داستان كوتاه «زور» كه نام اصلي اش مي توانست «استفاده از زور» و حتي «فايده ي زور» تر جمه شود، به موضوعي مي پردازد كه بر سراسر زندگي انسان سايه انداخته است. انسان زوركي و اجباري به دنيا مي آيد و از همان لحظه ي اوّل با گريه مقاومت مي كند و زور مي زند تا نشان بدهد كه فطرتاً به هيچ وجه حاضر نيست كه زير بار زور برود، ولي مگر مي شود؟ بعضي ها فكر مي كنند كه زورگويي و قدرت طلبي فقط در حيطه ي سياسي قابل بحث است، و صفتي است كه فقط در ديكتاتورها و آدمهاي منفي ديده مي شود. در حالي كه همه ي ماها حتي آدمهاي مثبت و به اصطلاح موجه ديكتاتورهاي كوچكي هستيم كه در مقياسي كوچك تر به اعمال قدرتي ضعيف تر مي پردازيم، ولي براي موجه نشان دادن خودمان همان دلايلي را پيش مي كشيم كه ديكتاتوري بزرگ براي توجيه كار خود عنوان مي كند. به همين دليل، ديكتاتوري كوچك به راحتي مي تواند به ديكتاتوري بزرگ تبديل شود، فقط حوزه ي كاري و قلمرو حكومتي فرد تغييرمي كند. آيا زور گويي فرد و زمان و شرايط مناسب مي خواهد؟ به نظر شما چه كسي بايد زور بگويد؟ و به چه كسي بايد زور بگويد؟ چه وقت و تا كِي بايد زور بگويد؟ تحت چه شرايطي به او زور گفتن واجب نيست و به طرفِ او حرف زور شنيدن و خوردن؟  آيا شما هم تاكنون براي برداشتن مانعي از سر راحتان متوسل به زور شده ايد؟ چطور سعي كرده ايد كارتان را توجيه كنيد؟ آيا بايد به زور همه ي آدمها را به سمت خوبي هُل داد؟ آيا اگر كسي چيزي را نفهميد، بايد به زور به او فهماند؟ حتي با زوري كه به مرگ او منجر مي شود؟ از كجا معلوم كه او فهميده تر از خودمان نباشد؟ آيا بايد به زور به ديگران بفهمانيم كه ما فهميده تر از آنها هستيم؟ آيا براي زورگويي موجه چاره ي ديگري هم جز اين داريم كه ابتدا به زور ديگران را وادار كنيم كه قبول كنند و بگويند كه ما از خودشان فهميده تريم؟ راهي آسان تر از اين هم براي زير بار زور بردن ديگران وجود دارد؟ آيا برنده شدن در هر نوع زورآزمايي اي لذّت بخش است؟ آيا شكست در هر نوع مقاومتي، حتي وقتي از ناآگاهي و از روي كله شقي است بايد ناراحت كننده باشد؟ داستان زير را بخوانيد، ولي نه زوركي، بلكه با فكر و علاقه. نخوانيد، ويليام كارلوس ويليامز براي سؤالاتي از اين قبيل در دل داستانش پاسخ هايي را گذاشته است كه با دقت در تك تك جملات داستان به آنها مي رسيد.

داستان كوتاه «زور»

نويسنده: ويليام كارلوس ويليامز

ترجمه ي محسن سليماني

 

این بار فقط اسم مراجعین تازه ام را می دانستم، السون.  اطلاع داده بوند ‏که آقای دکتر لطفأ عجله كنيد، دختر مان سخت مريض است.

‏وقتی رسيدم مادر دختر، در را به رویم باز کرد. زنی بود چاق با نگاهی مات و در ضمن بسیار تعارفی و خپلی تمیز. فقط گفت: «دکتر شمائید؟» و راهم داد. توی خانه گفت:

‏«بایس ببخشید دکتر، بردیمش توی آشپزخانه، آخر آنجا گرمه. بعضی وقتها ‏اینجا نم داره.»

