اين روزها، بسياري از مردم براي رسيدن به روزي نهاده ي شان بايد خون دل بخورند، و نكته گفتن به آنها براي پرهيز از دنياطلبي كار نكته دانان نيست. كسي كه هر چه خون دل داشته است براي گرفتن حق مسلم خود خورده است، ديگر نمي توان مانند حافظ به او گفت: «خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني، آخرالامر گِل كوزه گران خواهي شد، حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني، گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس است، عيش با آدمئي چند پري زاده كني، ....» مرده را از مردن نمي توان ترساند، كسي را كه دنيا را برايش جهنم كرده اند، نمي توان هوس بهشت به سرش انداخت، گرماي آتش را ديگر تجربه كرده است. درست ترين حرف دنيا را از  عالم بي عمل نمي پذيرد. شايد در زمان حافظ مردم خوشي زده بود زير دلشان و زياده طلب شده بودند كه حافظ مي گفت: «بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني،» امّا اين روزها نمي توان از كسي كه از كم خوني رنج مي برد، انتظار اهداي خون داشت. درست است! آنها كه طلب روزي ننهاده مي كنند دارند خون مي خورند، امّا نه آن طوري كه حافظ خيال مي كرد. آنها خون مردم را در شيشه مي كنند و مثل آب مي خورند و چون كسي به كسي نيست، هم در بازار آزادند و هم از غم آزاده! زبان عرفاني حافظ را همه از بر شده ايم. حافظ مي خواهد بگويد كه غم داشتن مترادف است با افزون طلبي در دنيا، يعني «رضا به داده بده وز جبين گره بگشا؛» يعني هر چه تقدير به تو داد، بگير و راضي باش و صدايش را در نياور. از نان همين قدر كه به تو مي دهند بس است، از آب هر چه به تو دادند بگو دستتان درد نكند، اگر در خانه اي يا بي خانماني بگو «شُكر!» خانه ي اصلي ات خانه ي آخرتت است. آزادي بيش تر از اين را مي خواهي كه چه غلطي بكني؟ همين قدر كه هست تحويل بگير، ان شاءالله خيرش را ببيني! حافظ در سطح خودش درست مي گويد؛ امّا، در سطح و روزگار ما كه اخلاق و عرفان ديگر از شكل واقعي خود درآمده است، سخت مي توان مصداق عملي درستي در دور و بر خود براي آن پيدا كرد. مردم بيشتر از مذهب مانند كلاس  گريم  و طراحي لباس و بازيگري استفاده مي كنند، و مطابق سناريويي كه براي صحنه اي خاص در زندگي شان نوشته شده است آن را بكار مي گيرند. كارفرمايان زيادي هستند كه در دفتر و بالاي سرشان تابلوي «و ان يكاد» را كه با خط خوش و خوانايي نوشته شده است زده اند تا مبادا چشم بخورند و ميز و دفتر و دستك شان را از دست بدهند، ولي يك مورد هم نمي توان ديد كه زير همان تابلو  اين حديث نبوي به ظاهر ساده، امّا معيار شناخت كارفرماي مسلمان را، حتي با خطي بد و ناخوانا نوشته باشد كه «مزد كارگر را پيش از آن كه عرق بدنش خشك شود به او بدهيد.» نصب حرف رسول بر روي ديوار براي اين است كه سنت و محبت رسول از قلب پاك نشود. عطار نيشابوري در تذكرة الاولياء نقل مي كند كه روزي  حضرت محمد(ص) به اصحاب خود فرمود : «در اُمت من مردي است كه به عدد موي گوسفندان «ربيعه» و «مُضر» او را در قيامت شفاعت خواهد بود.» اصحاب نامش را پرسيدند، فرمود كه نامش «اويس» و ساكن «قرن» است. پرسيدند: «او تو را ديده است؟» فرمود كه: «به ديده ي ظاهر نه.» بعد پيامبر وصيت كرد كه پس از وفاتش عمر و علي (ع) نزد او بروند و مرقع پيامبر را به او ببخشند. پس از وفات پيامبر اين دو به سمت «قرن» راه افتادند. از مردم سراغ او را گرفتند. ابتدا مردم گفتند او را نمي شناسيم. عمر به آنان گفت مگر نمي دانيد كه صاحب شرع عليه الصّلوة و السّلام ما را از وجود او با خبر كرده است و او گزاف نگويد. بالاخره گفتند: «او از آن حقيرتر است كه اميرالمؤمنين او را طلب كند- ديوانه يي احمق است كه از خلق وحشي باشد.» كارش شترباني بود. فاروق و مرتضي او را در بيابان در حال نماز يافتند. چون حضور آنان را حس كرد، نماز كوتاه كرد و نزد آنان رفت. مرقع پيامبر به او دادند و از او خواستند اُمت محمد (ص) را دعا كند؛ چنين كرد. بعد فاروق گفت: «يا اويس چرا نيامدي تا پيغمبر را بديدي؟» گفت: «شما او را ديده ايد؟» گفتند: «بلي.» گفت: «مگر جبه ي او را ديده ايد. اگر او را ديده ايد بگوييد كه ابروي او پيوسته بود يا گشاده؟» عجب آن كه هيچ نتوانستند گفت، از هيبتي كه اويس را بود. پس گفت: «شما دوستدار محمديد؟» گفتند: «بلي.» گفت: «اگر دوستي درست بودي، آن روز كه دندان مبارك او بشكستند، چرا به حكم موافقت دندان خود نشكستيد؟ كه شرط دوستي موافقت است.» پس دهان خود بنمود. يك دندان نداشت. گفت: «من او را به صورت ناديده، دندان خود بر موافقت او بشكستم، كه موافقت از دين است.»