بودند كه همه از افراد پردرآمد ي بودند كه به ظاهر به اصول مذهب نيز پابند بودند. آقا ي «لوازو» و همسرش كه تاجر شراب بودند، آقاي «كاره مادون» كه كارخانه دار برجسته اي بود با خانمش، و در كنارشان آقاي «هوبردوبره ويل» و همسرش كه القاب كُنت و كُنتس را با خود يدك مي كشيدند. دو خواهر مقدس روحاني نيز بودند كه مدام تسبيح مي زدند و دعا مي خواندند. رو به روي آن دو هم مرد و زني بودند كه خيلي جلب توجه مي كردند.مرد نامش «كورنوده» و از آزاديخواهان مشهور بود كه دارنده ها از او وحشت داشتند. همه ي اموالي را كه به ارث برده بود خرج رفقا و همپالكي هايش كرده بود و حالا آرزو داشت كه حكومت عوض شود و او هم در نظام جمهوري به حق و حساب خود برسد. زني كه در كنار او نشسته بود «اليزابت روسه» نام داشت كه به دليل چاقي اش در شهر مشهور به « تپلي»  بود. همسفرهايش  بلافاصله بعداز اين كه او را شناختند، پچ پچ كنان كلماتي مانند فاحشه و ننگ اجتماع را تكرار مي كردند. دليجان آهسته راه مي رفت و همه منتظر بودند كه براي ناهار به جايي برسند و چيزي بخورند. ناگهان دليجان در چاله اي افتاد و بيرون آوردنش مدّتي طول مي كشيد. همه پياده شدند و مردها براي پيدا كردن چيزي براي خوردن به كلبه هاي روستايي رفتند، ولي حتي يك تكه نان هم نصيب شان نشد. بعد از دوساعت دليجان را از چاله درآوردند و به راهشان ادامه دادند. آقاي لوازو از فرط گرسنگي گفته بود كه حاضر است هزار فرانك بدهد و يك تكه گوشت بخورد. از ترس و از فرط دستپاچگي اين آقايان و خانم ها يادشان رفته بود چيزي براي خوردن با خود بياورند. تنها تپلي بود كه با خودش يك سبد پر از انواع و اقسام خوراكي ها آورده بود.  تپلي سبدش را بيرون آورد و به كورنوده كه نزديكش نشسته بود تعارف كرد كه چيزي بردارد و بخورد. بعد به خواهران روحاني هم تعارف كرد، آنها هم دستش را كوتاه نكردند و با ولع مشغول خوردن شدند. تپلي مي خواست به اشراف زاده هايي كه پشت سرش پچ پچ كنان به او اهانت كرده بودند، غذا تعارف كند، ولي مي ترسيد مبادا با توهين ديگري  با او برخورد كنند. در عوض آن جوان آزاديخواه  به بقيه گفت كه بهتر است آنها هم بيايند و مشغول شوند چون معلوم نيست كه تا شب بتوانند  چيزي  براي خوردن پيدا كنند. آنها هم از خدا خواسته جلو آمدند. بعد از اين كه همه شكم هايشان را سير كردند شروع كردند به بحث سياسي. حالا ديگر مجبور بودند تپلي را هم در جمع خودشان بپذيرند. بحث سياسي وطن و وطن پرستي در تضاد با سود و سودجويي داغ شد. تپلي مي گفت كه در خانه همه چيز داشت و مي توانست تا مدتها با آذوقه اي كه ذخيره كرده بود اموراتش را بگذراند، امّا ديگر نمي توانست وجود اين پروسي ها(آلماني ها) را در شهرش تحمل كند. مخصوصاً وقتي كه متوجه شد بايد بعضي از آنها را در خانه نگه دارد و پذيرايي كند حالش خراب شد. تا اين كه صلاح كارش را در اين ديد كه براي حفظ سلامتي اش به جاي ديگري برود. مي گفت كه اي كاش مرد بود تا مي توانست با متجاوزان مبارزه كند. كونورده ي آزاديخواه به او آفرين گفت و شروع كرد به حرف زدن  و شعار دادن. امّا وقتي سخنانش به جايي رسيد كه به ناپلئون سوم توهين كرد تپلي ناراحت شد، چون طرفدار بناپارت بود. با عصبانيت گفت: «دلم مي خواست شماها به جاي او بوديد. واقعاً كه خيلي عالي مي شد! همين شماها بوديد كه به اين مرد خيانت كرديد! اگر حكومت ما به دست ترسوهايي مثل شماها اداره مي شد جز اينكه از كشور فرانسه كوچ بكنيم چه چاره اي داشتيم!»

