حافظ و رهايي از غصه- بررسي غزلي از حافظ
حافظ و رهايي از غصه- بررسي غزلي از حافظ
محمدرضا نوشمند
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
دست به كاري زنم كه غصه سرآيد
معلو م است كه حافظ هم آدم بي غصه اي نبود، امّا، چون با صفتي از آن صفت هايي كه ما مي شناسيم مشخص نمي كند كه غصه اش از چه نوع غصه هايي است، نمي دانيم آيا ازنوع هدفمند است كه اين روزها هم جلو پاي مردم گذاشته مي شود و يا از نوع يارانه اي است كه قدش را مي شود كوتاه كرد تا مردم بتوانند يقه اش را بگيرند. پيشينه ي حافظ نشان مي دهد كه او برخلافِ ما وقتي كه به باعث و باني غصه اش گفت: «غم تو دارم!» او هم در عوض نااُميدش نكرد و گفت: «غمت سرآيد،» و غم ِ حافظ واقعاً سرآمد و حافظ نشست پاي بساط عشرت، ولي آن هم عيش مدام نبود و حافظ رويش را زياد و صداي ناله اش را بلندتر كرد و گفت: «زمان عشرت، ديدي كه چون سرآمد؟» همين طرفش را عصباني كرد كه با تَشر به او اميد مضاعف داد و «گفتا خموش حافظ كاين غصه هم سرآيد!» ما كه از اين شانس ها كه حافظ داشت نداريم! يا توقع مان خيلي زياد است و يا طرفِ ما الكي ما را اميدوار نگه مي دارد. وقتي كه مي گوييم : «آقا! ارباب! دستِ شما درد نكند، غصه ي قبلي يك جورايي حل شد، ولي حالا ده تا غصه ي ديگر آمده است جاي آن!» مي گويد: «همين است كه هست، مي خواهي بخواه و نمي خواهي نخواه!» بناچار، براي پيدا كردن راه چاره با چشم باز تفألي به حافظ زدم و اين غزل را آوردم(!) كه در بيت اول مي گويد:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ِ ما هر چه گويد جاي هيچ اكراه نيست
و در دو بيت آخرش مي گويد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است
ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست
عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست
از اين مشورت با حافظ تئوري رهايي از غصه را ياد مي گيريم و مي فهميم كه ما هم بايد طرفمان را عوض كنيم و براي كسي بندگي كنيم كه بنده نوازي را بهتر بلد است و بساط عيشي كه مي چيند مدام است، الحمدلله! امّا، ما كجا و حافظ كجا! حافظ در حرف نماند و تصميم گرفت كه خودش دست به كار شود و لباس غصه را از تنش در بياورد. براي خلاصي از غصه چه كار بايد مي كرد؟ او مي دانست كه:
خلوتِ دل نيست جاي صحبت اغيار
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
پس، اوّل بايد دلش را صاف مي كرد. غصه كه مانند لباسي ظاهر آدم را مي پوشاند، دوخت و دوزش در دل ِ آدم صورت مي گيرد. براي پاكسازي دل چاره اي نيست جزبيرون كردن ِ همه ي عاملان غصه از دل. بايد ديو را از دل بيرون كرد تا راه براي ورود فرشته باز شود. برخلاف آنچه كه اغلب مي گويند، شيطان هميشه موجودي بوده است خوش بر و رو و خوش برخورد، خوش صدا و خوش سخن و تودل برو، كه به راحتي در دلها جا باز مي كند و دلپذير و دلنشين مي شود. چشم ما كه استعدادِ فرشته يابي و فرشته بيني ندارد، همين خصوصياتي را كه گفتم در هر كه و هر كجا كه ببيند با تعاريف ناقصي كه از فرشته ها شنيده است منطبق مي كند و در جا راه را براي آن دلگشا كه معلوم هم نيست كه فرشته ي فرشته باشد باز مي كند. شما بگوييد! اگر شيطان واقعاً به اين زشتي و بد سخني و حرف مفت زن و بي نزاكت بود، اين همه آدم را شيفته ي خودش مي كرد؟ اگر تشخيص فرشته و شيطان از هم اين قدر آسان بود، چرا اين همه آدم بي آنكه بدانند هر دو را به دلشان دعوت مي كنند و پاي صحبت اين اضداد مي نشينند؟ حالا مردم عادي به كنار! حافظ چرا؟ شناخت فرشته از شيطان خيلي سخت تر از اينها است! براي اين كه فرشته هم آن طور كه مردم فكر مي كنند، هميشه و به چشم و گوش همه زيبا و خوش سخن نمي آيد؛ چه بسا فرشته هايي كه حامل قهر خدايند و در چهره شان اخم و در صدايشان تشري ديده مي شود. حافظ مي داند كه نخست بايد اين دو را از يكديگر تشخيص بدهد و حسابشان را از هم سوا كند. با چه معياري مي تواند اين كار را بكند؟
