قانون بقای هنر و هنرمند
در مدارس خواندن آواز سر كلاس وقتي كه معلم از دانش آموزان مي خواست اشكالي نداشت. معمولاً غير از زنگِ موسيقي، و زنگِ «مكمل» كه كارهاي فوق برنامه مانند سرود انجام مي شد، معلم ها گاهي براي تفنن از بچه هاي خوش صدا مي خواستند كه در زنگِ هنر هم كه براي خط و نقاشي بود آواز بخوانند. يادم مي آيد كه بچه هايي بودند كه با دهانشان يك خط در ميان هم ساز مي زدند و هم آواز مي خواندند. كساني مانند من نه روي آواز خواندن را داشتند، نه صدايش را، و نه هنرش را. (البته رو داشتن شرط اوّل آوازخواني است.) كساني هم كه آواز مي خواندند براي دل ِ خودشان و بچّه هاي ديگر مي خواندند، معلم فقط يك بهانه بود. براي اين كه وقتي هم كه معلم در كلاس نبود براي بچّه ها آواز مي خواندند تا واقعاً زنگ تفريح شان «تفريحي» بشود، البته اگر مبصرها مي گذاشتند. كار مبصرها معمولاً خيلي سليقه اي تر از معلم ها بود. براي اين كه آنها بچّه ها را خودي و غير خودي مي كردند. در حالي كه هر وقت، هر كسي براي آواز خواندن دست بلند مي كرد، معلم دستش را كوتاه نمي كرد. بعد از انقلاب معلم ها هم آوازخوان ها را به خودي و غيرخودي تقسيم كردند. مبصرها هم باز رو دست آنها زدند و از ميان خودي هاي معلم ها، دوباره يك تعدادي را غيرخودي كردند. هنرمند هم حسّاس، مانند زلزله نگار، با جابجايي كوچك ترين سنگ ها در اعماق زمين زود كاغذش را خط خطي مي كند و ميزان بي مهري نسبت به هنرش را ثبت مي كند. هنرمند ظريف است، مانند شيشه. كنار سنگ و سياست و هر چيزي كه قلدر است چون زود ترك برمي دارد و مي شكند بايد مراقب باشد؛ ولي اين حساسيت بيش از حد مگر مي گذارد. بي كار و بي حركت نمي تواند بماند. (بي خود نبود كه حافظ به خودش مي گفت: «تو نازك طبعي و طاقت نياري، گراني هاي مشتي دلق پوشان.» دلق پوشان و دغل بازان در هر دو سوي هنرمند منتظر نشسته اند. ولي فقط هنرشناس و هنر دوست حرمت هنرمند را به پاس هنرش نگه مي دارد، و سياستني به خرج مي دهد كه با وجود هرگونه خطايي خود و هنرش باقي بماند. اگر سياست هنري ِ خودِ هنر به سياستِ بازيچه هاي شطرنج بازان تاريخ نمي چربيد، هنر هم مانند شطرنج كيش و مات هاي مستمر داشت. حافظ شاهِ عرصه شطرنج هنرش بود كه مي گفت:
غير از هنر كه تاج سر آفرينش است
دوران هيچ سلطنتي پايدار نيست
بعضي ممكن است بگويند حافظ دارد قمپز در مي كند كه مي گويد:
ديديم شعر دلكش حافظ به مدح شاه
يك بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
ولي همين بعضي ها كه نسبت به واژه ي «شاه» آلرژي دارند بروند و در دانشكده هاي ادبيات رساله هايي را ببينند كه فقط موريانه لاي شان را باز كرده و بعد بيايند و ماندگاري حافظ را پس از گذشت اين همه پادشاه درگذشته ببينند. حافظ خود را بي نقص و خطا و گناه نمي داند، ولي منتقدِ بي هنر را هم بي غرض نمي داند كه مي گويد:
كمال سرّ محبّت ببين، نه نقص گناه
كه هر كه «بي هنر» اُفتد نظر به عيب كند
چرا اين قدر تا حافظ دور برويم. برويم سراغ «شهريار» كه همعصر و نزديك ماست. شهريار وقتي مي خواست در غزل شهرياري كند، رو نداشت و خجالت مي كشيد از تخلص «شهريار» استفاده كند. خودش مي گفت تا مدّتي بيت آخر غزلهايش را كه نشان مي دهد كه تخلص اش «شهريار» است در هيچ جا نمي خواند. امّا، بعدها اين مقام شهرياري را در غزل، هنرش به او داد؛ كدام اهل سياستي عرضه دارد اين شهرياري را از او بگيرد؟ يكي ممكن است بگويد براي چه شهريار با «سرود ايستگاه» به استقبال محمدرضا پهلوي رفت و با شعرش، از شاه فقيد تمجيد و از شاه جديد تعريف كرد و آخر سر گفت:
