دو غزل از اسماعيل نواب صفا
دو غزل از اسماعيل نواب صفا
1
مرغي كه هراسي ز قفس داشته باشد
خاموش از آن به كه نفس داشته باشد
بيدار شو، اي غرّه ي ايّام كه هر صبح
شام سيهي نيز ز پس داشته باشد
چابُك نرود قافله سالار جواني
گر گوش به فرياد جَرَس داشته باشد
آن نغمه گر عشق كه دمساز مسيحاست
حيف است كه آهنگ هوس داشته باشد
اي عشق بلاخيز، به غير از تو «صفا» نيز
اميد محبت به چه كس داشته باشد
2
دلي كز آتش عشقي نسوزد سوختن دارد
لبي كز عاشقي حرفي نداند دوختن دارد
از آن در آتش عشق تو گريانم كه مي دانم
ميان آب و آتش شمع محفل سوختن دارد
نياموزي چو من اي لاله رخ درس وفا هرگز
كه با خون جگر درس وفا آموختن دارد
منوّر كرده ام با شمع جانم راه جانان را
به پيش پاي جانان شمع جان افروختن دارد
«صفا» در دل به غير از مِهر مهرويان نيندوزد
كه در ويرانه ي دل گنج عشق اندوختن دارد
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر ۱۳۸۹ ساعت 12:12 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|