شعری که جنگ است، و جنگی که زندگی ست!
هميشه، هيچ كس طرفدار جنگ نيست، جز آن كسي كه اسلحه مي سازد، و آن كسي كه براي خريد و فروش اسلحه دلّالي مي كند، و آن كسي كه كارش تجارت اسلحه است، و آن كسي كه باج مي گيرد تا آتش بيار معركه بشود، و آن كسي كه حق و حسابي مي گيرد تا تئوري توجيه جنگ را بنويسد، و آن كسي كه حسابي براساس تئوري توجيه جنگ براي خودش در بانك هاي اين دنيا يا آن دنيا باز مي كند، و آن كسي كه تئوري توجيه جنگ او را توجيه نكرده، ولي نظريه ي انتقام و تلافي جويي را در روحيه ي خودش دارد. پس چه كسي طرفدار جنگ نيست؟ جنگ جنگ است، هميشه كه توپ و تانك ندارد. گاهي با توپ و تَشر هم مي شود جنگ كرد. فيلسوفي مي گفت كه اصلاً گفتگو در ذات خودش جنگي را پنهان كرده است، زيرا هر دو طرف با آگاهي از اختلافشان و براي اجتناب ِ از جنگِ احتمالي پاي ميز گفتگو مي نشينند. پس روي ميز گفتگو هميشه يك جنگ احتمالي نشسته است تا ببيند تكليفش چه مي شود. «ژرژ كلمانسو» مي گويد: «جنگ كردن آسان تر از صلح كردن است.»
تا به حال كسي را در عمرم نديده ام كه جنگ طلب نباشد. هر كسي زمانش كه برسد نشان مي دهد كه جنگ طلب است. فقط خروس بيچاره بدنام شده است. مگر خروس ناموس ندارد!؟ مي گويند «رابرت بايرون» براي اين كه نازي ها نه قدرت بگيرند و نه جهان را گفت: «برگذرنامه ام عنوان جنگ طلب را خواهم نوشت.» ولي من فكر مي كنم در شناسنامه ي همه ي انسانها اين عنوان قيد شده باشد. جنگ مسري است، و مانند بيماري هايي مثل آبله مرغان ، هر كسي بايد بي چون و چرا يك بار به آن دچار شود، آن هم به طور درست و حسابي. براي اين كه مي گويند اگر كسي در كودكي و نوجواني و جواني آبله مرغان نگيرد، در پيري معادل آن «زونا» را با مطالباتش يك جا تحويل مي گيرد و از درد به خودش و به ديگران مي پيچد. جنگ همه را جنگي مي كند. سينما، سينماي ِ جنگ مي شود. موسيقي، موسيقي ِ جنگ مي شود. ادبيات، ادبياتِ جنگ مي شود، آدم ِ متنفر از جنگ، آدم ِ متنفر از جنگِ جنگ مي شود و براي خودش راه مي رود و موسيقي جنگ را زمزمه مي كند:
مي گن اسبت رفيق روز جنگه
مُو مي گويُم ازو بهتر تفنگه
سواربي تفنگ هيچ كس نداره
سوار وقتي تفنگ داره سواره
تفنگِ دسته نقرُم رو فروختم
براي دل قباي ترمه دوختم
فرستادم برايم پس فرستاد
تفنگِ دسته نقرم داد و بيداد
از دست دادن ِ تفنگ در روزگار ما غصه ندارد كه، در آفريقا خيلي ها غذا ندارند بخورند، ولي تفنگ دارند؛ ولي براي چه؟ براي تنازع بقا؟
محمد تقي بهار، ملك الشعرا، قصيده اي دارد به نام «تنازع بقا»، اصطلاحي كه چارلز داروين همراه با «انتخابِ اصلح» براي توصيف سرشت طبيعي موجودات استفاده كرده بود. اين شعر را به طور كامل در اينجا مي آورم تا خودتان ببينيد كه آيا آخر جنگي كه ملك الشعرا راه مي اندازد صلحي دارد يا نه! بهار مي سرايد:
زندگي جنگ است جانا بهر جنگ آماده شو
نيست هنگام تأمل بي درنگ آماده شو
در ره ناموس و ملك و ملت و خويش و تبار
با نشاط شير و با عزم پلنگ آماده شو
بهر كام دوستان و بهر طبع دشمنان
در مقام خويش، چون شهد و شرنگ آماده شو
همچو شير سخت دندان يا عقاب تيز چنگ
تا مراد خويش را آري به چنگ، آماده شو
تا رود صيت خوشت هر سو، چو سرو آزاده باش
تا رسد آوازه ات هر جا، چو چنگ آماده باش
علم يكتا گوهر است و كاهلي كام نهنگ
تا بَري اين گوهر از كام نهنگ آماده باش
حاصل فرهنگ جز مهر و محبت هيچ نيست
تا ازين فرهنگ يابي فَرّ و هنگ آماده باش
خشم و شهوت پالهنگ گردن آزادگيست
تا ز گردن بفكني اين پالهنگ آماده باش
پاكدامن باش و ايمن ورنه با سركوب دهر
چون قميص شوخگن بهر گدنگ آماده باش
چون جوانمردان به يك رنگي مثل شو در جهان
ورنه بهر ديدن صد ريو و رنگ آماده باش
گر به گيتي علم و دانش را نجستي رنگ رنگ
تيره بختي را به گيتي رنگ رنگ آماده شو
اي پسر كسب هنر كن تا كه نام آور شوي
ور بماندي از هنرها بهر ننگ آماده شو
خيز و با ورزش برآر اين كِسوتِ زرد از بدن
ورنه چون شلتوكِ مسكين بهر دنگ آماده شو
