هميشه بعضي ها آمدن شان ساده است، ماندن شان ساده است، رفتن شان ساده است، مردن شان ساده است. در بازي دومينوي زندگي چه جفت شش در دست شان بماند و چه جفت بياض، لبخند شان ساده است. در برابر كساني كه گريه ي شان را به رخ مي كشند، خنده ي شان را به رخ مي كشند، در جشن شان، خنديدن شان ساده است، در عزايشان گريه كردن شان ساده است. سفر كربلايشان ساده است، سفره ي ابوالفضل شان ساده است. سوغاتي شان ساده است، دست پُرشان ساده است. دست خالي شان ساده است. زندگي ساده چقدر زيباست. مردن ساده چقدر زيباست. «زندگي زيباست» يكي از بهترين فيلم هايي است كه ديده ام. سادگي و عاشقي در اين فيلم مترادف هم شده اند. قصه ای ساده دارد با همه ی پیچیدگی های زندگی. داستان در باره ی آدم ساده ای است به نام «گویدو»  که همیشه سرزنده است. یهودی است، آن هم در زمانه ای که هیتلر با یهودی ها بدجوری ورافتاده است. در رستوران عمویش پیشخدمتی می کند. هنگامی که می خواهد بداند که باید با چه زاویه ای جلو مشتریها تعظیم کند، عمویش به او یاد می دهد که خدمت کند بی آنکه خود را کوچک کند. خدمتگزار بودن از صفات بزرگان است.  مانند خدا باشد که به انسان خدمت می کند بی آنکه از بزرگی خود بکاهد. مانند گل آفتابگردان باشد و فقط رو به خورشید  بگردد؛ تعظیم کردن و سر فرود آوردن گل آفتابگردان یعنی مرگ او. خود را شاهزاده ی می بیند و شیفته ی خانم معلمی به نام «دورا» شده است و او را شاهزاده خانم خطاب می کند. عشقی ساده، امّا مانا و پايا، آنها را به هم می رساند- ازدواج می کنند. صاحب پسر کوچکی می شوند که گردونه ی عشق خانواده را کامل می کند. عشق به همسر، عشق به فرزند، عشق به خانواده، عشق به کارش که حالا دیگر خدمت به شکم نیست. خدمتگزار کتابخوان هاست- کتابفروشی دارد. همه چیز دارد، در ساده ترین شکل ممکن. زندگی دیگران مگر چه چیزی بیش تر از این و بهتر از این دارد- فقط هارت و پورت! فاشیست ها برای یهودی ها خط و نشان کشیده اند. آنها را اذیت می کنند، می گیرند، می زنند و به اردوگاههای کار اجباری می برند. او هم بی نصیب نمی ماند. روزی كه قرار است براي «جاشوا» پس خردسالشان جشن تولد بگيرند، فاشيست ها به خانه شان  یورش می برند و «گويدو» و پسرش را می گیرند و همراه عدّه ای دیگر روانه ی بازداشتگاه می کنند. هنگامي كه پسربچه از پدرش مي پرسد كه آنها را دارند كجا مي برند، به او مي گويد اين بخشي از هديه ي تولد اوست كه سفري است هيجان انگيز با سرگرمي هاي ويژه. همسرش باخبر می شود. دنبال آنها مي گردد. خود را به قطاري كه قرار است آنها را به اردوگاه كار اجباري ببرد مي رساند، عشق به شوهر و فرزندش باعث می شود که اسارت را به آزادی بدون آنها ترجیح دهد. مي گويد قطار را نگه دارند و سوار مي شود تا نزدیک آنها باشد. عشق اسارت را هم زیبا می کند- اسارت خانوادگی! پدر که همه چیز حتی زندگی در سخت ترین شرایط برایش شوخی و بازیچه ای بیش نیست، از اسارت و بیگاری برای پسر کوچکش تصویر بازی و مسابقه ای را می سازد که برنده اش در پایان یک تانگ جنگی واقعی را جایزه می گیرد. فاشيست ها پيرها و بچّه ها را كه به درد كار كردن نمي خورند مي كشند و از بقيه كار مي كشند. «جاشوا» را اغلب پنهان مي كند و به او مي گويد اين بخشي از بازي است، اگر خودش را به نگهبان ها نشان بدهد از امتيازشان كم مي شود و آنها را از دور مسابقه كنار مي گذارند. او هم كه همه ي اينها را بخشي از بازي و مسابقه مي داند هر چه را كه پدر مي گويد مي پذيرد و انجام مي دهد- دروغها و تقلب هاي زيبا گاهي زندگي را زيباتر مي كند. شب ها خسته از كار برمي گردد و او را با خبر كسب امتيازات بيش تر براي بردن بازي خوشحال مي كند. «دورا» در بخش زنها مشغول است و نگران. اوضاع ارودوگاه كار اجباري دارد بهم مي ريزد. نيروهاي خودي نزديك شده اند و جنگ تا نزديكي اردوگاه كشيده شده است. در آن شلوغي ها، «گويدو» تصميم مي گيرد براي نجات خانواده اش از آتش درگيري همسرش را پيدا كند تا از فرصت استفاده و فرار كنند. پسر را در صندوق پست مانندي پنهان مي كند و به او سفارش مي كند كه بيرون نيايد و بازي را خراب نكند تا او برود و امتيازهاي بيش تري را براي بردن آن تانگ واقعي كسب كند. موفق نمي شود كه همسرش را پيدا كند و دست خالي برمي گردد. نيروهاي خودي به اردوگاه وارد شده اند. درگيري شديد است. فاشيست ها براي سبك كردن كار خود اكثر اسراي خود را مي كشند. وقتي «گويدو» مي بيند كه آنها دورو بر صندوقي كه پسرش در آن پنهان است پرسه مي زنند، توجه آنها را به خود جلب مي كند تا پسرش تا پايان درگيري ها در آن صندوق امن وامان بماند. فاشيست ها او را دنبال مي كنند. فقط سعي مي كند آنها را به جايي دورتر از پناهگاه پسرش بكشاند. چنين مي كند. او را كه خسته و از پا افتاده است  مي گيرند و مي كشند- به همين سادگي! نيرو هاي خودي اردوگاه را گرفته اند. تانگ بزرگي از نيروهاي خودي به صندوقي كه «جاشوا» در آن پنهان است نزديك مي شود. «جاشوا» از شكاف صندوق آن را مي بيند و بيرون مي آيد. تانگ جلو او مي ايستد و راننده ي تانگ بيرون مي آيد و او را بغل مي كند؛ در حالي كه  «جاشوا» خوشحال است كه  او و پدرش برنده ي تانگ واقعي بزرگ شده اند.