خطابه ي تدفين- شعري از احمد شاملو با تحليل
خطابه ي تدفين
شعري از احمد شاملو با تحليل
محمدرضا نوشمند
پیش از این که شما هم این شعر و بررسی اش را بخوانید لازم است بدانید که نظر بعضی ها این است که این بررسی افتضاح است. همیشه یک بعضی هایی وجود دارند که بررسی هایی به مذاق شان خوش نمی آید و چنین صفتی را برایش استفاده می کنند. مثلاً، افتضاح همان صفتی است که بعضی ها برای حافظِ احمد شاملو به کار برده اند و این همان واژه ای است که شاملو و شاملوها در حاشیه ی ایراد بعضی ها بر بعضی از آثار خودشان افزوده اند. معمولاً تفاوت سلیقه ها باعث تولّد «بعضی ها» می شود. خود من هم گاهی برای بعضی چیزها جزو بعضی ها هستم. احمد شاملو هم خودش یک بعضی تمام عیار برای خیلی چیزها بود. اما، حرفی که می خواهم بزنم نه برای توجیه خودم است و نه برای تطهیر شاملو و نه برای تقدس نقد ادبی، بلکه برای افزایش ظرفیت تحمل بعضی و بعضی هاست که خودمان هم جزوشان هستیم و نیز برای ایجاد تنوع در نقد و زبان نقد. یک نگاه جدید در نقد آثار ادبی این است که منقد کاری به نظر آفریننده ی اثر در مورد اثرش و معنی خاص خود او از اثرش ندارد. او آنچه را که خودش از آن اثر می گیرد منتقل می کند. حافظِ شاملو در حقیقت شاملوی حافظ است. ممکن نیست که حافظ بیاید و ادعاهای شاملو در مورد خودش را تأیید کند و قرار هم نیست که هر شاملویی حافظ خودش را خودِ خودِ حافظ بداند و مال بقیه را هیچ. حکایت من در نقد آثار شاملو و هر کس دیگری همین است. این حکایت من با آن هایی که مخالف این برسی اند نیست. حکایت خودم با خودم هم هست. خودم هم یک اثر را فقط به یک صورت و با یک نگاه نمی بینم که همیشهددر آن یک معنی را ببینم و بگویم. آنچه را که گفته ام و می گویم همه ی حرف من نیست. یکی از این من های موجود این حرف را زده است. من های دیگر با بعضی ها هم عقیده است. برخلاف روش های سنتی افراد سنتی، حالا نقد جوری انجام می شود که با خود اثر شاعر مقابل خود شاعر می ایستد و به او دهن کجی می کند. نقد نشان می دهد که اثر حرفی را زده است که شاعر منظورش نبوده است ولی حرف حالا حرف متن است نه ادعای شاعر و دار و دسته و هوادارانش. حالا دیگر این متن است که شاعر شده است و خود شاعر بیکاره و هیچ کاره است. این منقد است که از متن آن شاعری را بیرون می کشد که در آن است. سعی نمی کند آن شاعر بیرونی، مثلاً شاملو، را به متن تحمیل کند. کمی بیش تر و بهتر فکر کنید متوجه عرایضم خواهید شد. این شعر و بررسی اش را بخوانید، اگر چه افتضاح است شما افتضاح نظر ندهید:
غافلان
همسازند،
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهاي آفتاب
در هيأت زندگان
مردگانند.
وينان دل به دريا افكنانند،
به پاي دارنده ي آتش ها
زندگاني
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند،
كه تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافكنده مي گذرد.
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبكلاه درد
با جاپايي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان.
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند،
و مي ميرند.
