Synecdoche
گاهي آدم جزئي از چيزي را ذكر مي كند، ولي منظور اصلي اش كلّ آن است. وقتي به كسي گفته مي شود كه «برو فكر نان بكن، خربزه آبه،» منظور از «نان» در واقع كسب و كار و روزي و هر چيزي است كه اصل است، و «خربزه» به جاي هر چيزي كه فرعي و يا تفنني است قرار مي گيرد. (هرچند گاهي تشخصي اصل از فرع كار ساده اي نيست!) سياست بازها علاقه ي زيادي دارند كه براي محكوم كردن افكار، اعتقادات و مرام يكديگر به شكست جزئي از اقدامات ديگري و يا فردي كه براي طرف مقابل نقش نمادين دارد بپردازند و از آن شكست كامل آنها را نتيجه بگيرند. وقتي كسي در جواب چنين استدلالي مي گويد «از اسب افتاده ايم، از اصل كه نيفتاده ايم،» مي خواهد همين را با زبان بي زباني وقتي كه ديگر سوار آن زبان بسته نيست بگويد. مي گويد «پهلوان زنده را عشق است،» يعني فعلاً كه پس از آن مرحوم ما نماد اين فكر و عقيده هستيم و الحمدلله بر خر مراد هم سواريم. قبل از گورباچف شعار كشور شوراها اين بود كه كمونيستها بايد از نان و جان مايه بگذارند تا كمونيسم از دست نرود؛ گورباچف مي گفت كمونيسم بدون كمونيست چه فايده اي دارد، وقتي كمونيست نان ندارد بخورد تا جاني داشته باشد كه براي بقاي كمونيسم بكوشد و فدا كند، كمونيسم محكوم به نابودي است. نان داد به كمونيست ها خوردند، جان تازه اي گرفتند، امّا زير دندانشان مزه كرد و زيادي خوردند و تن پرور شدند و تلوتلو خوردند و از آن سر بام افتادند پايين، طوري كه بعضي ها معتقدند كه هم از اسب افتاده اند و هم از اصل. خودشان كه مي گويند «از اصل افتاده ايم ، از اسب كه نيفتاده ايم!!!»
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:52 توسط Mohammad Reza Nooshmand
|