‏سر تا پای بچه خوب پوشيده بود و نشسته بود روی زانوی پدرش کنار میزآشپزخانه. پدر بچه سعی کرد نیم خیز شود که اشاره کردم راحت باشد. پالتویم را درآوردم و شروع کردم به کار. پدر و مادر بچه دستپاچه بودند و با شک و تردید به کارهای من نگاه می کردند. مثل همیشه در این مواقع این من بودم که باید می گفتم چرا بچه مریض شده و آنها بیشتر از آنچه مجبور بودند حرف نمی زدند. لابد براي همین هم داشتند سه دلار خرج دکتر می کردند.

‏بچه انگار داشت با نگاه سرد و خیره اش مرا می خورد. حالت صورتش چیزی را نشان نمی داد. جنب نمی خورد. گویا بچه ي ساکتی بود. دختر خپلی خپلی قشنگی بود و ظاهراً بنیه قوی ای داشت. صورتش برافروخته بود و نفس نفس می زد. فهميدم که بايد تبش بالا باشد. دختری بود با خرمنی از موهای بور و بسیار زیبا. قیافه اش شبیه آن عکسهایی بود که معمولا در صفحات آگهي  نشریات و یا در بخش چاپ عکس روزنامه های یکشنبه می بینیم. پدر دختر گفت:

‏«سه روزه که تب کرده. نمی دانیم چرا یک دفعه اینجوری شد. ز نم، خوب زنه دیگه، یک چیزها یی بش داد، اما افاقه نکرد. این طرفها ‏مریضی زیاد شده. ما هم گفتیم شما یک نیگاه بهش بياندازيد ببينيد چش شده.»

دست بکار شدم و  مثل همه دکترها اول شروع کردم به معاینه. آیا گلویش درد می کرد؟ پدر و مادر دختر با هم گفتند:

‏«نه... نه، خودش میگه گلویش اذیتش نمی کند.»

‏مادر دختر دنبال مطلب را گرفت و از بچه پرسيد: «گلویت درد می کند؟»

‏دختر ك جوابی نداد. حالت صورتش هم تغییری نکرد. حتی نگاه خیره اش را از من برنداشت. 

‏«شما گلویش را نگاه کردید؟»

مادره گفت: «خواستم نگاه کنم، اما نتوانستم.» اتفاقاً آن ماه چند مورد از بيماري دیفتري در مدرسه اي که دخترک به آن می رفت، دیده شده بود.  معلوم بود که ما همه نگران این موضوع بوديم، گر چه حرفی از آن به میان نیامده بود.

‏گفتم: «خوب، حالا باید اول یک نگاهی به گلویش بیاندازم.»

‏به بهترین شکلی که دکترها اغلب لبخند می زنند؛ تبسم کردم و اسم دخترک را پرسیدم. بعد گفتم:

‏«آ... ماتیلدا جون، دهنت رو باز می کنی، یک نگاه بکنم؟»

‏«خترک هیچکار نکرد. شروع کردم به نازش را کشیدن:

‏«بارك الله... زودباش ديگه دختر خوب... فقط دهنت را باز کن تا من یک نگاه بکنم.» بعد کف دستهایم را نشانش دادم و گفتم:

‏«ببین، هیچی توی دستهایم نیست. فقط می خواهم گلویت را ‏ببینم. «دهانت را باز کن ديگر...»

‏مادره دخالت کرد و گفت:

‏«واقعاً که چه آقا دکتر خوبی. ببین چه مرد خوبیه. یالا ديگر، بارک الله، هرچی آقا میگن گوش کن. اذیتت نمی کند که.»

‏با شنیدن این حرف آخری از عصبانیت دندان قروچه کردم. اگر اینها فقط این کلمه «اذیت» را به کار نمي بردند، می شد یک کاری کرد. به خودم تلقین کردم که نباید عجله کنم. خونسردی خودم را حفظ کردم د در حالیکه شمرده شمرده و آرام صحبت می کردم، دوباره رفتم طرف بچه. ‏

‏صندلی را که کمی کشيدم جلوتر تا رویش بنشینم، دخترک بی اختیار با دو تا دستهایش مثل گربه، چنگ انداخت به چشمهای من و نزدیک بود چشمهایم را درآورد. ولی به جایش، دستهایش گیر کرد به عینکم. عینکم چرخی زد توی هوا و افتاد زمین. عینک نشکست، ولی چند قدم آنطرفتر، کف آشپزخانه افتاد.

