هدف دور از دسترس نیست!
اين روزها،اغلب آدمهاي خيالاتي و خودفريب در شغلها و عناوين گوناگون با تغيير دادن شرح وظايف شغلي خودشان و جا بجا كردن اهدافِ دفتر و دستك و ميزك و ... هر چه كه در چهارچوب آن بايد انجام وظيفه كنند، دل ِ خود و اطرافيانشان را در دُورتادُور خود در چهار جهت اصلي و چند جهت فرعي خوش كرده اند كه به اهداف مورد نظر رسيده اند، آن هم زودتر از زمان پيش بيني شده! اين آدمها بدون تعارف از آن دو جهت ديگر كه يكي روبه آسمان است و ديگري رو به خاك و هر دو مسير مجازي نظر كردن به خدا و آخرت است غافلند. اين خوش خيالي ها در سيستم آموزشي دانشگاه ها كم تر از جاهاي ديگر نيست. البته گسترش اين سيستم كه با افزايش انواع و اقسام دانشگاه ها با اسامي جورواجور انجام شده است، دانشگاه را داراي چند سر عائله و نانخور زيادي كرد. شعار «فرزند كمتر زندگي بهتر» تبديل به «دانشجوي كمتر، امكانات بيش تر، آموزش بهتر» نشد. به جاي درس يك واحدي «تنظيم خانواده» كه فضاي اتاق خواب را براي دانشجوياني تشريح مي كند كه با اوضاع و احوال موجود تا مدّتي پيردختر و پيرپسر باقي مي مانند و فرصت كافي دارند كه از رسانه هاي ديگر همه چيز را به طور سمعي و بصري ياد بگيرند، بهتر است چندين دوره ي چند واحدي براي گردانندگان دانشگاهها گذاشته شود تا با انواع و اقسام پيشگيري ها از ازدياد جمعيت در دانشگاه ها جلوگيري شود و دستِ كم براي اين فرزندان نورسيده و غالباً ناخواسته شان سيسموني مناسبي تهيه كنند. «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي» يعني چي؟ يك معني اش اين است كه وسايل شستن دست را براي خوردن غذا مفصل گذاشته اند، ولي خودِ غذا كجاست؟ اين همه مقدمات و كنكور براي پذيرش و دعوت دانشجو براي تحصيل با چه امكاناتي كه مطابق شئونات اين قرن باشد؟ يك معني ديگرش با عرض معذرت اين است كه آدم بايد يك چيزي بخورد كه آخرش آفتابه به دست بگيرد و به استفاده ي معلومات و تخليه ي اضافات بپردازد. اين مدركي كه مانند آفتابه لگن از همان ابتدا، قبل از ارائه ي خوراك در دانشگاه، براي همه آماده گذاشته شده است كه بردارند و بروند، بايد با يك توجيه مناسب به دست شان داده شود. همه را توجيه مي كنند، ولي به غلط؛ با اين كه مي دانند با همين توجيه غلط خيلي ها طلبكارانه از دانشگاه مدرك مي خواهند.
در مقاطع ابتدايي دانش آموزان پاك دل و ساده دل در همان سالهاي اوّليه ي آموزشي شان وقتي آموزگاري غلطي را ناديده مي گيرد و نمره ي كامل به آنان مي دهد، فوري به او مراجعه مي كنند و مي گويند خانم يا آقاي معلم اين اشتباه مرا نديده ايد. بعد وقتي معلم مي گويد كه متوجه اشتباه شما شده بودم ولي خودم نديد گرفتم و نمره ي كامل را به شما دادم، دانش آموز باتعجب به او نگاه مي كند و مي رود. از خودش تا مدّتي مي پرسد كه «مگر مي شود!؟» بعد از مدّتي اين تعجب از بين مي رود و دانش آموز بزرگ مي شود و با همين تخفيف هاي رايج كه با شعار «هميشه حق بامشتري ست» و براي «جلب رضايت مشتري» است وارد يكي از اين دانشگاههاي جورواجور مي شود. اين بار برخلاف دوره ي ابتدايي كه نسبت به الطافِ بي مورد معلم ها معترض و متعجب بود، در كسوتِ دانشجويي، زير سبيلي رد كردن و ناديده گرفته شدن غلط ها را حق خود مي داند و هميشه طلبكار است. امّا اگر فقط يك نفر در يك سيستم تعبير غلطي از هدف و روش رسيدن به هدف و وظايف خود داشته باشد، كم كم سيستمي كه تعريف خود را از هدف تغيير نداده است، آن فرد خوش خيال را كه نيمه هاي راه از حركت مي ايستد و وانمود مي كند كه به هدف رسيده است پس مي زند. اگر اين «هدف خراب كُني» تقريباً همه گير شده باشد، آن وقت هر يك از افراد درون اين سيستم از بالا گرفته تا آن پايين كه به دربان ختم مي شود، پهلوانهاي بي يال و دُم و اِشكم دانشگاه مي شوند. هدف چرا و چگونه تغيير مي كند؟ هدف وقتي تغيير مي كند كه شاخص هاي بيروني آن از بين برود و كسي كه مي خواهد به آن هدف برسد، شاخص هايي را مطابق توانايي هاي خود تعريف كند. به ساده ترين صورت مي توان گفت كه «هدف وقتي تغيير مي كند كه آدم با خودخواهي خودش را جاي هدف بگذارد و رسيدن به اميال خود را رسيدن به هدف بداند.»
