قضيه اي كه اگر از يك زاويه به آن نگاه كنيم معني خاصي مي گيرد و مي تواند با واقعيتي جور در بيايد و درست باشد، و اگر از زاويه اي ديگر به آن نگاه كنيم معناي ديگري مي گيرد و با واقعيت قبلي ناسازگار است، ولي با واقعيتي ديگر جور در مي آيد و در مقايسه با آن معنا و مفهوم نخست ديگر نادرست است. چطور مي شود كه آدم هم دردش از دوست باشد و هم درمانش و بگويد:

بود درد مو و درمونم از دوست؟

هم وصل و هم هجرانش از او باشد و بگويد:

بود وصل مو و هجرونم از دوست؟

حتماً اگر آدم بتواند همه ي جنبه ها و زواياي زندگي را درنظر بگيرد،يك جورهايي جمع اين اضداد ممكن مي شود. شايد در زندگي ما متناقض نما در اوجش در صحبت از ريا و رياكاريها استفاده مي شود. وقتي جوري در مورد كسي صحبت مي كنيم كه انگار هم مسلمان است و هم نيست، هم انصاف دارد و هم ندارد، هم خوش قلب است و هم بدجنس، به نوعي دچار تناقض گويي مي شويم، در حالي با در نظر گرفتن همه ي ابعاد موضوع، فكر مي كنيم آن چه را كه مي گوييم حقيقت دارد. نيچه اعتقاد داشت اگر يك مسيحي براي كسي كه به يك طرف صورتش سيلي زده است، طرف ديگر صورتش را هم نگه دارد تا سيلي بزند، اين را نبايد از مهرباني او نسبت به آن شخص دانست. با زرنگي خيال مي كند هر چه خودش در اين دنيا مظلوم تر باشد و طرفش ظالم تر، در آن دنيا يك راست او را راهي بهشت مي كنند تا خوش بگذراند، در عوض طرف مقابلش را مي اندازند در جهنم و پدرش را در مي آورند، اين كجايش خوش قلبي است؟