پادشاها شعر من جاويد دارد نام شه
شهريار جاودانم، شاعري جادو بيان
امروز مي بينيم كه چون جادو بياني شهريار فقط به اين شعر محدود نمي شد، جاودانگي او و هنرش با جاويد ماندن شاه حتي در سايه ي شعر شهريار يكي نيست. نام و نشان هنرمندان را با قلم تاريخ نمي نويسند كه هر كس هر صفحه اي از تاريخ را خواست پاره كند و نام و نشاني از آنها باقي نماند. شهريار در اواخر عمر كه در بستر احتضار بود گفت كه حافظ به خوابم آمد و گفت كه شعر مرا قرن هاست كه پس از من همچنان مي خوانند، شعر تو را هم تا قرنها پس از تو خواهند خواند. نام هنرمند با هنرش راه مي رود. اگر اينگونه نبود كه با سياست بازي و تبليغات سياسي نام و نشاني از همين چند شاعر بزرگي هم كه داريم باقي نمي ماند. در يك جناح، خيلي ها اصلاً از شهريار با آن همه عظمت و هنرش در ادبيات اسمي به ميان نمي آورند، و در جناح ديگر عدّه اي حتي مرده ي احمد شاملو را با سنگ مي زنند. از بس كه از نظر سياسي قُد هستند. هر كدام از اينها، در صفحه ي كمرنگ سياست اين دنيا يك تخم كوچك كه مي گذارند، صداي قُدقُدشان گوش عالم را مي خواهد كر كند.
محمد علي سپانلو در كتاب عارف قزويني شاعر ترانه ي ملي از پستي ها و بلندي هاي زندگي شخصي، هنري و سياسي اين خواننده و ترانه سراي بزرگ مي نويسد. از ورود او به دربار قاجار و عشق ورزي او با حداقل سه تا از دختران ناصرالدين شاه مي گويد. تصنيف «افتخار آفاق» با مطلع «افتخار همه آفاقي و هر انجمني» يادگار باقي مانده از داستان عاشقانه ي او با افتخارالسلطنه است. نشست و برخاستِ عارف و اجراي آواز براي قاجار باعث نشد كه او آزاديخواهي و مخالفت با اين خاندان وطن فروش را كنار بگذارد. امّا وقتي كه شيوه ي مبارزه ي هنرمند همسو با يكي از جريانهاي سياسي قرار مي گيرد، از اشتباهات آن جريان بي نصيب نمي ماند. سپانلو از مهاجرت عارف به تركيه و ازخوش خيالي او كه فكر مي كرد امپراتوري عثماني مي تواند به اتحاد مسلمانان و هم چنين به جنبش هاي روشنفكري در ايران كمك كند مي نويسد. «عارف پس از سرخوردگي از سياست فريب آميز تركهاي جوان» به ايران بازمي گردد. پس از كودتاي رضا خان و سرنگوني قاجار، سيد ضيا سر كار مي آيد. اقدامات مقدماتي كابينه ي سيد ضيا ، عارف را چنان تحت تأثير قرار مي دهد كه براي اين كابينه تصنيفي مي نويسد و بعدها مي گويد در صورت درست بودن اسناد مربوط به خيانت سيد ضيا، هر چه را كه به نفع او و كابينه اش گفته است پس خواهد گرفت. بيان صادقانه ي عارف براي حفظ آبروي خود ستودني است. او كه به خاطر احساسات ميهن پرستانه اش گرايشي نسبت به جرياني در سياست اين مرزوبوم پيدا كرده بود، هرگز از صفحه ي موسيقي تاريخ اين كشور پاك نشد، و هيچ هنردوستي هم به اين نتيجه نرسيد كه صفحه اي كه نام او در آن است ، نجس شده است. ترور شخصيتِ اجتماعي و هنري افراد در دوره و زمانه ي ما علمي تر و اينترنتي و ماهواره اي شده است. هرچند كه درست و دروغ هر دو با سرعت ارسال يك «اِس-اِم-اِس» و با يك «سِند تو اُل» طيرالارض مي كند، بازهم هنر ِ هنرمند براي ماندگاري او و آثارش حرفِ اوّل را مي زند. در قضاوتِ خوب و بد در هنر بايد گوشه اي بنشينيم و براي اين كه انصاف را رعايت كنيم ببينيم كه تعصب هاي بي جاي امروزي مان به جايگزيني چيزي بي