شعري از «توماس هاردي» با ترجمه و تحليل
محمدرضا نوشمند
Thomas Hardy(1840-1928)
The Man He Killed
“Had he and I but met
By some old ancient inn,
We should have sat us down to wet
Right many a nipperkin!
“But ranged as infantry,
And staring face to face,
I shot at him as he at me,
And killed him in his place.
“I shot him dead because_
Because he was my foe,
Just so: my foe of course he was;
That’s clear enough; although
“He thought he’d ‘list , perhaps,
Off-hand like_ just as I_
Was out of work_ had sold his traps_
No other reason why.
“Yes; quaint and curious war is!
You shoot a fellow down
You’d treat if met where any bar is,
Or help to half-a-crown.”
انساني را كه او كشت
"اگر من و او،هر جاي ديگري به هم برمي خورديم
-نزديك يك مهمانخانه ي قديمي و سنتي-
كنارهم مي نشستيم و از دستِ هم
پياله مي گرفتيم و لبي تر مي كرديم.
"امّا سرباز پياده اي بوديم- روي در روي هم-
من تيري به سوي او شليك كردم
در همان آن، كه او به سوي من
و درجا او را كشتم.
او را كشتم زيرا_
زيرا دشمن من بود،
همين جوري: البته كه دشمن من بود،
همين دليل كافي ست، هرچند
فكر مي كرد كه چون دستش خالي بود، شايد،
بايد داوطلب مي شد- مثل خودم-
كار نداشت- دار و ندارش را فروخته بود-
هيچ دليل ديگري نداشت.
"بله، جنگ چيزي ست عجايب الغرايب!
همنوعي را نقش بر زمين مي كني و مي كشي
در حالي كه اگر دَم ِ كافه اي او را مي ديدي
درجا، يكي-دو پياله اي مهمانش مي كردي.
متن اين شعر از زبان راوي اوّل شخصي است كه دارد ماجراي شركت خود در جنگ و كشتن انساني را بيان مي كند؛ ولی عنوان آن از زاویه ی سوم شخص به این حادثه نگاه می کند. شاعر برای برجسته کردن حادثه ای که اتفاق افتاده است، ابتدا با عنوانی مانند تیتر روزنامه ها، از دیدِ مردم به ظاهر قضیه نگاه می کند. افرادی که در خطّ مقدم جبهه ی جنگ نیستند، اغلب، چیزی را با واژه های «جنگ» و «جنایت» محکوم می کنند که ظاهر جنگ است آن گونه که خودشان می فهمند یا دیگران برایشان تحلیل کرده اند. مردم خیلی ساده می گویند: «سربازی سربازی را کُشت؛» و یا «انسانی انسانی را کُشت.» امّا، شاعر ظاهر قضیه را هم با تغییر ترتیب قرار گرفتن کلمات در جمله، از حالت رایج به حالتی غیرمتداول، پیچیده تر می کند. (یعنی قضاوت به این آسانی ها هم نیست!) شاعر می گوید: «انسانی را که او کُشت» این جمله برخلاف جملاتی که ورد زبان مردم است، جمله ی کاملی نیست، حتی آخرش علامت تعجب ندارد. بخش کامل کننده ی این جمله ی ناقص می تواند به این صورت به آن اضافه شود: «انسانی را که او کُشت، هر کسی می توانست باشد، مگر این که خودش زودتر کشته می شد.» هنر شاعر در این است که لازم نیست با این همه کلمه و يا حرّافی حرفش را بزند. ولی، آیا شما فکر می کنید که او غیر از این را می خواست بگوید؟ او با آوردن مفعول جمله ای معلوم به ابتدای آن و با تأکید روی آن به این روش، اوّلین قربانی جنگ را که کسی است که جانش را از دست داده معرفی می کند. قربانی دوم جنگ که فاعل فعل ِ «کشتن» است بلافاصله بعد از آن در جمله می آید.
شعر از زبان سرباز پیاده و ساده ای می گوید که: اگر با سربازی که در جنگ و در میدان نبرد رودر روی او ایستاده و به سویش شلیک کرده بود، در جای دیگری برخورد می کرد، به جای گلوله، می توانست او را یک لیوان نوشیدنی مهمان کند. از زاویه ی دید سربازي که در مرکز جنگ قرار دارد، مي توان جنگ و تلفات جاني و روحي آن را مستندتر نمایش داد. این شعر با شعار سروکار ندارد. نه می گوید که جنگ حق است، ونه شعارِ «نبايد كُشت» در آن است. جنگ واقعیتی است که هست. چه کار می شود کرد؟ همه، در شعار، طرفدار صلح اند؛ ولی کو صلح؟ درست است که همه از وقوع و وجود جنگ ناراحت اند، ولی مگر وجدان همین سربازی که مماس با جنگ زندگی می کند و می میرد این طور نیست؟
این شعر در پنج بند ارائه شده است. در بند اوّل انگار سرباز دارد مدام می گوید «ای کاش!» در بند دوم بدون تعارف می گوید «مجبور شدم.» در بند سوم برای این که کارش را توجیه کند، می گوید «زیرا_) ولی مِن و مِن می کند، برای این که خودش هم نمی داند برای قانع کردن خودش چه دلیلی بیاورد. (آدم برای قانع کردن دیگران می تواند دلیلی را سرهم کند، طوري كه آنها قبول کنند و حق را به او بدهند، و بگويند که واقعاً چاره ای نداشتی جز این که او را بکشی. امّا آدمی که وجدانش خودِ او را هم مقصر می داند به این زودیها و سادگی ها قانع نمی شود.) سرباز جوری می گوید که یقین دارد که آن سرباز دشمن اش بوده که باعث می شود، وجدان خودش هم به دشمن بودن او شکّ کند. خودش طاقت نمی آورد و با گفتن «هر چند» به این نکته فکر می کند که شاید این به اصطلاح دشمن، مانندِ خودِ او، از سر نداری و ناچاری داوطلب شده است که بجنگد. آن چه را كه با حدس و گمان در مورد آن سرباز مي گويد، در موردِ خودِ او به يقين مي توان گفت كه درست است- يعني از بيكاري و نداري مجبور شده است به ارتش ملحق شود. اگر او هم با چنين دلايلي به نيروي دشمن پيوسته باشد، پس بايد گفت كه این دو به علّت هم سرنوشت بودن، به دوست بیش تر شباهت دارند تا به دشمن. در بند پنجم، یعنی بند آخر، این سرباز سعی می کند واقعیت غیر قابل شناخت جنگ را تعریف کند. جنگ عجیب و غریب است برای این که آدم خودش دست به کارهایی می زند که از خودش تعجب می کند؛ کارهایی که در زندگی عادّی هرگز نمی خواست و یا نمی توانست انجام بدهد. در شرایط عادِی، کشتن یک انسان کاری است که آدم فکرش را نمی کند که از عهده اش بربیاید؛ ولی وقتی که آدم درگیر جنگ می شود، برای نجات خودش، به همان سادگی يي که می تواند با تعارف یک لیوان نوشیدني برای خودش دوست پیدا کند، می تواند با یک توجیه ساده كسي را دشمن ِ خود بداند بي آنكه خودش برای خودش دشمن تراشی کرده باشد؛ و او را بکُشد، بی آنکه واقعاً خواسته باشد.