ديگر شب شده بود و هوا سردتر، و بايد جايي را پيدا مي كردند تا شب را آنجا بمانند و اسب هاي دليجان هم براي ادامه ي راه استراحتي مي كردند. سر انجام به  قصبه اي رسيدند و به سمت مسافرخانه ي آن رفتند. آن روستا و مسافرخانه اش در تصرف پروسي ها بود. افسر آلماني جواني جلو آمد و از همه خواست كه پياده شوند. بعد افسر همه را در سالن هتل جمع كرد و به بررسي مجوز ترددشان پرداخت. اشكالي در برگه ها نبود، برگه ها را بهشان پس داد و به اتاقش رفت. مدتي گذشت تا اين كه مدير مسافرخانه، آقاي «فولان وي»، سروكله اش پيدا شد و پيغام آورد كه آن افسر جوان مي خواهد تپلي را در اتاقش ببيند. تپلي كه هيچ دليل موجهي براي اين ديدار نمي ديد از رفتن اجتناب كرد. اما يكي از آن آقايان محترمي كه همسفر او بود اصرار كرد كه برود مبادا كه برايشان مشكلي ايجاد كند. ديگران هم حرف او را تأييد كردند. تپلي هم مجبور شد به اتاق آن افسر برود. اما ده دقيقه بعد در حالي كه به افسر آلماني بد وبيراه مي گفت پيش بقيه ي همسفرانش برگشت. وقتي از او توضيح خواستند چيزي نگفت. بعد از شام و كمي بحث اتاقهايشان را انتخاب كردند و شب را همانجا ماندند. نيمه هاي شب بود كه مرد آزاديخواه به سراغ تپلي رفت تا شب را با هم خوش بگذرانند، ولي تپلي دست رد به سينه ي او زد و گفت تا وقتي كه دشمن با آنها در يك جا زندگي مي كند حاضر نيست كه چنين كاري بكند. اين حرف تا حدودي غيرت آن آزاديخواه را بيدار كرد، البته فقط تا حدودي!

صبح شد و همه آماده ي رفتن بودند كه متوجه شدند آن افسر جوان دستور داده كه جلو حركت دليجان را بگيرند. همه دلشان مي خواست بدانند كه چرا چنين دستوري داده است. سه مرد به اصطلاح از همه محترم تر و باشرف تر به اتاق افسر پروسي رفتند تا ببينند كه مشكل كار كجاست. افسر به آنها جواب درستي نداد و فقط گفت كه فعلاً بايد همانجا بمانند. آن روز را به شب رساندند و وقتي شامشان را خوردند، دوباره ديدند كه افسر پروسي پيغام فرستاده و با تپلي كار دارد. او مي خواست ببيند كه آيا تپلي نظرش عوض شده است يا نه. ديگران كنجكاو شده بودند كه بفهمند موضوع چيست. بعد از اين كه تپلي با بد و بيراه گفتن آقاي فولان وي را دست از پا درازتر روانه كرد، ديگران از او خواستند كه بگويد موضوع چيست. تپلي با عصبانيت گفت كه افسر جوان از او تقاضاي همخوابگي كرده است.  همه از طرز برخورد  تپلي با آن افسر خوش شان آمد، مخصوصاً خانمها؛ و از او حمايت كردند.

دوباره صبح شد و همه با دلخوشي بارو بنديل شان را بستند و خواستند دليجان را راه بياندازند، كه ديدند بازهم افسر جوان مانع حركت شان است. حالا ديگر مي دانستند كه گير كار كجاست. از دست تپلي كم كم داشتند دلخور مي شدند. با خود مي گفتند چه اشكالي دارد اگر نيمه هاي شب برود پيش همين افسر و قضيه حل بشود؟ كسي هم چيزي نمي فهمد. تازه مگر پيش از اين كارش چه بوده؟