گر نكردي بازوي خود را به ورزش همچو سنگ
اي بلورين ساق و ساعد، بهر سنگ آماده شو
ور تن ورزنده ات را ورزش جان يار نيست
چون ستوران از پي افسار و تنگ آماده شو
گر تنت بي كار و جان بي ورز و دل بي عشق ماند
همچو مسكينان به فقر و چرس و بنگ آماده شو
رستي ار با رهروان رفتي، وگر ماندي به جاي
سنگلاخ عمر را با پاي لنگ آماده شو
با رياضت مي توان زآيينه ي جان برد زنگ
تا رود يك سر از اين آيينه زنگ آماده شو
نيست ممكن پاس كشور بي كتاب و بي تفنگ
بهر كشور با كتاب و با تفنگ آماده شو
دهر در هر كار كردي مي زند زنگ خطر
پيش از آن كايد به گوشت بانگ زنگ آماده شو
تا رسي از راستكاري با سر مقصود خويش
زير اين چرخ مقوس چون خدنگ آماده شو
ساز چوگاني ز رسم مشرق و علم فرنگ
پس براي بردن گوي از فرنگ آماده شو
اين بنا آماده شد بهر تو با اين ارج و سنگ
هم تو بهر اين بنا با ارج و سنگ آماده شو
اينك اين ميدان و ورزش، عرصه ي علم و هنر
شير مردا با غريو و با غرنگ آماده شو
سال تاريخ بنا را زد رقم كلك بهار
زندگي جنگ است جانا بهر جنگ آماد ه شو
مي بينيد كه «بهار» با بيت آخر هم خيال خودش و هم ما را راحت مي كند تا بدانيم كه روي پيشاني همه ي انسانها واژه ي جنگ نوشته شده است و تاريخ را نيز با جوهر خون قربانيان جنگ نوشته اند. كمي از آن جوهر هم، به اندازه ي نوشتن اين قصيده، به كلك او گرفته است.
ملك الشعرا، معاصر با جنگ ايران و عراق نبود. در عوض، مهدي اخوان ثالث كه يكي از شاعران بزرگ هميشه ي اين مرز و بوم است و براي خودش يك «ملت الشعرا» است، معاصر با اين جنگ بود وشايسته ندانست كه با شعرش به دفاع از ايران و رزمندگانش سخن نگويد و نجنگد و ساكت بنشيند. خودش در كتاب تو را اي كهن بوم وبر دوست دارم مي نويسد كه شعر «رزمندگان ايران، به پيش» «در كيهان به همه ي رزمندگان ايران تقديم شد از ارتشي، سپاهي، بسيجي، عشاير و ديگران.» اين شعر را هم به طور كامل در اينجا مي آورم «تا نماند خردلي شكّ در دل ِ كس!»
مهدي اخوان ثالث- (م. اميد)
اي رزمگران سخت بكوبيد عرب را
هم بصره و هم كوفه و بغدادِ جَلَب را
رزمندگان ايران، به پيش
گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها
بگسلند آخر همه زنجيرها را شيرها
اين دليران ِ نكو با بد چه جنگي مي كنند
همچو جنگِ شيرها با تير و با شمشيرها
تيرهاشان باد يا ربّ، كاري و دشمن فكن
سينه هاشان ايمن از آسيبِ تيغ و تيرها
چهرهْ شان پيش از شهادت ديده ام، هم بعد از آن
بود خشم آلود و آنگه راحت آن تصويرها
ديگر اكنون از جواني مان خجالت مي كشيم
گرچه چندان بد نبودَستيم ما هم، پيرها
اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است
زيرها بس گر زبر گردد، زبرها زيرها
نامشان چون تاج ِ فخري بر سر اين كشور است
خامه ي زرّين نويسد اين به خطّ ميرها
خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
مي گذارد بر زمين زنده هم تأثيرها
اي دليران وطن، با «زنده باد ايران» به پيش
شور ِ ايمانْتان فزون تر باد و زور از شيرها
گرچه من «مَزْدُشتِيَم»، امّا به زندان نيز هم
مي گرفتم وجد و حال از شور ِ اين تكبيرها
عنترك «صدّام» را با دارودسته يْ بُزدلش
بر فراز ِ دار رقصانيم، با زنجيرها
روستا و شهر و باغ و خانه ويران مي كنند
روبهان، وانگه گريزند از نبرد شيرها
سنگدل پيرند1 و تضعيف جوانان كارشان
ريشه شان از خاك بركن، يا رب از آن زيرها
خاكِ خود را پس بگيريد، اي دليران وطن
از جهانخواران غرب و شرق و اين اكبيرها
اين دغل دونان ِ دشمن را برانيد از وطن
با قوي تر رزم ها و برترين تدبيرها
مُلكِ خوزستان و ديگر جاي ها گر شد خراب
باز آبادان شود، با بهترين تعميرها
اي جوانان، فتح ِ فرجامين بُوَد آن ِ شما
من خورم سوگند بر پيغمبران و پيرها
اين شهيدان، زخميان را بيند آيا آسمان؟
كر شود گوش ِ زمين از صيحه ي آژيرها
غم مخور «امّيد» بي شك بُگسلند آخر ز هم
گرچه مي بافند بهر شيرها زنجيرها
تهران؛ بهمن 1360
ا. مثلاً ريگان، برژنف و سران اقمارشان، حتي صدّام، همه از سنگدل پيرانند....