‏پدر و  مادر دخترک هول شدند با دستپاچگی تند تند معذرت خواستند. مادره دست دخترک را گرفت و در حالیکه تکانش می داد، گفت:

«چه دختربدي. ببین چیکار کردی. آقای به این خوبی... »

‏حرفش را قطع کردم و گفتم:

‏«تو را خدا دیگر به من نگو آقای خوب. من آمدم اینجا تا گلوی دخترتان را معاینه کنم که یکوقت دیفتری نگرفته باشد و احتمالا این بیماری موجب مرگش نشود طبیعیه که دخترتان این چیزها را نفهمد.»

‏بعد رو کردم به دخترک و گفتم:

‏«ببین، ما می خواهیم گلویت را معاینه کنیم. تو ديگر بزرگ شدي، بايد این چیزها را بفهمی. حالا خودت آن دهانت را باز می کنی یا ما بازش کنیم؟» دخترک همانطور ساكت نشسته بود. هيچ حركتي نكرد. حتي حالتش هم تغييري نكرد، اما اين بار نفسش به شماره افتاده بود.

كشمكش آغاز شد. مجبور بودم خودم اين كار را بكنم. براي سلامتي خودش هم كه شده بود، بايد از گلويش نمونه برداري مي كردم و مي فرستادم آزمايشگاه. اما قبل از هر كاري مسئله را كاملاً گذاشتم به عهده ي خود والدينش. برايشان توضيح دادم كه تا چه حد اين بيماري خطرناكست، اما به آنها گفتم كه اصراري ندارم كه معاينه اش كنم، البته اگر آنها مسئوليتش را بپذيرند.

مادره با تندي بچه اش را نصيحت كرد و گفت: «اگر هر چي آقاي دكتر مي گويند گوش نكني، آن وقت بايد بروي مريضخانه.»

گفتم: «واي چه مي گويند اينها!»

از وضع خودم خنده ام گرفته بود. كم كم داشت از دخترك بداخلاق خوشم مي آمد. اما والدين او در نظرم موجوداتي محقر مي آمدند. در دنباله ي كارزار، والدين بچه رفته رفته از جايگاهشان بيش تر سقوط مي كردند، له مي شدند و از تك و تا مي افتادند، ولي دخترك با آن ترسي كه از من در دل داشت، با خشمي ديوانه وار تقلا مي كرد و شكوهمندانه اوج مي گرفت.

پدر دختر همه ي تلاشش را مي كرد. مرد قوي هيكلي بود. اما محبت پدري اش، احساس شرمندگي اي كه از رفتار دخترش مي كرد و ترسي كه از صدمه ديدن دخترش داشت، موجب مي شد كه درست در موقع حساس كار، وقتي كه تقريباً چيزي نمانده بود كار تمام شود، دخترش را رها كند. آن قدر عصباني شده بودم كه مي خواستم پدر دختر را بكشم. بالاخره پدره از ترس اين كه مبادا بچه اش ديفتري گرفته باشد با اين كه خودش داشت از حال می رفت، گفت که کارم را ادامه بدهم.

‏در این حال، مادر دختر دائم پشت سر ما، عقب می رفت و جلو می آمد. دستهایش را هی پایین و بالا می برد و از ترس اینکه مبادا ‏بچه اش طوری شود بی تابی می کرد. به پدره گفتم:

‏«بنشانش جلو، روی زانوهایت. مچ های دو دستش را هم محکم بگیر.»

‏به محض اینکه پدره دستهای بچه را گرفت، دخترک جیغش بلند شد:

‏«ولم کنید، چرا اذیتم می کنید. دستهام را ول کنید. گفتم دستهام را دل کنید!»

‏دوباره جیغ دلخراش و ترسناکی کشید و گفت: «بسه ديگر، ولم کنید، آخ  مردم!»

