قصه ي دراز زلفِ يار- بررسي غزلي از حافظ

محمدرضا نوشمند

هر چند فضولي است، ولي مجبورم براي رسيدن به معني اين شعر، وارد حلقه اي بشوم كه حافظ و دوستانش در آن جمعند. حافظ غزلش را كه مي خواند، براي «هم حلقه اي»هاي  حقيقي او همه چيزش معني دار و همه ي معني ها يش آشكار است. ولي من اين غزل را يك بار نوشتم و چندين بار خواندم تا دستِ كم به معنايي برسم كه زود از اين جمع مرا نرانند و بر زنده ي من به فتواي حافظ نماز ميت نخوانند.  شما هم پيش از آن كه تحليل مرا بخوانيد، بهتر است چند بار اين غزل را بخوانيد و خودتان را در كنار معاشران ِ حافظ  ببينيد.

معاشران گره از زلف يار باز كنيد

شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد

آيا «گره از زلف يار باز كردن» امكان پذير است؟ حافظي كه همه جا داد مي زد : «گفتم گره نگشوده ام زان طرّه تا من بوده ام،» به نظر نمي آيد كه در اين مورد ادعاي گره گشايي داشته باشد. سابقه دارد كه حافظ با چرب زباني توانسته باشد گره از ابرو و جبين يار باز كند تا با او مهربان تر شود، امّا، گرهِ زلف يار گرهِ بغچه ي نان نيست كه به اين راحتي ها باز شود و يا اصلاً بازشدني باشد. فرق اين گره با گره هاي ديگر چيست؟ فرق بين اين دو همان فرق بين زلف و كلاه گيس است! اوّلي طبيعي  و ان شاءالله دائمي است، و دومي الكي و گذرا است. حافظ براي دوستان و معاشران خود سرگرمي پيدا كرده است، اين سرگرمي فقط شبانه و براي شب نشيني نيست. اين وظيفه ي هميشگي هم مشربهاي حافظ در اين عالم پيدا است. چه سرگرمي ئي در دنيا بهتر از اين كه آدم سعي كند هر بار جوابِ يكي از پرسش هايش را در مورد آن نيمه ي پنهان هستي در صحبت با ديگران  پيدا كند؟ (از غيبت كردن و تهمت زدن كه بهتر است!) درست است كه با هر جوابِ فرضي، چندين سؤال ديگر هم در ذهن آدم قد علم مي كند، ولي قصه ي زلف يار با باز كردن گرهي و رسيدن به گره هاي ديگر دراز و درازتر مي شود؛ و شبِ قصه گو هرگز به صبح نمي رسد، براي اين كه اين شب، همان زلفِ يار و سياهي آن، همان راز پنهان اوست. اين شب خوش است و برخلاف شب هايي كه ما تجربه مي كنيم لولو خرخره ندارد. حتي روزها هم به ما به اندازه ي شب هايي كه با يار يا در سخن از يار مي گذرانيم  خوش نمي گذرد؛ براي اين كه حالا روزهاي ما هم لولوهايي دارد كه همه ي مه مه ها را با خودشان مي برند و مي خورند! (همچو حافظ به رغم مدعيان / «حرفِ» رندانه گفتنم هوس است.)

