روزه داري يا خدمتگزاري

شعري از سيد محمد حسين شهريار

اسلام و خدمت اجتماع

داشت پيغمبر در اثناي سفر

از دل صحراي سوزاني گذر

در ركابش عده اي اُشتر سوار

عدّه اي هم از سواران روزه دار

ظهر تابستان صحراي عرب

برتفيده چون درون بولهب

از تنور آفتاب نيمروز

مغز مي شد آب چون برف تموز

چهره ها در پيش روي آفتاب

چون بر آتش سيخهايي از كباب

هر كه سِترش بود و بر سر مي كشيد

كمترك زَقّوم دوزخ مي چشيد

بي عبايان كارشان بس سخت تر

روزه داران از همه بد بخت تر

خود به اُشترها حمايل مي كنند

دستها بر چهره حايل مي كنند

از تف گرما و از سوز عطش

ناخوش افتاده به حال ضعف و غش

چوب را ماند زبانها در دهن

چوب خشگي را چه ياراي سخن

سايه اي پيش آمد از يك نخلزار

امر شد آنجا فرو ريزند بار

اُشتران را تا رسد زانو به خاك

لحظه اي هم چند طي شد دردناك

روزه داران روي دوش سايرين

مي شدند از قاچ زين نقش زمين

ليك در دم از گروه بي صيام

عدّه اي كردند خدمت را قيام

سر به كف، دامان همت بر ميان

جان خود كردند وقف كاروان

خيمه ها كردند و زود افراشتند

حفره ها كندند و آب انباشتند

مشگ ها در خيمه ها پر آب شد

راكب و مركب همه سيراب شد

روزه داران را به رخ آبي زدند

خواب را بر چهره مهتابي زدند

چون برآسودند و خود را يافتند

پيش ختمي مرتبت بشتافتند

عقل كُل فرمود: اينها بي صيام

اجر را بردند با سنگ تمام

قصد شعر اينجا نه لطف و رقّت است

ژرف بين كاينجا مجال دقّت است

روزه داري با همه اجر و ثواب

پيش اين خدمت نيايد در حساب

روي دوش خلق روزه داشتن

چيست باري؟ بار خود برداشتن

هر كجا توفيق خدمت شامل است

روزه داري هديه اي ناقابل است

در نمازت گر ز معني آگهي

از عمل، داري گزارش مي دهي

گر عمل با وي مطابق نيستت

واي بر تو! پس گزارش چيستت؟

با سر ِ راهِ اجانب رُفتنت

چيست اين ايّاكَ نَعبُد گفتنت

اين عبادتها به عادت مي كني

خدمت ار كردي عبادت مي كني

حق چه توفيقش عنايت مي كند

آن كه مردم را هدايت مي كند

گر تو خلقي باسعادت مي كني

تا ابد داري عبادت مي كني