Rhetorical Question
به بندهايي از شعر «سرودهاي خفته» از خسرو گلسرخي و سؤالهايي كه در آن مطرح كرده است تو جه كنيد:
اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را چگونه پيوندي است با سرزمين من؟
آن كس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج؟
***
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر كرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود.
***
ثقل زمين كجاست؟
من در كجاي جهان ايستاده ام؟
با باري از فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من!
من در كجاي جهان ايستاده ام؟
غير از سؤال دوم كه خسرو گلسرخي يك جوري جوابش را در بند بعدي مي دهد، بقيه سؤالاتي هستند كه خودش هم جواب شان را نمي داند. حتي مي شود گفت كه اين سؤالات بيش تر براي بيان تعجب او از اوضاع و احوال اين سرزمين است.
در سؤال دوم وقتي كه مي گويد:
آن كس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست
در رفت و آمد حمل اين همه تاراج؟
جوابش اين است كه «نه نشكست،» و در بند بعدي جوابش را كامل مي كند و به خواننده مي فهماند كه اجنبي تاراجگر در حمل اين همه تاراج نشكست براي اين كه اين سرزمين، بي دريغ، همه را دودستي تقديمش مي كرد.
امّا، وقتي كه مي پرسد: «اين جامه ي سياه معلق را چگونه پيوندي است با سرزمين من؟» واقعاً در تعجب است و نمي داند كه چرا چنين سرنوشت سياهي براي سرزمين اش رقم خورده است. ممكن است كه خواننده چندين جواب براي اين سؤال پيش خودش در نظر گرفته باشد، و يا حتي تسليمي را كه در بند دوم آمده است عامل اين سياهي بداند، ولي «چرايي» خودِ اين تسليم بخشي از سؤال اول مي شود.
وقتي كه مي پرسد: «ثقل زمين كجاست؟» مي خواهد بگويد كه با اين اوضاع شلم شوربا، هيچ كجا. پس، جوابش در خودِ سؤال است. ولي وقتي كه مي پرسد: «من در كجاي جهان ايستاده ام؟» با آن اوضاع درهم وبرهمي كه در سؤال قبلي اش مستتر بود، بايد بگوييم كه خسرو گلسرخي احساس يك گمشده را دارد كه نمي داند كجاست و چطور مي تواند به هدفش كه خلاصي از جامه ي سياه معلق است برسد