هميشه «آن چه در آينه جوان بيند، پير در خشت خام آن بيند.» جوان در آينه جواني و طراوت و زيبايي ِ بي نقص  خود را مي بيند، و پير در سيماي او خشت خامي را مي بيند كه مانده تا پخته و محكم شود. البته جواني و پيري را با سن و سال افراد نمي سنجند، بلكه با ترازوي  حوصله بايد ميزان تحمل هر كسي را در هر زمينه اي سنجيد و  بعد مشخص كرد كه در آن حوزه تا چه حد بچّه است و بچگي مي كند، و يا به بلوغ رسيده است و با حوصله تصميم گيري مي كند. به همين خاطر همه به يك نسبتي جوانيم و به نسبتي ديگر پير، گاهي جواني مي كنيم و گاهي پيري. (اين نوشته هم حاصل تضاد بين نوعي جواني و نوعي پيري در وجود نگارنده است.) يكي از وي‍‍ژگي هاي جواني اين است كه جوان دنبال هر چه و هر كه كه راه مي افتد، پرچم تعصب در يك دستش و بوق غرور در دست ديگرش است. به طرفداري جوانان از تيم هاي آبي و قرمز و زرد و ... توجه كنيد.   جوان هر چه  و هر كه را كه دوست داشته باشد برايش همه چيزش خوب است و هر چه را كه دوست نداشته باشد، همه چيزش را بد مي بيند. جوان با يك نظر عاشق مي شود، و در همان اوّلين گامي كه به سوي معشوقه برمي دارد ديوانه مي شود، و براي  اثبات عشق اش يا خودش را مي كشد يا رقيبش را. خشونت هاي اين گونه افراد لطيف در دفاع از آن چه كه دوست دارند بسيار عجيب و باور نكردني است. جوانهاي امروز هر چه لطيف تر مي شوند، خشن تر و گستاخ تر مي شوند.  فاصله و تضادي كه عشق افراطي در وجود انسان ايجاد مي كند چنين فاصله اي است كه اين سرش آن سرش را نمي تواند ببيند- فاصله ي بين لطافت و خشونت؛ و جوان با افزايش فاصله ي اين اضداد در خود جوان تر مي شود، و با كاهش فاصله ي بين آنها كم كم به پيرترها نزديك مي شود.  با محاسبه ي چنين فاصله هاي عريض و طويل در وجود جوانها مي توان گفت كه  طبع جوان ذاتاً با دمكراسي سازگار نيست. جوان چه هفده ساله و چه هفتاد ساله تا وقتي كه تحمل شنيدن حرف مخالف و حضور فرد مخالف را در دور و بر خودش نداشته باشد، فقط دارد جواني مي كند، و تجربه به او نشان خواهد داد كه براي اين كه ظرفيت پذيرش مخالف را داشته باشد بايد تعصب و غرورش را با تجربه تنظيم كند. همين كار هم حوصله اي مي خواهد گاهي فراتر از حدّ جواني. در گذشته، وقتي پيرها از منبر پند و امثال سياسي بالا مي رفتند، تا جوانها را نسبت به حركات و تحركات سياسي و اجتماعي شان آگاه كنند، جوان تر ها با حوصله ي بيش تر آنجا مي نشستند و با ديدن سيماي پيرها فكري به حال جواني خود مي كردند. ولي حالا وضع فرق مي كند. در گذشته وقتي پيري به جواني مثلاً مي گفت : «اي جوان تو هنوز كم تجربه اي، تو هنوز روي زمين سفت نشاشيده اي،» جوان مي نشست و گوش مي كرد تا ببيند كه وقتي كه اين پير روي زمين سفت شاشيده چه اتفاقي برايش افتاده است و منظورش چيست. امّا، حالا هنوز حرف پير تمام نشده جوان مي پرد وسط حرفش و مي گويد: «چرا؟ من هم روي زمين سفت شاشيده ام!» و پير مجبور مي شود كه بگويد: «خوب؟ بعدش چه شد؟ چه كار كردي؟» جوان مي گويد: «هيچي آقا، مجبور شدم طهارت بگيرم.» و پير مي گويد : «طهارت که جای خود دارد،امروز هم ديدم داشتي سرپا، روي زمين سفت مي شاشيدي!  بهتر بود همان دفعه ي اوّل قبل از طهارت عبرت مي گرفتي!» (با عرض معذرت براي ارائه ي اين ادبيات بي ادبانه ي ناتورآليستي!)