صحبت حكّام ظلمتِ شبِ يلداست
نور ز خورشيد جوي بو كه برآيد
آدم در مصاحبت و هم نشيني با اين و آن بايد متوجه بشود كه كدام فرشته و كدام ديو است. اين كار آساني نيست، براي اين كه مردم عقل شان به چشم شان است. اين حكّام كه از سرو رويشان ظلمت مي بارد چطور هم صحبت پيدا مي كنند و حرف شان پيش مي رود؟ حكّام گاهي چشم مردم را هم مي خرند! اين آدمها بلدند چه طور شب ها را كش بياورند و روز مردم را تاريك كنند. (اخوان ثالث از واژه ي حاكم خوشش نمي آمد. او مي گفت حاكم بودن عدّه اي به معني محكوم بودن ديگران است! اين تن دادن به ظلم و سياهي نيست؟) حافظ حكّام را در كنار ديو مي گذارد كه هم صحبتي با آنها محروميت از هم صحبتي با فرشته و رسيدن به نور است. چندين قرن است كه حافظ در عمل توانسته است با غزليّاتش، حكام را از شب هاي يلدا بيرون كند و نور غزلياتش را به شبهاي يلدايي مردم بدهد. قرآن در آيات هفده و هجده سوره ي بقره مي گويد كه اين آدمهاي متقلب با ظلمت پاپيش نمي گذارند، آنها با نار كه نوري فريبنده دارد خودنمايي مي كنند: «مَثَل آنان، مَثَل كساني است كه آتشي افروختند، و چون پيرامون آنان را روشنايي داد، خدا نورشان را برد، و در ميان تاريكي هايي كه نمي بينند رهايشان كرد./ كرند، لالند، كورند؛ بنابر اين به راه نمي آيند.» اين ها حتي تاريكي را نمي بينند كه بفهمند و بدانند كه در تاريكي اند. همچنين، قرآن در آيه ي بيست و دوم سوره ي تكوير به مردمي كه سالها با محمد امين(ص) نشست و برخاست داشتند مي گويد كه اين مصاحب و همراه شما مجنون نيست. مگر مي شود كه آدم هم صحبت قديمي خود را نشناسد؟ بله، شده است. بني آدم آنقدر ساده است كه با حرف حكّامي كه شب اند و شب پرستند كورسويي را دنبال، و كسي را كه در جستجوي نور خورشيد است و از آفتاب مي گويد رها مي كند. حافظ به ما نشان مي دهد كه اغلب نمي دانيم منتظر چه چيز و چه كسي بايد باشيم:
بر در ِ اربابِ بي مروّتِ دنيا
چند نشيني كه خواجه كي به درآيد
ما فكر مي كنيم كه اگر دم ِ درِ خانه ي اربابان دنيا كه خودشان را ربّي مي دانند و مي خواهند خدايي كنند منتظر بمانيم و بالاخره دري به رويمان باز شود، درهم صحبتي و هم نشيني با آنها ما هم روزي براي خودمان ارباب و حاكمي مي شويم. آن قدر منتظر مي مانيم تا خواجه در را باز كند و چيزي به ما برسد و حتماً هم مي رسد. امّا چه چيز؟ و اگر اين اربابان دنيا راستي راستي دست و دلبازند، پس چرا بي مروتند؟ براي اين كه انتظار ما ارزش نور را دارد، ولي عاقبت دنباله روي دنيا و دنياداران گور است. اين از آن گدايي هايي است كه حافظ خوشش نمي آيد. گدايي چيز بدي نيست، مهم اين است كه كدام در را بزني. در خانه ي ديو را يا در خانه ي فرشته را! در خانه ي خواجه را يا در خانه ي خورشيد را! خواجه ي حقيقي بايد خورشيد باشد.
تركِ گدايي مكن كه گنج بيابي
از نظر رهروي كه در گذر آيد
چشم به افق دوختن و منتظر خورشيد بودن آدم را خسته مي كند، مانند گدايي كه ساعتها سر گذري مي نشيند تا چيزي عايدش شود. امّا عايدي گرفتن از خورشيد چندان معمولي نيست كه گدايش معمولي باشد. خواجه ي دنيايي زودتر در را به روي گدايش باز مي كند تا خواجه ي خورشيد! امّا بالاخره باز مي كند. هر رهرويي كه به گدايي كه پشيمان از در خانه ي خواجه اي دارد بر مي گردد توصيه مي كند كه بيش تر و محكم تر در بزن، آخرش برايت باز مي كند و به نان و نوايي مي رسي. همان قرص نان هم براي گدا گاهي گنجي است. گداي نور كه بايد صبر و حوصله اش از گداي نان زيادتر باشد. اگر خسته و تسليم شود گنج نور را از دست مي دهد. حافظ در مصرع اوّل حرفِ ديگري هم دارد، او مي گويد فكر نكن كه اگر گدايي ِ نور را ترك كني جاي ديگري به گنج بهتري خواهي رسيد.
