بزرگي ِ بزرگاني مثل «شهريار» را كوچكاني مثل من نبايد مطرح كنند، ولي چه كنم كه بزرگان، از بزرگي خودشان براي اندازه گيري بزرگي شهريار استفاده مي كنند، اين طوري او را كوچك تر نشان مي دهند و خودشان بيش تر به چشم مي آيند و شهريار مي شود تابلوي تبليغاتي آنها!

در ادبيات انگليسي، قطعه شعري است به نام «رؤياي صليب» كه به زبان انگليسي باستان است و نگارش آن را پيش از قرن  هشتم ميلادي مي دانند. برخي آن را از سروده هاي «كادمون» مي دانند و برخي آن را به «سينووُلف» نسبت داده اند. اين شعر در باره ي كسي است كه در رؤياي خود صليب مقدسي را مي بيند كه با آن  حضرت مسيح را مصلوب كرده اند. صليب كه آلوده به خون است به سخن در مي آيد كه چگونه كارش از درخت و چوب بودن به جايي كشيد كه چوبه ي دار ِ عيسي مسيح و بعد از آن نمادي براي نشان دادن عشق عيسي مسيح به پيروانش، و هم چنين عشق پيروانش نسبت به او شد.

قريحه ي اُستاد شهريار باعث شد كه او نيز چوب را به سخن درآورد. در مناظره اي كه اُستاد بين منبر و دار  ترتيب مي دهد، چوبي كه از آن منبر ساخته اند، به چوبي كه از آن چوبه ي داري ساخته اند فخر مي فروشد، و چوبه ي دار در پاسخ، آنچه را كه بايد مي گفت مي گويد تا منبر بداند كه آن چه را نشايد مي گفت نبايد مي گفت!

فَسَد العالِم  فَسَد العالَم

مناظره ي منبر و دار ، شعري از اُستاد شهريار

منبر از پشت شيشه ي مسجد

چشمش اُفتاد و ديد چوبه ي دار

عصبي گشت و غيضي و غضبي

بانگ بر زد كه اي خيانت كار

تو هم از اهل بيت ما بودي

سخت وحشي شدي و وحشت بار

نرده ي كعبه حرمتش كم بود؟

كه شُدي دار شحنه، شرم بدار

ما سرو كارمان به صلح و صلاح

تو به جُرم و جنايتت سر و كار

دار، بعد از سلام و عرض ادب

وز گناه نكرده استغفار

گفت ما نيز خادم شرعيم

صورت اخيار گير، يا اشرار

تو قلم مي زني و ما شمشير

غِلظت از ما قضاوت از سركار

تا نه فتوي دهند منبر و ميز

دار كي مي شود سر و سر دار

هر كجا پند و بند درماندند

نوبتِ دار مي رسد ناچار

منبري را كه گير و دارش نيست

همه از دور و بر كنند فرار

باز منبر فرو نمي آمد

همچنان بر خر ِ ستيزه سوار

عاقبت دار هم ز جا در رفت

رو به دَر تا كه بشنود ديوار

گفت اگر منبر تو منبر بود

كار مردم نمي كشيد به دار