مي گويند پسر جواني در اين دنيا فقط مادر پيري داشت كه او هم از فرط پيري خانه نشين شده بود و بيرون نمي رفت. جوان روزها مي رفت و كار مي كرد و غروب به خانه مي آمد و اوّلين چيزي كه مادر از او مي پرسيد اين بود كه امروز در شهر چه خبر بود. پسر هم براي سرگرمي او از سير تا پياز قضايا را جوري تعريف مي كرد كه درست يا نادرست باورش مي شد. يك روز غروب وقتي كه پسر به خانه آمد و مادر همان سؤال هميشگي را پرسيد، پسر براي اين كه مادرش را اذيت كند گفت كه ننه جان شاه دستور داده است كه هر پيرزني را كه شوهر ندارد و مي تواند يك كيسه كاه را از زمين بلند كند و ده متر جلو ببرد شوهر بدهند. پيرزن كه هيجان زده شده بود گفت پسرجان تحقيق بكن ببين اگر روي زمين هم آن كيسه را بكشيم و جلو ببريم حساب است! حالا حكايت ماست!
وقتي تعريف دانشگاه و فضاي آموزشي و مدرس و دانشجو و سرفصل در سيستم آموزشي طوري تغيير كند كه جايي كه صبح مدرسه ي ابتدايي است، بعد از ظهر دانشگاه بشود، و كسي كه صبح داشت به عنوان حسابدار بانك، مقدمات وامي را براي بسازوبفروشي فراهم مي كرد بعد از ظهر براي اضافه كار و كسب القابِ دهن پُركن در ساختمان مدرسه ي ابتدايي استاد بشود، و سرفصل دروس و اهداف آموزشي طوري تغيير كند كه متناسب با جزوه اي باشد كه استاد شب بتواند يادبگيرد و روز درس بدهد و دانشجو آخر ترم يك شبه بتواند بخواند و با چندين ترفند درس را پاس كند، ديگر هدف را چطور مي شود تعريف كرد. يعني مي شود اهداف آموزشي را هم مانند سيبل آموزش تيراندازي چپ و راست كرد و جلو و عقب برد؟ وقتي كه با وجود اين همه پيشرفت در ابزار آموزشي و تبادل اطلاعات، كلاس تعريف اش هنوز با همان چند كلمه ي تخته و گچ و ميز و نيمكت نوشته مي شود، از دوره ي آموزش «مكتب خانه اي» فقط از اين نظر فرق كرده ايم كه ديگر روي زمين نمي نشينيم، و مُلّا اسمش شده است استاد و به جاي اين كه با تركه بچه ها را بزند و بترساند، واژه ي مشروطي را مدام پيش چشمشان مي آورد و مي كوبد توي سرشان. دانشگاهِ بدون كتابخانه ي مجهز براي دانشجو و استاد مگر مي شود؟ شده است! دانشجو مگر مي تواند بدون امكانات آموزشي لازم از دانش آموزي به دانش جويي برسد؟ رسيده است! اُستاد مگر مي شود بدون امكانات و شرايط تحقيق و اعتلاي علمي با مدرك و معلوماتِ بيست سال پيش همين طوري بي دردِسر عمري اُستاد باقي بماند؟ مانده است! چه طور به اين موفقيت ها رسيده ايم؟ ما نرسيده ايم! خودشان آمده اند به سمتِ ما! ديديم هرچه زور مي زنيم به اهدافمان نمي رسيم، اهداف را طوري تعريف كرديم كه خودشان محترمانه تشريف بياورند جلو!