دو غزل از محمدعلي بهمني
دو غزل از محمدعلي بهمني
1
تا گُل ِ غُربت نَروياند بهار از خاك جانم
با خَزان ات نيز خواهم ساخت خاكِ بي خزانم!
گرچه خشتي از تو را حتا به رؤيا هم ندارم
زير سقفِ آشنايي هات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ويرانه خواهم ماند و از خاكِ سياه اش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي من اما
جذبه اي دارم كه دنيا را به اينجا مي كشانم
نيستي شاعر كه تا معناي «حافظ» را بداني
ورنه بي هوده نمي خواندي به سوي عاقلانم
عقل يا احساس حق با چيست؟ پيش از رفتن اي خوب!
كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم
2
معجزه شد گرچه مرا معجزه باور نشود
معجزه شد معجزه اي كه بار ديگر نشود
با همه ناباوريم اين شده باورم شده
كاش كه خوش باوريم يك شبه آخر نشود
مي شود و نمي شود باور ِ ناباور ِ من
-گرمي ِ دستِ ناكسان سردي خنجر نشود
تا شده اين چنين شده، باش كه اين چنين شود
دشمن تاريخي تو با تو برادر نشود
هم قفس ِ صبور من! حوصله پر ريخت تو را
من ز تو پَركنده ترم صبر ولي پَر نشود