‏مادر دختر گفت: «آقای دکتر، فکر می کنید دخترم طاقت بیاره؟»

‏مرد  به زنش گفت: «تو برو بیرون، می خواهی بگذاری بچه از مر یضی بمیره؟»

‏به مرد گفتم: «حالا خوب نگهش دار.» بعد با دست چپم سر دخترک را محكم نگهداشتم و سعی کردم با زور قاشقک را بگذارم لای دندانهایش. دخترک جانانه مقاومت می کرد. دندانهایش را ‏محکم بهم فشار می داد و نمی گذاشت کارمان را انجام بدهيم. اما من هم متقابلاً  از خشم گر گرفته بودم. سعی می کردم جلوی خودم را بگیرم، اما نمی تو انستم. می دانستم چطوری باید دهانش را ‏باز کنم تا گلویش را معاینه کنم. تمام قدرتم را بکار گرفتم. بالاخره وقتی قاشقک چوبی را گذاشتم پشت دندانهایش یعنی درست ته دهانش او يك لحظه  دهانش را باز کرد، ولی قبل از اینکه من بتوانم آن تو را ببینم، دهانش را محكم بست. نتوانستم به موقع قاشقک چوبی را درآورم. قاشقك  زیر دندانهای آسیاب او خرد شد. مادره سر دخترش داد کشید و گفت:

‏«خجالت نمي كشي جلوی آقای دكتر از اين کارها می کنی؟»

‏به مادره گفتم: «یک قاشقی که دسته اش صاف باشد، برای من  بياورید تا کار را ‏تمام کنم.»

‏از دهان دخترك خون می آمد.  زبانش را محكم گاز گرفته بود و داشت بلند بلند جیغ می کشید. حال خودش را نمي فهميد.

‏شايد بهتر بود کارم را متوقف می كردم. می رفتم و یکی دو ساعت دیگر برمی گشتم. اینطوری مسلماً بهتر بود. ولی می ترسیدم. تا آن موقع حداقل شاهد مرگ دو بچه در رختخواب بودم. آنها فقط به دلیل سهل انگاری مرده بودند.

‏احساس می کردم  که هر طور شده باید راه حلی پيدا كنم ، وگرنه دير می شد و ديگر هيچ وقت نمی تو انستم کاری کنم. بدتر از همه این بود که از فرط عصبانیت نمي تو انستم خودم را کنترل كنم. در آن لحظه آنقدر عصباني  بودم كه حتی صدمه زدن به دخترك برایم لذتبخش بود. از آزار رساندن به دخترك خوشم  می آمد. صورتم داغ شده بود.

‏همه در این مواقع به خودشان می گویند که بچه ي لوس و شرور بايد از حماقت خود در امان بماند و ديگران نيز بايد از رفتار بد او مصون باشند. اين كارها ضروريست و درست هم هست. اما خشم لجام گسيخته و احساس خجلتي كه آدم بزرگها پيش خود مي كنند- به دليل آنكه مي خواهند خود را راضي كنند- انسان را وسوسه مي كنند و بعد انسان ناخودآگاه به دنبال آنها كشيده مي شود و تا آخر مي رود.

نمي فهميدم چكار مي كنم. با يك حمله بر آرواره ها و گردن دخترك مسلط شدم و قاشق بزرگ استيل را به زور فرو كردم در دهانش تا رسيد به گلويش. دخترك عق زد. حدسمان درست بود. جفت لوزه هايش چرك كرده بود. دخترك دليرانه مقاومت كرده بود تا نگذارد رازش به دست من فاش شود. حداقل سه روز بود كه نگذاشته بود كسي از درد گلويش مطلع شود و حتي براي اينكه كسي رازش را نفهمد به والدينش هم دروغ گفته بود.

حالا او واقعاً از خشم آتش گرفته بود. قبلاً در موضع دفاعي بود، ولي حالا حمله مي كرد. سعي كرد خودش را از بغل پدرش بيرون بكشد و به من حمله كند. اشك شكست در چشمانش جمع شده بود و جايي را نمي ديد.