بعد از ناهار براي پياده روي و هواخوري بيرون رفتند. خواهران روحاني پيش كشيش ده رفته بودند. ضمن پياده روي آقايان اشراف زاده داشتند با هم از اين صحبت مي كردند كه اين زن ِهرجايي چرا نمي رود پيش افسر پروسي تا قال قضيه كنده شود. بعد يكي پيشنهاد داد كه پياده فرار كنند، ولي كمي فكر كردند و ديدند موفق نمي شوند. غروب به هتل برگشتند و با ناراحتي شام خوردند و به اتاق هاي خودشان رفتند. صبح كه شد، همه دوباره سر ميز صبحانه حاضر شدند. ديگر حتي زنها هم تپلي را تحويل نمي گرفتند و از دستش دلخور بودند. با صداي ناقوس كليسا كه از غسل تعميد نوزادي خبر مي داد، تپلي ياد بچّه اش افتاد كه چندسالي مي شد كه پيش دهقاني گذاشته بود و سالي يك باربه ديدنش مي رفت. احساساتي شد و به بقيه گفت كه دلش مي خواهد به كليسا برود و مراسم را ببيند؛ و رفت. وقتي تپلي بعد از صبحانه از آنها جدا شد، مذاكره ي آنها براي پيدا كردن راه حل مشكل شان شروع شد. يكي گفت كه بهتر است به افسر جوان بگوييم كه فقط تپلي را نگه دارد و بگذارد بقيه بروند. اين پيغام را براي او فرستادند، ولي افسر جوان با عصبانيت نپذيرفت. خانم هاي اشراف داشتند جدا از شوهرانشان، آن طرف تر، صحبت مي كردند. يكي از آن خانم هاي اشراف با ناراحتي گفت كه چه اشكالي داشت اگر اين زن هرجايي كه با خيلي ها بوده، پيش همين افسر هم مي رفت. بيچاره حتماً نياز به تخليه ي خود دارد ديگر. به ما زنهاي شوهر دار احترام گذاشته كه از ما نخواسته اين كار را بكنيم. هر چند، فداكاري را براي اين جور مواقع گذاشته اند. بعد زنها و مردها پيش هم نشستند و نقشه اي ريختند تا هر جور شده تپلي را راضي كنند.

وقتي تپلي از كليسا برگشت از او پرسيدند كه مراسم چه طور بود؛ او هم گفت كه جالب بود و در ضمن گفت كه بد نيست آدم گاهي هم نماز بخواند. خانمها دوباره با او جفت و جور شدند تا بتوانند بعداً با خوش رويي نقشه شان را پيش ببرند و عملي كنند. سر ميز ناهار بالاخره سر صحبت را باز كردند و هر كدام براي راضي كردن او با گوشه و كنايه چيزي مي گفتند و داستان هايي را تعريف مي كردند. داستانهاي آنها همه از فداكاري زنهايي بود كه خود را به آغوش دشمن مي انداختند و اين گونه با دشمن مبارزه مي كردند و آخرش زهرشان را به آنها مي چشاندند. يكي از آنها داستان زني يهودي را گفت كه براي نجات شهر «بيت لحم» سردار دشمن را فريب داد وبا او همخوابه شد و بعد  سرش را در خواب بريد. يكي ديگر از آنها داستان زن زيبايي را گفت كه يكي از پسران پادشاه «روم» به او تجاوز كرده بود و پس از اين كه  آن زن خودكشي كرد، قيامي برپا شد و رژيم جمهوري جاي رژيم پادشاهي را گرفت. بعد يكي ديگر داستان كلئوپاترا را گفت كه با همخوابگي با سرداران دشمن همه ي آنها را شيفته ي خود مي كرد و قلمرو فراعنه را داشت تا روم هم پيش مي برد. حتي از زني نجيب زاده از اهالي انگلستان نام بردند كه تصميم گرفته بود با ناپلئون همخوابه شود تا بيماري مسري و خطرناكي را به او منتقل كند، ولي جناب ناپلئون به طور معجزه آسايي از آن مهلكه نجات پيدا كرد. بعد، از زنان فداكار ديگري نيز داستانهايي گفتند. در همه ي اين داستانها ميدان نبرد اين زنان از خود گذشته اتاق خواب افسران دشمن بود. تپلي همه ي اين ها را مي شنيد و چيزي نمي گفت.