خطا و با ارزش و ماندگار به جاي اين هنر و هنرمند به اصطلاح خطاكار مي شود يا نه. يقين بدانيم كه اگر هنرمندي كارش، شناسنامه اي و امضايي داشته باشد كه باطل نشدني است، با اين مدادپاكن هاي سياسي نمي توان اسم و رسم او را پاك كرد، هر چند كه براي مدّتي اين پاك كن ها دوروبر نام شان را چركي و لكه دار كنند. برخي از متخصصين تاريخ، وقتي كه به نام هنرمند و عالم و دانشمندي در تاريخ برمي خورند كه مداح شاهي و نديم ملكه اي و يا وزير حكومتي بوده اند، حرص مي خورند. آدمهايي كه خود را در يكي از ديگ هاي سياست ذوب كرده اند تا با حرارت زير ديگِ آن جوش بيايند، زود جوش مي آورند و كينه اي مي شوند. همين چند شاعر و دانشمندي هم كه هر كجا مي خواهيم دم از ايران وفرهنگ و تمدن ايراني بزنيم از نام آنها بالا مي رويم، اگر اين طرفداران «هنر براي سياست» و «سياست براي سياست» قدرتي وراي جادوي هنر در دست شان بود، ريشه ي خودشان و اثرشان را از بيخ مي زدند. حتي وقتي هنرمند با زبان ِ توانايش به عيبِ خودش اعتراف مي كند، به خاطر عشقي كه در كلامش است، محال است هرگز فراموش شود.
مرا تاعشق تعليم سخن كرد
حديثم نكته ي هر محفلي بود
مگو ديگر كه حافظ نكته دان است
كه ما ديديم و محكم جاهلي بود
هنرمندي مانند حافظ چه از خودش بد بگويد و چه خوب، دوست داشتني تر مي شود. شما بگوييد: اهل سياست هر چه از خوبي خودش بگويد و از كارهايش تعريف كند چه ريختي مي شود؟ آيا جرأت و يا عادت دارد كه از بدي هايش بگويد؟ «ژوليوس سزار» از اين غصه مي خورد كه «خوبي هاي آدمها وقتي كه مي ميرند با آنها دفن مي شود و فقط بدي هايشان روي خاك مي ماند.» ژوليوس سزار واقعي در دنياي سياست آن اقبال خوشي را كه ژوليوس سزار شكسپير در دنياي هنر دارد، نداشت.
سخن آخراین که، هنر برای حفظ حرمت خود نیازی به نوشته هایی مانند این ندارد، ولی کسی که از هنر عاریست و قبای اطلس او را قلندران حقیقت به نیم جو نمی خرند، باید یک فکری به حال خودش بکند. مولوي در فيه و مافيه لازم مي بيند كه حديثي را كه برخي از آن كج فهمي كرده اند شرح دهد. پيامبر مي فرمايد: «بدترين علما كسي است كه به زيارت اميران برود، و بهترين اميران كسي است كه به زيارت علما برود.» مولوي مي گويد: «خلقان، صورت اين سخن را گرفته اند كه نشايد كه عالِم به زيارت امير آيد، تا شرور عالمان نباشد. معني اش اين نيست كه پنداشته اند، بلكه معني اش اين است كه شر عالمان، آن كس باشد كه او مدد از اُمرا گيرد، و صلاح و سداد او به واسطه ي اُمرا باشد، و از ترس ايشان اوّل خود تحصيل به نيت آن كرده باشد كه «مرا اُمرا صِلّت دهند و حرمت دارند و منصب دهند.» مولوي اعتقاد دارد كه عالِماني وجود دارند كه چه خودشان نزد اميري بروند و چه امير نزد آنان بيايد هيچ فرقي نمي كند، چون امير به آنان نياز دارد و نه آنان به امير، هميشه بايد اين گونه ديد كه اين امير است كه به زيارت عالِم آمده است. در عالَم سياست، روال اين گونه بوده است كه سياسي ها هميشه به هنرمندان نيازداشته اند، محل فرود هنرمند فرقي نمي كند، كدام فرودگاه، در كدام شهر و در كدام كشور. نيازمند هميشه به زيارتِ اهل ناز آمده است. درهردو سو اين ديگرانند كه به هنرمندان نياز دارند، و اگر از يكي دفاع مي كنند و به ديگري مي تازند باز هم از سر نياز خودشان است. هنرمند توانا هميشه در پشت آثارش مخفي است، و هر چشمي نمي تواند او را ببيند، وگرنه هر سنگي مي توانست او را بشكند.