قهرمان تراژدي دچار اشتباه و لغزشي مي شود كه براي او خيلي گران تمام مي شود. مقام و موقعيت، قدرت و حكومت و در نهايت جانش را از دست مي دهد. «شاه لير» خيال مي كرد كه اگر ثروت و سرزمين خود را بين دخترانش تقسيم كند، همچنان بر سر قدرت خواهد بود و فقط اختيار اموالش به دست ديگران است. در حالي كه با از دست دادن ثروت و سرزمين، قدرت و اختيارات پادشاهي نيز از كفش رفت. اشتباه ديگر او اين بود كه خيال مي كرد آن فرزنداني كه در دوستداري او حرّافي و افراط مي كنند، به حقيقت او را بيشتر دوست دارند. پس، هر چه را كه داشت به آنها بخشيد و ازشان خواست كه به نوبت از او پذيرايي و مراقبت كنند، غافل از اين كه با از دست دادن ثروت و قدرت، اعتبار و ابهت پدري خود را نيز نزد همه ي آنان جز يكي كه او را از ثروت و به اصطلاح محبت خود محروم كرده بود از دست داد. آن كه او را با محبت فرزندي و بدون چاپلوسي دوست داشت، هماني بود كه در نهايت از او پشتيباني مي كرد.

در زندگي اجتماعي و سياسي ما نيز گاه بزرگي ممكن است اشتباه كوچكي را انجام دهد و از چشم مردم بيافتد، البته ممكن است كك اش هم نگزد. امّا نبايد از نتيجه ي منفي آن غافل باشد. ارسطو اعتقاد داشت كه تراژدي سرگذشت بزرگان را بيان مي كند، زيرا هنگامي كه بزرگي حتي با يك نقص و يا اشتباه كوچك و يا بزرگ (همچون غرور بيجا) از مقامش مي افتد مردم بيش تر غصه مي خورند. مردم وقتي مي شنوند كه آدم ثروتمندي دچار بيماري شد و در گذشت مي گويند «حيف شد!» در حالي كه وقتي مي شنوند كه آدم فقيري را ماشين زد و كشت، مي گويند «راحت شد!» ارسطو در اشتباهات و لغزش هاي  فقرا غمنامه اي را نمي خواند تا تراژدي را در شأن آنها ببيند، فقرا با از دست دادن مهم ترين و بهترين چيزهاي زندگي شان فقط باعث خنده ي اين و آن مي توانند بشوند. تنها با درك و احساس امروزي مي توان فهميد كه «دزد دوچرخه»ي دسيكا هم در شرح غم و اندوه آدمي كم تر از «شاه لير» شكسپير نيست.