«خطابه ي تدفين» يكي از اشعار مجموعه ي «كاشفان فروتن شوكران» است. در باره ي اين مجموعه و برخي از اشعار كتابهاي ديگرش، احمد شاملو گفته است كه آنها را به مناسبت شهادت و اعدام انقلابيون به دست جوخه هاي آتش رژيم پهلوي نوشته است. خودِ عبارت «كاشفان فروتن شوكران» در شعر «خطابه ي تدفين» استفاده شده است كه نشانه ي اهميت آن به عنوان توصيفي بسيار كوتاه از آن اعدامي ها است. منظور شاملو از «كاشفان فروتن شوكران» چيست؟ با حرفي كه در مورد اعدامي ها زده است، بايد همين ها را ما كاشفان شوكران بدانيم. شوكران گياهي است كه داراي سمّي كشنده است و مشهورترين كاربرد آن در اعدام سقراط در يونان به جرم «بي ديني» بود كه او را وادار به نوشيدن جام شوكران كردند. پس كاشفان شوكران كاشفان مرگ اند. ولي چرا شاملو واژه ي «كاشف» را براي اين اعدامي ها استفاده مي كند؟ كاشف چيزي را كه نهان است، پيدا مي كند و پرده از روي آن برمي دارد. كاشفان مرگ در حقيقت كساني اند كه مرگ را از زير خاك درمي آورند و كف دست شان مي گيرند و به همه نشان مي دهند. اينها آدمهاي فروتني هستند براي اين كه ارزشي براي تنِ خود قائل نيستند و به ظاهر تن شان در خاك فرو مي رود.
خطابه ي تدفين را احمد شاملو براي خسرو روزبه مي خوانَد. مسيحي ها هنگام دفن امواتشان كشيشي را مي آورند كه خطبه اي را مي خواند وبا پيام «از خاك به خاك» و بازگشت به سوي خدا روي مرده خاك مي ريزند و دفنش مي كنند. (در اسلام در گوش مرده تلقين مي خوانند.) خطبه ي شاملو با خطبه ي كشيش ها فرقش در اين است كه بر سر هر مرده اي نمي توان آن را خواند. اين مرده ها فرق شان با بقيه، چه در زندگي و چه در مرگ، در چيست؟ به برداشت هاي من از اين شعر توجه كنيد:
غافلان
همسازند،
تنها توفان
كودكان ناهمگون مي زايد.
شاملو واژه ي «غافلان» را براي معرفي افرادي كه از زندگي مرسوم غافل بوده و واهمه اي از مرگ نداشته اند استفاده مي كند. اين گونه افراد «همسازند» به اين دليل كه همه در زمان حيات مانند هم زيسته اند، و حالا كه نيستند نيز مانند هم هستند. توفان كه همه چيز را درهم مي شكند و به اجزاء و اشكال و اندازه هاي بسيار متفاوت از هم تقسيم مي كند، انگار كودكان جورواجوري را به دنيا مي آورد كه حتي دو تاي آنها هم شبيه به هم نيستند. توفان نبايد عامل تولّد باشد، ولي شاملو با «متناقض نمايي» سعي مي كند نشان بدهد كه چيزي كه با توفان زاده مي شود، درحقيقت، مفهوم زندگي در آن نيست، و چيزي هم كه مرگ تلقي مي شود، چه بسا سرشار از زندگي باشد.
همساز
سايه سانانند،
محتاط
در مرزهاي آفتاب
در هيأت زندگان
مردگانند.
اين افرادي كه همساز و هم آهنگ هم زندگي كرده اند و مرده اند، در خصلت سايه بودن با هم يكي شده اند. سايه ها ممكن است شكل و اندازه شان با هم يكي نباشد، ولي آمدن و رفتن شان با هم است. اينها «سايه سانانند» براي اين كه سايه ي مرگ هميشه همراهشان است. محتاط بودن شان در مرزهاي آفتاب براي اين است كه هر لحظه با رفتن خورشيد ، چه در پشت كوه و چه در پشت ابر، مانند سايه از بين مي روند. همچون زنده اي راه مي روند و زندگي مي كنند، ولي مرگ را هميشه و هر جا كه مي روند با خود دارند. اين آدمهاي «همساز» در با هم بودن براي رسيدن به هدف تا پاي مرگ به سازش رسيده اند، ولي با زندگي به اين شكل توفاني آن سازش نمي كنند. «پيش از آن كه بميرند، مرده اند.» در حقيقت مرده هايي هستند كه به ظاهر مانند افراد عادّي «زنده نمايي» مي كنند.
