نه تنها در داستان ها، كه در زندگي نيز گاهي حادثه ي ساده اي رخ مي دهد  و پرتو درخشاني بر بخشي از واقعيت مي تاباند كه پيش از آن چندان به چشم نمي آمد و يا مورد توجه نبود. آدمي هميشه كاسه ي ذهن اش لبريز سؤال است و كاسه ي صبرش تهي از تأمل و تفكر. بايد يك چيزي بشود تا فكرش باز و قلبش آزاد شود. در عرفان، سالك باتجربه به اشاره اي تجلي نور حق را مي بيند و ديگر نمي تواند از آن روبگرداند، و در مذهب، همان مي شود كه خداوند با حضرت موسي (ع) در كوه طور كرد و شمّه اي از نور خود را بر او عرضه كرد تا دل قوي وپاي در راه او محكم دارد.

در زندگي گاهي مردم براي شناخت بزرگان و كوچكان خود راه دور و دراز و يا بيراهه اي را مي روند تا به اصطلاح آنان را بشناسند. درست يا غلط، گاهي به فداكاري بزرگي شخصيت آدمي آن گونه كه بايد شناخته شود شناخته نمي شود كه با كاري و يا يك كم كاري ِكوچك. در زندگي هميشه پرتو خدايي وجود انسان ها آنها را به يكديگر معرفي نمي كند، گاهي آن روي سگ و شيطاني آدمها بالا مي آيد و دل بريدن از هم آسان تر از آن چه مي شود كه آدم فكرش را مي كند. درست يا غلط، گاه خطاي كوچكي حقيقت بزرگي را در مورد شخصيتِ آدم برملا مي كند و ديگر سخت است كه بتواند در دل شاهدان جا باز كند و بنشيند. گاهي براي رساندن دختر و پسري به هم، خانواده ها تحقيقات مفصلي انجام مي دهند، پرونده و شجره نامه ي يكديگر را زير و رو مي كنند و از تفحص در حساب هاي بانكي و غير بانكي هم نمي گذرند، در حالي كه توجه به برخي جزئيات در نشست هاي معمولي شان با هم مي تواند گره گشاتر باشد. قهرمان صادق هدايت در يكي از داستان هايش يكباره از دختري كه همراهش بود دل مي كند و جدا مي شود، فقط به اين خاطر كه در خيابان لوازم آرايشي مردانه بدجوري توجه او را جلب كرده بود. اين طرز نگاهِ دختر كدام حقيقت را براي او آشكار و برجسته كرد كه چنين واكنشي از خود نشان داد. بدون شكّ، هر حادثه ي كوچكي براي همه يك معني را نخواهد داشت و يك جور عكس العمل نشان نمي دهند؛ خيلي ها بدون توجه از آن خواهند گذشت.  ولي فعلاً  آن كسي مهم است كه به درست يا غلط چيزي را كشف مي كند كه زندگي اش را تغيير مي دهد. صادق هدايت در داستان «مردي كه نفس اش را كشت» از جواني مي نويسد كه از همان ايّام كودكي و نوجواني دلش مي خواست از عرفان و عوالم عرفا سردربياورد. فرمول خودسازي او شده بود اين گفته ي سعدي كه «اندرون از طعام خالي دار، تا در او نور معرفت بيني.» بزرگ هم كه شد، فرهنگي شد و كم خوري و كم خواهي شعار و شيوه ي زندگي اش شد. حاج آقايي همكار او بود و معارف و احكام الهي و عرفاني را به جوانان  ياد مي داد. اگر نه براي همه، دستِ كم براي جوان فرهنگي داستان الگوي خوبي براي شناخت خدا و منبع خوبي براي رفع و رجوع مشكلات و سؤالات مذهبي شده بود. روزي جوان در خانه نشسته بود كه پرسشي در ذهن او رخنه كرد كه اگر بي جواب مي ماند پرستش درستِ حق را دچار تزلزل مي كرد. پس، جوان برخاست و در طلب پاسخ راهي