«آيروني» بيانگر تضادي است كه بين ظاهر و باطن يك چيز وجود دارد.  يك گفتار، يك رفتار، يك موقعيت و يا يك توقع در ظاهر چيزي را نشان مي دهد كه با منظور اصلي گوينده ي حرف و يا انجام دهنده ي عمل و يا موقعيت و توقع فرد يكي نيست. مردم در برخوردهاي روزمره شان با هم، هم در حرف هايشان گوشه و كنايه هايي وجود دارد كه نثار يكديگر مي كنند و هم در اعمالشان.

Verbal Irony

در گوشه و كنايه هاي لفظي فرد چيزي را مي گويد، و در عوض خلاف آن مد نظرش است، مثلاً، كسي به كسي مي گويد : «آفرين به غيرتت!» و شما از وضعيت موجود كه خلاف اين گفته را ثابت مي كند متوجه مي شويد كه منظورش اين است كه «تف به غيرتت بياد!»  با گوشه و كنايه زدن، گوينده  مي خواهد كه مخاطبش منظور اصلي و حرف قلبي اش  را بفهمد و متنبه شود؛ ولي در چاپلوسي فرد چيزي را مي گويد كه واقعيت ندارد، و يا اگر درست است او زيادي آب و تابش مي دهد تا خودش را براي مخاطبش شيرين كند، و نمي خواهد كه او بفهمد كه در دلش چيز ديگري است. مردم در برخورد با هم از سر رودرواسي، با گوشه و كنايه با هم صحبت مي كنند تا اگر طرفشان ناراحت شد بگويند: «فقط براي شوخي اين را گفتم؛» و يا با گستاخي اين كار را مي كنند تا اگر طرف ناراحت هم شد به روي خودشان نياورند و در عوض بگويند: «مي خواستم ببينم از رو مي روي، رو كه نيست، سنگِ پاي قزوينه!»

Situational Irony

شنيده ايد كه گاهي در مورد لباس كسي مي گويند : «لباسش به تنش گريه مي كند.» يعني اين كه نه او مال آن لباس است و نه آن لباس مال او. وقتي كه كسي در موقعيتي قرار مي گيرد كه برازنده ي او نيست و يا از سر او زياديست و اصلاً به او نمي خورد، انگار كه موقعيتش به حالش خنده و يا گريه مي كند. خنده! وقتي كه كبكش خروس مي خواند. وقتي كبك جاي خروس بنشيند و بخواند معلوم است كه يك جاي كار عيب دارد. آبدارچي اداره هيچوقت بدش نمي آيد كه جاي مديركل بنشيند. گريه! وقتي كه طوطي در دياري زندگي كند كه مقامش كم از زغن باشد. بارزترين نمونه هاي اين جابجايي ها و نابجايي ها را در ادارات مي توان ديد. بعضي ها فكر مي كنند كه وقتي آدم هميشه صفت «مؤمن و متعهد» را با خودش دارد، براي پذيرش هيچ پست و مقامي هيچ چيزي كم ندارد، ولي خيلي ها هنوز وقتي افراد با سر مي روند و بي فكر هر پست و مقامي را مي پذيرند از يكديگر مي پرسند: «اينها مؤمن به چه چيزي و متعهد به چه شخص و پيماني هستند؟»

Dramatic Irony

در داستان و نمايش گاهي شخصيتي از موضوعي آگاه نيست و كاري مي كند كه نتيجه ي اين ناآگاهي است؛ در حالي كه شخصيت هاي ديگر داستان و خوانندگان و بينندگان مي دانند موضوع چيست.  حاصل اين ناآگاهي، حرف يا رفتاري از جانب آن شخصيت و يا ديگران است كه در كمدي ها باعث خنده و در تراژدي ها باعث اندوه مخاطبين مي شود.  گاهي نيز شخصيت اصلي داستان آرزوها و انتظاراتي دارد كه فكر مي كند آنها را در كسي يا در جايي مي تواند ببيند و يا برآورده كند، در حالي كه افراد داناتر و باتجربه تر مي دانند كه از اين راه و با آن قهرمان خيالي او به جايي نمي رسد. مانند جوانهايي كه در عرصه ي سياست با نگاه معصومي كه ناشي از ناآگاهي و كم تجربگي شان است، اميدشان را به اشخاصي مي بندند كه فقط به فكر رياست و يا حكومت هستند، و فكر و عمل شان هنگامي كه از اين سوي ميز به آن سوي ميز مي روند و روي صندلي رياست جلوس مي كنند خيلي فرق مي كند. اينها به نصيحت پيراني كه مي گويند «سياست پدر و مادر ندارد و نمي شناسد» گوش نمي كنند و فكر مي كنند كه «سياست حداقل خواهر و برادر و هوادار سرش مي شود.» پيران قوم مي گويند: «نمي شود! نمي شود! نمي شود!...» جوانهايي هم كه يك نيمچه تجربه اي بدست مي آورند، دلزده مي شوند و به جاي فكر آبادي خانه، به فكر ترك خانه مي افتند، خيال مي كنند در خانه ي ديگري مي توانند قيافه ي صاحب خانه ها را بگيرند و با آنها مثل صاحب خانه و يا اهالي همان خانه رفتار مي شود، و به نصيحت آنهايي كه بهشان مي گويند «آواز دُهُل شنيدن از دور خوش است» گوش نمي كنند؛ و دير مي فهمند كه «نمي شود! نمي شود! نمي شود!»