حضور خلوت اُنس است و دوستان جمعند

و اِن يكاد بخوانيد و درفراز كنيد

خلوت اُنس غير از آن كه به شب نشيني با دوستان كه همان معاشران است برمي گردد، به خلوت كردن با يار و پرداختن به اسرار زلف او نيز برمي گردد. برخي واژه ي «انسان» را برگرفته از همين واژه ي «اُنس» مي دانند و مي گويند كه «انسان طبعاً موجودي است اهل اُنس؛ وحشي و گريزان نيست.» هر كسي كه به واسطه ي محبت ديدن از كسي دست بردار ِ او نباشد و اورا هر جا كه مي رود دنبال كند، گفته مي شود كه به او اُنس و الفت گرفته است. انسان اگر لطف و نعمت خدا را درك كند، به طور فطري  به دنبال او مي رود. انسان در جستجوي اوست كه انسان بودنش را نشان مي دهد. برخي نيز عقيده دارند كه واژه ي انسان از نسيان به معني فراموشي مي آيد. اين معني درست ضدّ معني قبلي است و حاكي از نمك نشناسي انسان است. (حافظ در غزلي ديگر مي گويد: «معاشران ز حريف شبانه ياد آريد / حقوق ِ بندگي مخلصانه ياد آريد.» در اينجا، حافظ انگار معني دوم انسانيت، يعني دچار نسيان شدن را به دوستان يادآوري مي كند.) عدّه اي نيز عقيده دارند كه «اُنس» با كسي يا چيزي اشاره به آشكار و پيدا و پديدار بودن آن كس يا آن چيز است. با اين معني «انس» درست مقابل معني غيب و پنهان قرار مي گيرد. ( در قرآن مجيد «جنّ» كه غيبي و نهان است ضدّ «اِنس» معرفي مي شود.) بنابراين، از مصرع اوّل اين بيت متوجه مي شويم كه دوستاني هم مشرب كه با هم اُنس گرفته اند، دور از اغيار با هم خلوت كرده اند تا با  قصه ي زلفِ يار نشان بدهند كه دچار نسيان نشده اند. چنين جمعي بايد شكرگزار باشد از اين كه اولاً، جمع شان جمع است؛ ثانياً، حرف شان حرف است، ثالثاً، يارشان يار است؛ و رابعاً، خلوت شان خلوت است! براي چنين موهبتي بايد آدم تابلوي «و اِن يكاد» سفارش بدهد و بزند بر سر در اتاقي كه كم از عبادتگاه نيست، نه براي خريدن يك مغازه ي سه نبش براي كله پزي!

رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند

كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد

زبان موسيقي زباني است اسرار آميز، براي اين كه حرفي كه از طريق موسيقي بيان مي شود آنقدر صريح نيست كه بتوان معناي خاصّي را به آن نسبت داد. با توجه به عادتِ گوش هاي مردم در فرهنگ هاي متفاوت، هر آهنگي معني و مناسبت ويژه اي پيدا مي كند. با آهنگي كه در بعضي از ممالك براي عزاداري نواخته مي شود، در ممالك ديگر مي شود عروسي بپا كرد! در هر صورت، گوشي كه بخواهد زبان موسيقي را درك كند، همان گوش ِ هوشي است كه پيغام ِ اهل راز را مي شنود و مي فهمد. اهل ِ راز يك گام جلوترند، براي اين كه آنها موسيقي ديگري را مي نوازند  كه موسيقي افلاك است و با گوش جسماني قابل درك و با زبان قابل بيان نيست. زميني ها چاره اي ندارند جز اين كه آن را به زبان ِ رُباب و چنگ  ترجمه كنند. مي بينيد كه گره ِ زلفِ يار در اين تحليل هم قصه اش دارد درازتر مي شود!  خودِ حافظ با اين كه زبان ِ پُر رمز و رازي دارد، فقط مي تواند بخشي از انديشه ي موجود در باره ي راز ِ زلفِ يار را به زبان شعر بيان كند؛ خودش ادعا مي كند كه : «كس چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب / تا سر زلفِ سخن را به قلم شانه زدند،» مي بينيد كه نقابي را كه حافظ مي تواند بردارد، نقاب انديشه هايي است كه ديگران ريا مي ورزند و از بيانش پرهيز مي كنند، و زلفي را كه حافظ گره اش را خوب مي تواند باز كند، زلفِ سخن است، كه شانه اي به آن مي كشد و نظمي به آن مي دهد. پس، راز هستي در موسيقي پنهان افلاك است، و نواي رباب و چنگ جلوه اي از آن موسيقي  معني ناشدني. شعر حافظ يك  مرحله از رُباب و چنگ و دو مرحله از موسيقي پنهان هستي فاصله دارد و با زبان نمادين شعر بيان مي شود، كه خيلي از معاني آن با زبان معمولي قابل بيان نيست؛ و همين متني را كه پيش رويتان است و داريد مي خوانيد، خيلي نازل تر از زبان حافظ است و حقّ آن را هرگز نمي تواند آن گونه كه بايسته و شايسته است ادا كند. براي نقص بياني هر چه كه درباره غزليات حافظ نوشته ام مي خواستم غصه بخورم و در ِ اين مبحث را تخته كنم كه حافظ با  بيت بعدي نگذاشت؛ چون انگار به امثالِ من داشت مي گفت:

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطافِ كارساز كنيد

چرا بايد آدم در خلوتِ اُنس، آن هم در جمع دوستان غمگين شود؟ آدم ممكن است ناراحتي اش اين باشد كه در هم صحبتي با دوستان پرده دري كرده است و چيزهايي در مورد زلفِ يار و دركِ خودش از آن گفته كه به دوستان برخورده  و بدتعبير كرده اند و از قصه اش برايش غصه اي درست كنند.  حافظ به جان دوست سوگند مي خورد كه اگر دوست، دوست است اصلاً جاي نگراني نيست. براي اين كه اين دوستان ِ واقعي برخلافِ «مصاحب ناجنس» كه حافظ در ادامه از آن صحبت مي كند، جلوه اي از الطافِ دوستِ حقيقي اند كه اگر به الطاف او اعتمادي باشد، آدم غم به دلش راه نمي دهد.  آدم در نهايت ممكن است خدا را مانند شبان ِ مثنوي معنوي طوري  توصيف كند كه امثال ِ حضرت موسي را عصباني مي كند. موسي از دستِ شبان عصباني شد، در حالي كه خدا نسبت به شبان نظر لطف داشت و از موسي رنجيد كه چرا «بنده ي ما را زما كردي جدا.»  آدم نبايد غم داشته باشد وقتي كه مي داند:

ميان ِ عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

آدم وقتي خودش را جاي ديگري مي گذارد و مي ببيند كه با هم فرقي ندارند، به اين نتيجه مي رسد كه حرفي كه مرا ناراحت مي كند، حتماً او را هم ناراحت مي كند. اگر او با سماجت  از من قرض بخواهد، من ناراحت مي شوم؛ پس من هم اگر با او چنين كنم حق دارد ناراحت بشود. پس، بهتر است اصلاً حرفش را نزنم و بروم پي كارم! حافظ مي گويد كه عاشق بايد فرق بين خود و معشوقه اش را درك كند. بايد قبول كند كه به او نياز دارد و  هر چه در ابراز نياز سمج تر باشد عاشق تر است، همان طور كه معشوقه هر چه بيش تر ناز كند خواستني تر مي شود. ممكن است بپرسيد كه اين صحنه ي رُمانتيك چه ربطي به ابياتِ قبلي دارد. موضوع اين است كه يار با اسراري كه در زلفِ خود دارد، همه را به بازي مي گيرد، ولي همه حوصله ندارند كه بازي را ادامه بدهند. يار گاه گاهي لطف مي كند و جلوه اي  از رخسار راز آلودش را در طبيعت و پيش چشم انسان نشان مي دهد، ولي بعضي ها رويشان خيلي زياد است كه با يك  رونماي ناچيز و ناقابل مي خواهند همه چيز را ببينند. آدم بايد استعداد و چشم ديدن ِ همان چيز ِ كم را هم داشته باشد. حافظ توانست ببيند كه يكباره با تعجب پرسيد: «ناگهان پرده برانداخته اي! يعني چه!؟»  چطور مي شود مانند حافظ همين جلوه ي ظاهري يار را ديد و مقيم حرم او ماند و نرفت؟ خودِ حافظ اين گونه توصيه مي كند:

نخست موعظه ي پير صحبت اين حرف است

كه از مصاحبِ ناجنس احتراز كنيد

اين آدم ناجنس است كه كاري مي كند كه غم به جان ِ دوست بيفتد. در خلوت اُنس و در كنار دوستان و با دعاي «و اِن يكاد» نبايد در هيچ مرحله اي از قصه ي زلفِ يار نگران بود. نااُميدي و نگراني وقتي به جان ِ آدم مي افتد كه يك هم صحبتِ ناجنسي  بيايد و بگويد: «فقط داريد وقت تان را تلف مي كنيد، اين يار همه ي شما را سر كار گذاشته است.» شتربان  ناجنسي مجنون  را براي عشق ليلي ملامت مي كرد و مي گفت: «سر ِ زلفش به دست ديگران است / تو را بيهوده در صحرا دوان است،» مجنون در جوابش گفت: «ميان ِ عاشق و معشوق رمزي است / چه داند آن كه اُشتر مي چراند؟» راست مي گفت! عاشق ِ شتر كجا و عاشق ِ ليلي كجا!؟ نه خودشان از يك جنس بودند و نه عشق شان و نه صحبت شان. حافظ با «آدم ِ عشق نفهم» جور ديگري برخورد مي كند و مي گويد:

هر آن كسي كه درين حلقه نيست زنده به عشق

بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

اگر كسي خودش را هم جنس حاضران خلوتِ اُنس جا زد و وارد اين حلقه شد و از حرفهايش معلوم شد كه مصاحبي ناجنس است و مانند آن  شترچران،  شترچراني مي كند تا زندگي كند، و زندگي مي كند تا شترچراني كند، او را زنده ندانيد چون نمی فهمد عشق و عاشقی یعنی چه. علامه دهخدا در امثال و حكم نقل مي كند كه «غريبي به مازندران گوري را ديد كنده و مردماني بر آن گردآمده و در ميانه پيري گريان. از پير پرسيد بر كه مي گريي؟ گفت: بر خود كه اينك مرا به خاك سپارند. مرد متعجب از حاضران پرسيد: زنده را چگونه به گور كنيد؟ گفتند: تو غريبي و نداني كه مازندراني از اين بيش نميرد!» كسي هم كه در دنياي حافظ غريب باشد، فتواي او او را درك نخواهد كرد و متوجه نخواهد شد كه آدمي كه بدون عشق زندگي مي كند، در حقيقت دارد «مُردِگي» مي كند.

وگر طلب كند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لبِ يار ِ دلنواز كنيد

حافظ چه كرده است كه انعام مي خواهد؟ عاشقي!؟

اين چه انعامي است كه او از  لبِ يار طلب مي كند؟ با اجازه ي بزرگتره «بله» يا بوسه!؟

حافظ با نماز ميتي كه براي  «زنده ي بي عشق» خواند، حكم به مرده بودن او داد. حالا براي اثباتِ اين كه هر چه كه گفته است درست است و خودش راستي راستي «زنده به عشق» است، نياز به تأييديه دارد. شايد اين «انعام» و پاداش را درست مانند پاسخ «نَعَم» به معني «بلي» براي تأييد خود مي خواهد. و اين تأييد را از لب يار مي خواهد. (بدون شكّ حافظ نمي خواهد كه يار براي تشويق او بيايد و او را ببوسد. در عوض، ياري كه در مقام ناز است، حتي وقتي كه حافظ مي خواهد رخصت داشته باشد كه  او را ببوسد بيش تر ناز مي كند. عجالتاً، حافظ به طور نسيه براي خودش يك حرفي زده است؛ و گر نه خودش مي داند كه «جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش / نگرفته هيچ كامي جان از بدن درآيد.» ولي بايد به حافظ حق بدهيم كه حتي اگر طلب «ختم انعام» هم براي خودش مي كرد، باز هم فضيلت اش در اين بود كه از لب يار باشد!)  حافظ خودش هم مي داند كه كمي  كه چه عرض كنم! خيلي پُررويي كرده است كه ازديگران مي خواهد انعامش را از لب يار برايش بگيرند. البته اين كار را با كمي چاپلوسي انجام داده است، هر چند كه اگر يار را يارِ دلنواز هم  صدا كند درجا نمي آيد كه با لبهايش او را نوازش كند. خودش مي داند كه توقع بيجايي دارد و اين تقاضا برآورده شدني نيست.  قبلاً هم گفته بود كه : «طمع در آن لبِ شيرين نكردنم اول‍ی  / ولي چگونه مگس از پي شكر نرود؟» امّا، عرضه ي نياز، ابراز عاشقي است و باعث مي شود كه اين يارِ دلنواز گره گره  از ناز خود كم كند، و  نظر لطفي به  نياز عاشق بيندازد. همين براي حافظ كافي است، براي اين كه از دست ندادن سر ِ زلفِ يار مهم است وگرنه هر چه تعداد اين گره ها بيش تر، قصه ي او درازتر و اين شب، شبي خوش تر مي شود.