خانه ي حاجي شد. جلو خانه ي حاجي مردي را ديد كه سخت بر در مي كوبيد و به حاجي و دودمانش ناسزا مي گفت. جوان جلو رفت و گفت اي مرد اين آدمي را كه به او چنين فحش و ناسزا مي گويي حاجي فلان است. آن مرد گفت من هم همين حاجي فلان ِ فلان فلان شده را مي گويم كه بيش از اين  فحش ها سزايش نيست. بعد مرد تعريف كرد كه من دختر به خانه ي حاجي به اعتماد فرستادم تا كار كند، و اكنون او را با شكم برآمده به خانه ي من برگردانده است. جوان گفت اي آقا! اشتباه مي كنيد، و چون ديد در را بر هيچكدام شان باز نمي كنند راه خانه را در پيش گرفت در حالي كه همچون فقيهي شده بود كه سهراب سپهري سر بالين او كوزه اي لبريز سؤال مي ديد. جوان به خانه برگشت و مدّتي گذشت و هنوز همان پرسش اوّل ذهن او را آزار مي داد، سرانجام پيش ِ خود،  اتفاقي را كه دم در خانه ي حاجي افتاده بود به بدخواهان مذهب و عرفان و حاجي نسبت داد و بلند شد و دوباره راه خانه ي حاجي را در پيش گرفت. اين بار خبري از هيچ مرد و نامردي دم در خانه ي حاجي نبود و در را برايش باز و او را به اتاق حاجي راهنمايي كردند. ديد حاجي سر سفره اي نشسته است كه چيزي بيش از قرص ناني و دانه اي پياز و كاسه اي آب روي آن نيست. ديد حاجي راستي راستي دارد اندرون از طعام خالي نگه مي دارد تا نور معرفت در آن گم و گور نشود. با خود گفت حتماً آن چه كه بر در خانه ي حاجي ديده بود، جز خيالي شيطاني نبود(كه آن هم متأسفانه گاهي از دروني كه از طعام خالي است بيرون مي زند.) كم كم داشت سؤالش را بر حاجي عرضه مي كرد تا حاجي او را از فضل خود به فيض برساند و روشن كند كه يك باره ديد گربه اي كبك به دندان از جانب مطبخ سردرآورده  و راه خروج از منزل را مي جويد. حاجي كه گربه را كبك به دندان ديد عصاي خود را برداشت و او را دنبال كرد. گربه بدو و حاجي بدو!  با عصا بر سر گربه مي كوفت و مي گفت گربه اي كه كبكي دو درهمي را بخواهد بدزدد، ريختن ِ خونش مباح است. جوان اين ها را كه ديد و شنيد، منتظر پاسخ سؤالش نماند و بلند شد و هر چه زودتر خود را از آن خانه بيرون انداخت!!! بعد به كافه اي رفت و با آن چه كه حاجي ها اسمش را نجاست گذاشته بودند لبي تر كرد و با زني كه اين روزها به امثال او مي گويند «بيتا» و مجهول الحال و خياباني، خوش و بشي كرد و سرآخر به خانه رفت و با خودكشي نفس خود را كشت. البته، معلوم است كه هر آدمي با ديدن چنين چيزي، چنان نمي كند و نبايد بكند كه قهرمان صادق هدايت كرد، امّا آدم هميشه گرفتار روشني ها و خاموشي هاي جزئيات رفتار و گفتار اين و آن است.  گاهي هزاران بار شمشير زدن در راه حق، آن با شخصيت آدم نمي كند كه يك بار شمشير نزدن در راه حق و برخلاف نفس با او و دنباله روان او مي كند، و نشان مي دهد كه او «بنده ي حق است و نه مأمور تن» و مي تواند ادعا كند كه «شير حقّم نيستم شير هوا / فعل من بر دين من باشد گوا.» اين چيزي است كه همه بايد بياموزند، و آنها كه در دين و سياست خود را الگوي همه مي دانند، بيشتر!