دوباره شب شد و پيش از شام مدير مسافرخانه با پيغام افسر پروسي جلو آمد و با جواب منفي تپلي عقب رفت. سر شام دوباره مي خواستند به بهانه اي بروند سر اصل مطلب و دوباره تپلي را با توجيهاتي تحريك و تشجيع و ترغيب كنند كه در حق شان اين فداكاري را انجام بدهد. خانم كُنتس اين بار از در مذهب وارد شد و گفت كه در تاريخ افراد مذهبي بزرگي بوده اند كه حاضر بودند براي رضاي خدا هر كاري بكنند. حتي از قرباني كردن  پدر و مادر و همسر و فرزندانشان ابايي نداشتند. او مي گفت «هدف مشروع عذر موجه تشبث به طرق نامشروع است.» بعد از خواهران روحاني هم نظرشان را پرسيد. يكي از آنها گفت بله، مهم اين است كه نيت آدم خير باشد. خدا كار چنين آدمي را نيك و حسنه مي داند.

آن شب را هم  با شكست، هم در قلمرو توجيهات ملي و فرهنگي و تاريخي و هم در حيطه ي مذهبي به اتاقهايشان رفتند و به صبح رساندند. آن روز وقتي كه براي گردش بيرون رفتند آن كُنتِ به اصطلاح با شخصيت خودش را به تپلي نزديك كرد و بي مقدمه رفت سر اصل مطلب. با چرب زباني خواست به او بفهماند كه بهتر است به خواسته ي افسر پروسي تن بدهد.

شب موقع شام، تپلي سر ميز نيامده بود. آقاي فولان وي آمد و گفت كه حالش خوب نيست و براي شام نمي آيد. بعد زيرزيركي به بقيه فهماند كه او پيش افسر پروسي است. آقاي لوازو با شنيدن اين حرف چنان خوشحال شد كه همه را به نوشيدن شراب مهمان كرد. تنها آن آزاديخواه بود كه گفت كارشان شرافتمندانه نبوده است.

شب گذشت و فردا صبح همه چمدان هايشان را بسته و كنار دليجان آماده ي حركت بودند. تنها تپلي بود كه هنوز آماده نشده و نيامده بود. بعد بالاخره خود را با عجله به بقيه رساند. كسي او را تحويل نگرفت، حتي وقتي به آنها سلام گفت با حالت توهين آميزي فقط با تكان دادن سر به او جواب دادند. همه در دليجان نشستند و سعي مي كردند از او فاصله بگيرند، انگار كه او را نمي ديدند و نمي شناختند. با يكديگر از هر دري صحبت مي كردند. به او هيچ محلي نمي گذاشتند. بعد از چند ساعت موقع غذا خوردن شد. اينبار همه فرصت كرده بودن كه با خيالي آسوده براي خودشان خوراكي هاي گوناگون جمع كنند و در سبدهايشان بچينند و بياورند. تنها تپلي بود كه فرصت انجام اين كار را نداشت. چيزي براي خوردن نياورده بود. همه سبدهايشان را بازكردند و شروع كردند به خورد و خوراك. هيچ كدامشان، حتي يك لقمه هم، به تپلي تعارف نكردند. حتي به او نگاه هم نمي كردند. بغض بدجوري گلوي او را گرفته بود. خيلي سعي كرد تا جلو گريه اش را بگيرد. قطرات اشكي بي سرو صدا از گوشه چشمانش جاري شد. يكي از آنها متوجه شد، و يكي ديگر گفت كه واقعاً خجالت هم دارد! كسي نمي دانست كه اشك هاي تپلي واقعاً براي چيست. حتي آزاديخواه هم حالا طرف آنها نشسته بود. بعد از غذا كونورده  شروع كرد به خواندن سرود:

«اي عشق مقدس وطن،

بازوان انتقامجوي ما را نگاهدار و هدايت كن!

اي آزادي، آزادي عزيز،

همدوش مدافعان خود نبرد كن!»

آزاديخواه بقيه را هم مجبور كرد كه با او همصدا شوند و آن سرود را بخوانند. تپلي ديگر داشت گريه مي كرد و اين صداي گريه ي او بود كه لا به لاي صداي آنها،بند بندِ سرودشان را از هم جدا مي كرد.

تحليل:

چه گويم كه ناگفتن اش بهتر است!