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد
درست قبل از آيه ي هفدهم سوره ي بقره كه نور خدا را برتر از آتش بي جان و بي فروغ و موقتي ظالمان معرفي مي كند- يعني در آيه ي شانزدهم- قرآن از افرادي صحبت مي كند كه ضلالت را به بهاي و به جاي هدايت مي خرند و داد و ستدشان سودي نمي كند و هرگز هدايت يافته نيستند. حافظ مي گويد كه صالح كالاي خود را كه نور است در كنار كالاي طالح كه ظلمت است به نمايش مي گذارد. بايد ديد كه چشم مشتري آيا نور را نور مي بيند و ظلمت را ظلمت. اگر اين طور باشد كه نور علي نور است! و مشتري در جا صالح يا فرشته و كالايش نور را انتخاب مي كند. امّا كارِ انتخاب به اين آساني ها نيست. مشكل اينجاست كه ما مشتري ها با صغرا و كبراهايي كه مي چينيم، به عمد مي خواهيم با كلاه شرعي، سياه را سفيد ببينيم و بخريم تا هم دنيا را داشته باشيم و هم عقبي را. به همين خاطر بعيد نيست كه گول ظاهر برّاق كالاي طالح يا ديو بدكار را بخوريم و مشتري او بشويم. اگر عجول و سودجو بوديم و چنين غلطي كرديم كه خودمان براي خودمان ديوكي مي شويم و با يك وبلاگ و چند آگهي نمايندگي شيطان را با نام فرشته ي نور باز مي كنيم.(براي اين كه هنوز نمي دانيم كه فريب خورده ايم و يا خودمان را به ناداني مي زنيم و ادعا مي كنيم كه يا روشنفكريم و يا از روشنفكر هم بالاتر- يعني نوراني هستيم!) اگر فريب نخورديم چه؟ در اين مورد، نصيحت حافظ اين است كه:
بلبل ِ عاشق تو عمر خواه كه آخر
باغ شود سبز و شاخ ِ گل به برآيد
عمر خواستن براي اين است كه دوران صبر و اميد براي ديدن معشوق طولاني تر شود. از يك نظر مي توان گفت كه بلبل، عاشق است و گل معشوقه. دل ِ بلبل همان باغي است كه تا سبز نباشد در آن گل نمي رويد. بنابراين با بازگشت به بيت دوم غزل مي توانيم بگوييم كه دل بايد با رهايي از آتش ديو، پذيراي نور شود تا شرايط رويش گل و آمدن فرشته فراهم شود. بلبل تن به تاريكي نمي دهد و طالبِ نور است؛ براي اين كه از نور حاصل ِ نور يعني باغ ِ سبز و گل را مي خواهد. پس با اين ديد مي توان گفت كه گل و نور و فرشته با هم يكي مي شوند، و حافظ و دل و بلبل هم با هم يكي. (ز اين بيت یک معني ديگر هم در نظرم است كه زياد به اين فكر نمي كنم كه چه كساني با من در اين گونه معني كردن آن موافقند يا موافق نيستند؛ براي اين كه مانند برخي از نظريه پردازاني كه براي خواننده در شكل دادن به شعر نقش محوري قائلند، اعتقاد دارم كه بخش عمده اي از معني شعر در ذهن خواننده شكل مي گيرد و هر خواننده اي شاعرِ شعري است كه مي خواند، امّا با معنايي كه خودش در نظر دارد. ) در این معنی دیگر فکر می کنم مي شود گفت كه بلبل عمري را وراي زندگي اين دنيا بايد بخواهد تا به باغ و گلي ماندگارتر برسد. معمولاً وقتي همه ي حساب و كتاب هاي ما به اندازه ي زندگي اين دنياست به اين نتيجه مي رسيم كه شعله ي فانوس نقد بهتر از نور خورشيدِ نسيه است كه انتظار تا سحر را واجب مي كند. اصحابِ نور اصحاب باغ اند و طبق آيه ي 275 سوره ي بقره اصحاب ظلمت اصحاب نار كه فقط ظاهري مانند نور دارد.
غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر كه به ميخانه رفت بي خبر آيد
سرانجام حافظ در بيت آخر مي گويد كه چطور از دستش برآمده و آن كاري را كه بايد انجام مي داده انجام داده و از شرّ غصه خلاص شده است. حافظ مي گويد تعجبي ندارد اگر كه مي بينيد او اين دنيا را به فراموشي سپرده و از سود و ضررش غافل است، براي اين كه اگر شما هم مانند او و خيلي هاي ديگر پا به ميخانه بگذاريد و مستِ مِي شويد، انگار نه انگار كه دنيايي وجود دارد و خبري از آن است. سراغ آن نمي رويد. منظور حافظ از مي و ميخانه چيست؟ دستِ كم در همين غزل؟ در اين غزل مِي نور است و ميخانه خورشيد. فراتر از اين غزل؟ در قرآن، هم خدا نور آسمانها و زمين است، و هم قرآن نوري است كه براي هدايت انسانها نازل شده است. به نظر من، حافظي كه مي گويد هر چه را كه دارد از دولت قرآن دارد، اين رهايي از غصه را هم بايد از همان داشته باشد، تا نظر شما چه باشد؟