مسلمان و مسلمانی!
پيش عُمَر كاسه اي پر زهر آوردند به ارمغاني. گفت «اين چه را شايد؟»
گفتند «اين براي آن باشد كه كسي را كه مصلحت نبينند كه او را آشكارا بكُشند، از اين پاره اي به او بدهند، مخفي بميرد. و اگر دشمن باشد كه به شمشير او را نتوان كُشتن، به پاره اي از اين، پنهان، او را بكُشند.»
گفت «سخت نيكو چيزي آوردي. به من دهيد كه اين را بخورم! _ كه در من دشمني هست عظيم، شمشير به او نمي رسد و در عالم از او دشمن تر مرا كسي نيست.»
گفتند «اين همه حاجت نيست كه به يك بار بخوري- از اين، ذرّه اي بس باشد. اين صد هزار كس را بس است.»
گفت «آن دشمن نيز يك كس نيست، هزار مَرده دشمن است و صد هزار كس را نگونسار كرده است.» بستد آن كاسه را، به يكبار دركشيد.
آن گروه كه آنجا بودند، جمله، به يكباره مسلمان شدند و گفتند كه «دين تو حق است.»
عمر گفت «شما همه مسلمان شديد و اين كافر هنوز مسلمان نشده است.»
از فیه و مافیه مولانا