شعري از ويليام باتلر ييتس و دردِ دل او
شعر زير از ويليام باتلر ييتس را بخوانيد، ولي سعي نكنيد كه پرده از روي معني آن برداريد. او از اين كار بَدش مي آيد. حتي بي رودرواسي همه ي آنهايي را كه مانند من كارشان معني و بررسي شعر است ابله مي نامد. اشكالي ندارد! گاهي وقتي بزرگتر حرفي را مي زند آدم بايد پيش از آن كه ناراحت بشود، كمي فكر كند شايد حكمتي در آن است و يا حرفش چيز ديگري است و دلش از جاي ديگري پُر است؛ وگر نه اين همه آدم كه شعر مي خوانند، يا در دلشان آن را معني مي كنند و ابله مي شوند، و يا اين كار ابلهانه را عيان تر انجام مي دهند- درست عين خودِ من! مثلاً، من اگر اين شعر را براي خودم معني نمي كردم ترجمه ي زير را با همه ي درستي ها و نادرستي هايش نمي توانستم انجام بدهم. با اين حسابي كه البته ييتس براي همه باز كرده است، همه ي مترجم ها را بايد ابله دانست. البته آنهايي كه مثل من شعر هم ترجمه مي كنند، در مقام ابلهي به ارتقاء شغلي هم مي رسند. امّا، ييتس آخرش اعتراف مي كند كه چندان بدش هم نمي آيد كه گاهي حرفي را كه خودش رونداشته است صريح بيان كند، يك ابلهي بيايد و به جاي او همه جا جار بزند. دستِ كم اگر افرادي حالش را نداشته اند كه خودِ شعر را بخوانند وحسّ اش را بگيرند، معني آن را به صورت دست دوم از اين افراد مي گيرند، همين هم در اين دنياي مهجوري شعرا نعمت است و غنيمت. شعر ييتس و ترجمه ي مرا از آن بخوانيد، هنوز هم حرفهايي براي گفتن دارم.
A Coat
I made my song a coat
Covered with embroideries
Out of old mythologies
From heel to throat;
But the fools caught it,
Wore it in the world's eyes
As though they'd wrought it.
Song, let them take it,
For there's more enterprise
In walking naked.
W.B. Yeats
پوشش شعر من
بر تن شعرم لباسي بافتم
بعد با زردوزي اش آراستم
نقش هايي از اساطير كهن
روي سر تا پاي آن انداختم
عدّه اي ابله ولي آن جامه را
از تن شعرم برون آورده اند
بعد آن را بر تن خود كرده اند
پيش چشم عالم اين نابخردان
شعر را انگار آنها گفته اند
جامه ات را شعر من وا كن رها كن
هر كه بُردش تو مگو ول كن حيا كن
بي مهاباتر! از اين بهتر! چه خواهي
لخت و بي جامه بگرد اينجا صفا كن
شاعران خوششان نمي آيد كسي شعرشان را زير و رو، و دست شان را رو كند؛ بيش تر دلشان مي خواهد كه مخاطب هايشان حرف ها و برداشت هايشان را در دلشان و براي خودشان نگه دارند. گاهي فقط انتظار دارند كه مخاطب با «بَه بَه و چَه چَه» سر و ته قضيه را هم بياورد و زياد در كار شان فضولي نكند. بعضي مي گويند كه اصلاً آنچه را كه شما فكر كرده ايد و از شعرمان درآورده ايد مد نظرمان نبوده است، يا آن طوري كه شما گفته ايد نيست. بعضي مي گويند كه به فرض مثال ما يك همچين چيزهايي را مي خواستيم بگوييم، شما به چه حقّي از شعر ما پرده برداري مي كنيد و حرف هاي خودتان را هم كنار حرف ما مي گذاريد و همه جا جار مي زنيد؟ تازه، مگر خواننده هاي ديگر بوق تشريف دارند و خودشان نمي توانند بخوانند و بفهمند كه شما باد مي شويد و در آنها مي دميد تا صدايشان دربيايد؟ جوهر شعري ما را از آن درمي آوريد و تفاله اي از آن بيرون مي ريزيد كه چه بشود؟ شعر را بايد حسّ كرد. شما احساس را از شعر ما مي گيريد. ما اگر با اين زبان شما زبان ِ شعر نفهم ها مي توانستيم حرفمان را بزنيم، همين كار را مي كرديم. احساس ما با همين زبان استعاري و نمادين به سراغ ما مي آيد و ما به ناچار با همين حروف الفبا و كلمات و جملاتي كه متأسفانه شما هم فكر مي كنيد بلديد همه را از اين دل بي صاحب شده بيرون مي ريزيم و شما برمي داريد و معني اش را اينجا و آنجا بلغور مي كنيد. ايده آليست ها براي اين كه دهان شما را ببندند با اصرار مي گفتند كه ايده بر ماده سر است. يعني ايده و حسّ، مال سر ِ شاعر است و خيال نكنيد كه با مواد و مصالح حرف و واژه و كلمه گفتني شده است. سمبوليست ها خودشان را به آب و آتش زده اند تا شما را حرف حالي كنند كه اي نادان ها! اگر ما حرفمان را مي توانستيم به همين زباني كه شما مستهلك كرده ايد بزنيم، خوب همين كار را مي كرديم. حرفهاي ما كه حامل حس و عقيده ي ما هستند خودشان مي روند پشت نمادها و استعاره ها پنهان مي شوند، جوري كه گاهي خودِ ما هم از همه چيزشان سردرنمي آوريم؛ چه برسد به شما! تازه، اين را هم كه شما خوانده اي و به جان ِ خودت فهميده اي همه ي حرف و احساس ما نيست. مگر نشنيده اي فريدون مشيري مي گفت: «اگر احساس مي گنجيد در شعر، بجز خاكستر از دفتر نمي ماند»؟ شما فقط داريد كلماتي را مي بينيد و فكر مي كنيد معني اش را گرفته ايد. تازه خيلي هم هنر بكنيد مي توانيد يك كمي از معني اش را ببينيد؛ شما مگر آتش اش را مي بينيد؟ هر وقت آتش گرفتيد، بدانيد كه همه ي حسّ اش را هم گرفته ايد، آن وقت شما هم مثل ما مي شويد و چاره اي جز تكرار همين كلمات ما نخواهيد داشت.