وينان دل به دريا افكنانند،
به پاي دارنده ي آتش ها
زندگاني دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس كه با مرگ
اين افرادِ شجاع دل را به دريا زده اند و خطر مرگ را پذيرفته اند. اين ها آتشكده ها را نگه مي دارندو حفظ مي كنند تا زندگي و ايمان ديگران گرم بماند. در زندگي، مرگ شان همواره همراهشان گام بر مي دارد و حتي مي توان گفت كه مرگ شان جلوتر از خودشان است، يعني هر لحظه امكان مردن شان بيش از زنده ماندنشان است. امّا، اين آدمها هميشه زنده اند، حتي پس از مرگ شان. بعد از مرگ شان همان قدر زنده اند كه در هنگام زندگي وقتي دوشادوش مرگ راه مي رفتند زنده بودند.
و همواره بدان نام
كه زيسته بودند،
كه تباهي
از درگاه بلند خاطره شان
شرمسار و سرافكنده مي گذرد.
«همواره بدان نام كه زيسته بودند» يعني پس از مرگ هم مردم آنها را به نام مي شناسند، و خودشان و نامشان زنده مي ماند. براي «تباهي» يا «مرگ» در خاطرشان هيچ ارزشي قائل نبودند. فكر «تباهي» كه مي آمد تا آنها را بترساند كه پاپس بگذارند، خودش شرمشار و سرافكنده از ذهن شان بيرون مي رفت.
كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي
در مجري آتشفشان ها
شعبده بازان لبخند
در شبكلاه درد
با جاپايي ژرف تر از شادي
در گذرگاه پرندگان.
كساني كه مرگي با ارزش را براي خود كشف كرده اند، چشمه اي با ارزش را، كه نماد زندگي پاك و زلال است، براي ديگران كشف كرده اند. اين تصوير موازي با تصوير رفتن در دل آتشفشان است كه شبيه آتش بازي است براي سرگرمي و شادي ديگران. و اين دو تصوير، موازي با تصوير سومي است كه در آن شعبده بازي از كلاه درد و رنجي كه خود تحمل مي كند، لبخند را بيرون مي آورد و و روي لب شاهدان نمايش خود مي گذارد. در قديم شبكلاه را در شب و موقع خواب به سر مي گذاشتند. خوابِ اين افراد، مرگ شان است و گذاشتن اين كلاه به سر نشانه ي پذيرش مرگ است، و بيرون كشيدن لبخند از آن، يعني حاصل مرگ آنها لبخند و شادي براي ديگران است. شبكلاه به جاي كلاه سياه شعبده باز، در حقيقت تصوير شبي را نشان مي دهد كه به كلاهي تيره تشبيه شده است كه اين شعبده بازان از تاريكي درون آن كبوتراني را بيرون مي آورند و آزاد مي كنند، و مسير گذر اين پرندگانِ شاد در آسمانِ آزادي، جاي پاي همين از خود گذشتگان است كه بسيار عميق تر از شادي است. براي اين كه اگر شهادت اين گونه افراد آنها را شادتر از اين پرندگانِ آزاد نمي كرد، هرگز جانشان را براي شادي كم تراز آن قرباني نمي كردند.
در برابر تندر مي ايستند
خانه را روشن مي كنند،
و مي ميرند.
شاملو پيش از اين از توفان و كودكان ناهمگونش گفته بود. حالا صحبت از تندر صحبت از همان توفان است كه با خود تباهي و مرگ را مي آورد و جاي زندگي جا مي زند. اين افرادي كه در برابر آن مي ايستند، پيش از مرگ شان با نورشان به مردم هشدار مي دهند، درست همان طوري كه صاعقه كه نور است با سرعتي بيش از سرعت تندر خودش را به مردم مي رساند و خانه هاي شان را روشن مي كند، و آنها از اين برق و روشناييِ آني مي فهمند كه تندر و توفاني در راه است. پس از آگاه كردن مردم است كه محكوم به مرگ مي شوند.